تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

غم‌مخور. ما بيرون از خود نيستيم. همينيم كه هستيم. زندگي، جز اين نيست كه مي‌بينيم و مي‌چشيم؛ همين تلخي‌ها، همين شرم‌ها، همين بودن‌هاي عاريتي، همين عشق‌هاي اجاره‌اي، همين عقدهاي موقت و همين دلواپسي‌هاي مسخره. بيرون از ما هيچ چيز براي فهميدن و لذت‌بردن وجود ندارد. ما سايه‌هاي يك حقيقتيم و هر يك از ما هزاران سايه از جنس حقيقت مي‌تواند داشت. از آنان مباش كه هماره در كار قربان كردن حقيقتي در پاي حقيقتي ديگرند.

 

باور نمي‌كني؟ نگاه كن عقربه‌هاي ساعت را كه بر روي دو، همان آرامش و وقار را دارد  كه بر روي سه و چهار و دوازده. نه بزرگ‌تر مي‌شود و نه آهسته‌تر و نه دچار وسوسه انتخاب راهي ديگر. دقيقه مرگ صاحبِ خانه را با همان آرامشي نشان مي‌دهد كه ثانيه‌هاي زفاف را. مي‌چرخد و مي‌چرخد و نيك مي‌داند كه بر سينه ديوار يا بر روي ميزكار يا در دست اين و آن بودن، فرقي به حال او ندارد. همه نگاه‌ها به او است و اگراو يك لحظه از كار افتد، همه حادثه‌ها مي‌ميرند. روح ناميراي هستي است كه در كالبد دقيقه‌هاي مردني مي‌لولد. عقربه‌هاي ساعت مي‌چرخند و با خود غم‌هايي را مي‌آورند كه همچون سنگ‌هاي زمخت و وحشي، شيشه وجود ما را مي‌شكنند. گاه نيز لحظه‌هايي را مي‌آفرينند كه هيچ غمي از عهده آنها برنمي‌آيد.

 

غم مخور. ثاينه‌ها با همه زخم‌ها و خراش‌هاي بي‌رحمشان، مي‌گذرند و براي تو دقيقه‌هاي نو و سال نو مي‌آورند؛ تا باز ببيني كوري‌هاي بينايان را، و گوش‌هايي كه با همه درازي، اما نمي‌شنوند. درازتر نيست آيا گوش من از آنان؟ تارتر نيست آيا چشم من از چشم ايشان؟ من، آنان را نمي‌بينم، يا آنان من‌ را؟ چه فرقي مي‌كند؟ يكي، شكوهش را در خواري من مي‌بيند و يكي نيز خار را مي‌بويد، مي‌بوسد، بر چشم مي‌كشد. گل است خار او در چشم او؛ خار است گل او در چشم من. چه مي‌انديشيم كه اين‌گونه به جان هم افتاده‌ايم؟ آيا زمين براي همه ما به اندازه كافي، علف‌هاي تر ندارد؟ كدام حقيقت، تو را چنين مسحور خود كرده است كه هيچ حقيقت ديگري را نمي‌تواني ديد؟ به كدام آييني كه مخالف‌ات را دشمن مي‌خواني و دوستت را وسيله‌اي براي برآوردن چشم دشمن؟ تو كيستي كه بت‌هاي خود را جاندارتر از بت‌هاي من مي‌داني؟ من كيستم كه جسمم را ارزنده‌تر از جان تو مي‌بينم؟ بنشبن كنارم تا با تو بگويم كه من نيز از پوست و گوشت و استخوانم، و قلبي دارم كه گاه تند مي‌تپد و گاه تندتر. عذابم مده با خبرهايي كه هر گوشه آن را يكي ساييده است و تا به من برسد، ديگر آن نيست كه بوده است. چرا نمي‌گذاري هم‌بازي من بخندد؛ بي‌آنكه شرم كند از خنديدن و دويدن و فرياد شادي كشيدن؟ بنشين تا بگويم كه آرمان‌هاي من نيز براي من گرامي‌اند و اگر من هم مانند تو بينديشم، جهان باغ وحشي خواهد شد مملو از دندان‌هاي تيز و جگرهاي سوخته و چشم‌هاي دريده و عشق‌هاي ناتمام. فقط تو نيستي كه بر جنازه دوستت، شانه مي‌لرزاني. بر سفره سرنوشت ما نيز از اين لقمه‌ها بسيار است. به همه اشك‌هايي كه نياكانت بر گورهاي خاموش ريخته‌اند سوگند كه مخالف تو دشمن تو نيست؛ اما دشمنان تو گاه مخالفان تو نيستند.

 

غم‌مخور. نو مي‌شود سالي كه در آن، چشم و گوشت در محاصره رنگ‌هاي سرخ بودند و صداهاي تيره.

 

سال نو را تبريك مي‌گويم به خود و به همه آرزوهايي كه با خود به گور خواهم برد؛ آرزوي خوردن يك فنجان چاي داغ در كنار شومينه فراغ؛ آرزوي خنده‌هاي حيات‌بخش؛ آرزوي بوسيدن دستي كه فردا در عزاي من بر سينه نمي‌كوبد؛ آرزوي شنيدن صداي نفس‌هاي هم‌بازي‌ام آنگاه كه از دويدن و گريختن خسته مي‌شود و به من پناه مي‌آورد؛ آرزوي آغوش‌هاي باز و شرم نكردن از «دوستت دارم»ها. كم است اين آرزوها يا بسيار؟ اگر كم است، اين كم را از ما نگيريد؛ اگر بسيار است، چرا به چشمتان نمي‌آيد؟

 

غم‌مخور؛ سال نو مي‌شود و حق‌هاي ديگر نيز براي ما مسلّم مي‌شوند. باش تا ببيني روزي را كه دوست داشتن، گناه نيست و آرزو را هيچ فتوايي، حرام نمي‌كند و رگ‌هاي زندگي از آمپول تبليغات، آماس نمي‌شود. آن روز من نخواهم بود؛ اما هستند كساني كه بر ناداني‌هاي ما بخندند؛ آنچنان كه اكنون ما بر قرن‌هاي وسطي مي‌خنديم. خواهند خنديد بر ما مردماني كه آسمان نزد آنان، بهانه‌اي براي نديدن زمين نيست.همه مقصود خلقت، تويي. بيرون كن از سر غم‌پرستي را كه آيين ابليس است، و خدا شادي است، و بودن يعني خنديدن. بخند هم‌بازي من.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت توسط |

 

بيست و پنجم اسفند ماه، سالروز بمباران شيميايي حلبچه است. آن روز و روزگار را خوب به ياد دارم. هزاران پير و جوان و كودك از شهر مي‌گريختند تا همچون همشهريان خود، گازهاي شيميايي را در ريه‌هاي خود فرو نبرند. اضطرابِ مردان بيش از زنان بود، و هراس زنان بيش از مردان. كودكان، مي‌دويدند تا آخرين بازمانده‌هاي جنايتي باشند كه استبداد بعثي آفريده بود. به كجا مي‌رفتند؟ هر جا جز شهرشان. حلبچه در تصرف مردگاني بود كه يك‌قطره خون از دماغ هيچ‌كدامشان نريخته بود؛ اما همگي زرد و بي‌حس، نقش زمين شده بودند. چقدر دلم مي‌خواست كه دفترچه خاطرات يكي از اين پنج‌هزار مرده را مي‌يافتم و همان‌جا بر سر جنازه او مي‌نشستم و مي‌خواندم. دفترچه‌اي نيافتم، اما آلبوم‌ عكس خانواده‌اي را يافتم كه جنازه‌هاي آنان از حياط تا كوچه را تن‌فرش كرده بود. در آن آلبوم، هيچ عكسي را نديدم كه بي‌خنده و شادي باشد.

 

گوشه‌اي نشسته بودم و چشم ازغروب خسته آن روز غمبار برنمي‌داشتم. خورشيد، درشرم خود پنهان مي‌شد. مي‌شنيدم كه با خود مي‌گفت كاش امروز طلوع نكرده بودم؛ كاش در تاريخ حلبچه، اين روز شيميايي را ننوشته بودند. رفت و رفت تا ديگر اثري از او باقي نماند.

 

صداي پاهاي برهنه و گريه‌هاي گيج، سكوت كوهستان را نمي‌شكست؛ اما ناگاه بانگي برخاست. صداي مجري جواني بود كه از راديو عراق پخش مي‌شد. گوشه‌هايي از سخنان صدام را شمرده و متين مي‌خواند. از حماسه‌سازي سربازانش مي‌گفت و اينكه جهان عرب، بايد مجوس‌كشي او را ارج گذارند. ايرانيان را دشمنان خدا مي‌خواند و اعراب را به اتحاد دربرابر اين دشمن ديرينه دعوت مي‌كرد. آن روز هر چه با خود انديشيدم، نفهميدم چرا صدام اين ديوانگي را كرد. امروز به علت‌ها فكر نمي‌كنم؛ چون هميشه هر جنگي علتي دارد. به اين مي‌انديشم كه از اين جنگ، چه نصيبي براي مردم عراق بود؛ مردمي كه از جهان، فقط صدام را و شعارهايش را مي‌شناختند، و از ايران هيچ نمي‌دانستند جز خبرهاي بعثي و تحليل‌هاي حزبي.

 

آنان چه را حق مسلم خود مي‌دانستند كه هشت سال بي‌امان به جبهه‌ها آمدند و كشتند و كشته شدند؟ سربازان عراقي، به‌اجبار يا اختيار همه جبهه‌هاي جنگ را پر كرده بودند. آواز مي‌خواندند و شعار مي‌دادند و براي كشته‌شدگان خود گريه مي‌كردند. مهم نيست كه آنان چه مي‌خواستند و چه نصيبشان شد. مهم نيست كه صدام با چشم و گوش آنان چه كرده بود كه ديوانه‌وار مي‌جنگيدند. مهم نيست كه چرا مي‌جنگيدند و چرا كشتن ايراني را بر خود واجب كرده بودند. مهم نيست كه انگيزه و حقوقي كه براي آن مي‌جنگيدند، چه اندازه واقعيت داشت. مهم نيست كه برخي از آنان به نماز شب و قرآن نيز متوسل مي‌شدند تا در شب حمله، ايرانيان را بيشتر و آسان‌تر بكشند. مهم نيست كه آنان چه به دست آوردند و چه از دست دادند. مهم، فقط آن است كه چندصد هزار انسان مُرد. همين.

اين بود حكايت آنان؛ تا چه باشد حكايت ما.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت توسط |

 

 

تقديم به استاد محمدرضا شجريان

 

زمستان است و جامِ تهي در دست. آسمان عشق، همنوا با بم و همچون جان عشاق مي‌لرزد. قاصدك، پيام نسيم را به آهنگ وفا در گوش سپيده مي‌خواند. ساز قصه‌گو، دلشدگانِ خلوت‌گزيده را كه افتخار آفاق‌اند، به شب وصل نويد مي‌دهد، و فريادِ « بي تو به سر نمي‌شود» چون دود عود همه‌جا پراكنده است. امشب به ياد عارف و آن دل مجنون كه همايون‌مثنوي را جز چهره به چهره با جانِِ جان، به تحرير درنمي‌آورد، گنبد مينا را از چشمه نوش سيراب مي‌كنيم. در خيال عاشقان از اين خوش‌تر نمي‌گنجد كه سرّ عشق را از دهان تو بشنوند. بخوان تا به رقص آوري سرو چمان را در اين زمانه بيداد. بخوان و بدان كه ميان حلقه‌نشينان بزم انس، ساقي مهرويي است كه معماي هستي را در صُراحي مي حل مي‌كند، و آنگاه معجوني مي‌سازد كه از آن پيوند مهر مي‌خيزد. گلبانگ تو پوشانْد راز دل را، تا بيش از اين رسواي دل نباشند آنان كه مست از بوي باران‌اند و ياد ايام. بخوان! به ياد كارون، به ياد الوند، به ياد البرز، به ياد خزر، به ياد ايران، به ياد آرش، به ياد ياران، به ياد پدر و به ياد هر آن كه تو را به اين مرز و بوم  پيوست. از پرده برون آر نكيسا و باربد را به دستان داوودي، كه انتظار دل مي‌فشارد گلوي عيش مستان را.

آستان جانان بي نغمه و نواي تو، هيچ نيست، جز شب، سكوت، كوير. پس اي آرام جان! بخوان كه مناجات خدايي با ما.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت توسط |

 

فيلم‌هايي مانند هوش مصنوعي و بسياري از رمان‌هاي غربي، نسبت آشكار و مستقيمي با وضعيت تاريخي و مسائل فرهنگي ما ندارند. البته مي‌توان درباره پيام و تكنيك اين دست از آثار هنري سخن گفت و لذت برد، و حتي براي آينده تجربه اندوخت؛ اما اين‌گونه تفكرات و  دلمشغولي‌ها، و حتي اين نوع تفريحات، ربط فوري و آشكاري به مردماني همچون ما كه از نخستين انوار تفكر عقلاني و انساني در محيط خود محروميم، ندارد. مشكلات روحي و اجتماعي ما و جامعه سردرگم امروز ايران بسيار پيش پاافتاده‌تر از آن است كه به دیوید در فیلم هوش مصنوعی بينديشيم و غم او خوريم. كودكي را تصور كنيد كه در روستاي فقير و دورافتاده‌اي زندگي مي‌كند و از اولين حقوق انساني و طبيعي خود بي‌خبر است. آيا ذهن و انديشه چنين كودك محروم و ساده‌اي را بايد مشغول چه موضوعاتي كرد تا در آينده راهي براي رهايي خود بيابد؟ بردن او به سيرك و نشاندنش روي صندلي سينماي هاليوود، چه گرهي را از كلاف سردرگم او باز مي‌كند؟ پخش چنين فيلم‌‌هايي در ايران نمي‌تواند جز سرگرمي يا حرف و حديث‌هاي روشنفكرانه، وجه ديگري داشته باشد. اما در غرب، چنين فيلم‌ها و رمان‌هايي كاملا موضوع ذهني آنان و درگير با بسياري از مسائل فردي و شخصي شهروندان است. براي ما هنوز فيلم‌هايي مانند  گاو و هالو، خشت و آيينه و باشو غريبه كوچك واقعي‌ترند. ما كه هنوز ساده‌ترين مسائل خود را حل نكرده‌ايم، چرا بايد مسحور آثاري شويم كه موضوع و مسئله ما نيستند؟ غربي‌ها راه دراز و دشواري را پيموده‌اند تا بدين جا رسيده‌اند كه ــ مثلا ــ به هوش مصنوعي يا پرتقال كوكي يا داگويل هم بينديشند. ولي ما هنوز در بند احقاق كوچك‌ترين حقوق طبيعي و انساني خود هستيم. در جامعة ما همچنان خواندن  سووشون طبيعي‌تر است تا به دست گرفتن كيمياگر پائلو و حتي بار هستي ميلان كوندرا. به همين دليل است كه هنوز نويسندگان بزرگ روسي يا اروپايي، و سينماگران نابغه جهان، جايي در كوچه و بازار و حتي دانشگاه‌هاي ما ندارند و از آنها جز در مجلات تخصصي يا گپ و گفت‌هاي روشنفكري خبري نيسست؛ زيرا همچنان‌كه سمفوني‌هاي بتهون، موسيقي ما نيست، هوش مصنوعي و مانند آن نيز مسئله ما نيست. مسئله ما اكنون همان چيزي است كه چهارصد سال پيش مسئله غربي‌ها بود: حقوق انساني، خردگرايي، رهايي از بند عقيده‌هاي مقدس‌نما، احترام به مخالف، قبول تنوعات فكري و رفتاري در جامعه، به رسميت شناختن همه نيازهاي انسان و محترم شمردن جان و مال و عقيده همه آنان كه اين سو يا آن سوي ما ايستاده‌اند... آري؛ بسياري از توليدات غربيان، بر محور انسان و انسان‌گرايي است، و از اين رو اختصاصي به انسان غربي يا شرقي ندارد؛ اما اين گروه از محصولات فرهنگي آنان نيز مطابق اولويت‌هاي سازندگانشان و به شيوه‌هايي است كه بيشتر همدلي يك مخاطب غربي را برمي‌انگيزد. ببيندگان و خوانندگان ايراني، مخاطبان اصلي و اوليه اين آثار نيستند. به همين دليل بسياري از ظرايف و نكته‌سنجي‌هاي توليدات آنان براي ما مفهوم و مكشوف نيست. گاه ديدن چنين فيلم‌ها و لذت بردن از آنها، از همان نوع است كه دكتر علي شريعتي درباره كساني مي‌گفت كه موسيقي بتهون را فقط از آن رو مي‌شنوند كه شنيده‌اند مهم است و آدم‌هاي مهم و عميق از آن لذت مي‌برند!

ريشه‌هاي تاريخي و فرهنگي رنسانس / نوزايي  در شرق  نخشكيده است؛ زيرا هنوز از دل تاريخ تاريك و خون‌آلود ما مي‌توان صداي ابوالحسن خرقاني را شنيد كه بر سردر خانقاهش نوشته بود:

هر كه در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش نپرسيد؛ چه، آن كس كه به درگاه باري تعالي به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ‌ارزد.

نيز از او است:

اگر از تركستان تا شام، كسي را خار در پا شود، آن خار در پاي من است. اگر از تركستان تا شام كسي را قدم در سنگ آيد، درد آن مرا است، و اگر اندوهي در دلي است، آن غم در دل من است.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت توسط |

 

خسته و پريشان از صحرا بازمي‌گشت. خورشيد، آخرين تيرهاي خود را از چلّه افق رها كرده بود. از دور خانه‌اش را مي‌ديد كه نور زردي از روزنه‌هاي آن بيرون مي‌زند. به ياد آورد كه سال‌هاست كه از راه پنجره، داخل خانه‌ نشده است. چرا وقتي مي‌توان از در وارد شد، از پنجره رفت؟

هر قدم كه برمي‌داشت، بوي حوّا بيشتر در مشامش مي‌پيچيد. اكنون او بود و خستگي و در و صداي زمزمه‌اي كه براي آدم آشنا بود. ايستاد. دستش را به سوي در دراز كرد؛ اما پايين آورد. از در خانه دور شد. به سوي پنجره رفت. دزدانه پنجره را گشود و ... خود را به درون خانه انداخت. حوا را ديد كه كنار پنجره ايستاده است؛ با چاي و خنده.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت توسط |

 

خالي است دلم از صفاي ديروز؛ از اميد فردا. ديروز دستم را بسته بودند و امروز پايم را، و مي‌دانم فردا كه دست و پايم را مي‌گشايند، ديگر دلي نيست كه فرمانشان دهد به جنبيدن و رقصیدن. خوش است خوابيدن در بستر رؤيا؛ در آغوش وصال. خوش است عطسه‌هاي پي در پي ميان پرسش و پاسخ‌هاي دندان‌شكن. مادرم سينه در دهانم نمي‌گذاشت اگر مي‌دانست كه روزي فرزندش شاعرانه بر صف فيلسوفان خواهد زد. گاز نبايد مي‌زدم سيبي را كه سهم من نبود؛ حق من نبود؛ اگرچه با خود از شكم مادر آورده بودمش. من عاشقم؛ اما اكنون نوبت عاشقي نيست. نمي‌شنوي بانگ طبل را و عربده‌هاي جنگ را؟ سربازم. بايد بجنگم. با دشمن؛ با آن‌ كه مثل من ناي دارد و مري، و فرزندش دفتر خاطرات مي‌نويسد. من نيز دفتر خاطرات مي‌نوشتم روزي كه مغول يك ميليون نيشابوري را سر بريد.

 

دشمن نمي‌داند كه ما نيز عاشق مي‌شويم و اگر او زير پنجره معشوق خود گيتار مي‌زند، ما نيز تار داريم و دف و كمانچه و عود و تنبك و ني و سنتور و تحريرهايي كه از حلقوم سعدي آغاز مي‌شود و تا لب و دهان شجريان از پاي نمي‌ايستد. آستان جانان را شنيده‌اي؟ سرّ عشق را؟ دود عود؟ مرغ سحر؟ الهه ناز؟ پري كجايي؟ بهار دلستان؟ مرا ببوس؟ شنيده‌اي غزل شهريار را در دستگاه ماهور از دهان بنان؟ ديده‌اي هنر مظلوم ايراني را در سينه ديوارهاي مسجد حاج لطفعلي خان؟

 

كشتيم و مرديم و و باز خواهند كشت و مُرد؛ بي‌آنكه بدانيم عروسك‌هاي دشمن‌زادگان ما نيز دست دارند و پا و لباس‌هاي توري براندام‌هاي مهربان. دليرانيم در كارزار با آنان كه همچون ما مي‌خندند و مي‌گريند، و اگر فرزندشان تا ديرگاه به خانه نیايد، كوچه‌هاي شهر را آواره بيم خود مي‌كنند.

 

 يكي نيست كه اين آتشكده‌هاي جنون را در مغز ما خاموش كند؟ كجاييد آتشكده‌نشينان مرموز، كه آتشگاه است آغوش معشوق. خسته‌ام از بانگ طبل. كجاست مردِ نايي؟

 

مطرب  اگر ساز، همايون  كني                           بس دل هشــيار كه مجنون كني

غائله را ختـــم به مضراب كن                            فتــــنة انديـشه‌گري خواب كن

بس كه نوا از تو به جانم رسيد                           تخت سليــــمان، قدم من گزيـد

شور درافكن كه جهان بي‌نواست                         پرده برافكن كه سرم رونـماست

مطرب از آن راه كه مي‌زد نگار                         هيچ مگو جز به  ني دل‌شـــــكار

بخت من از تار تو گردد سفيد                             هم به دف و ناي تو بستم امــــيد

مطرب از آن ساقي دلجوي گو                            او تو بود يا  تو همــــاني كه او؟

او و من و تو همه يك گوهريم                            سر‌خوش يك‌باده و يك‌ساغريم

از مي او تا ني تو يك دم است                            هر دوجهان در دم ما مدغم  است

گرچه شكستم خـُم عهد الست                              مستي ما باز همان است كه هست

مطرب اگر خنده لبـم را گشود                              زانكه غمم را دم گرمت ربـــــود

هم تو بگو آنچه مرا در دل است                          بي‌تو جهان زحمتِ بي‌حاصل‌است

بي تو جهان سربه‌سر اندوه و درد                        بي‌طرب و بي‌رمق و خشك و زرد

با تو جهان، روضه خلـــــد برين                          بي تو جهان دوزخ عاجل، همــين

يــاد كــن از دورة شادي و شور                          جمله سرور و شعف و شهد و سور

دمــــــدمه ساز تو، رازم گشود                            ز بن جان، چشمـه زمــــزم گشود

باز برافشان تو سر و دست و مو                        رقص‌كنان، خنـده‌زنان، رو‌بـــه‌رو

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت توسط |