تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

 

                                                       فرخي يزدي

 

ايران و مردم ساده‌دلش، هيچ‌گاه به اندازه امروز محتاج روزنامه‌نگاران شجاع و فداكار نبوده است. امروز از فيلسوف و شاعر و مخترع و نان شب واجب‌تر خبرگيران و خبررسانان‌اند. بي‌خبري، آتشي است كه دود آن در چشم همه نسل‌هاي پس از ما خواهد رفت. تاريخ معاصر، گواه وامداري ملّت و كشور ايران به روزنامه‌نگاران بزرگ خود و نويسندگان وطن‌دوست است. از اين ميان، نام دو تن از روزنامه‌نگاران عصر قاجارــ پهلوي را هرگز نبايد از ياد برد: ابوالقاسم لاهوتي و فرّخي يزدي. وطن‌دوستي و همت شگفت اين دو نويسنده مظلوم، سرمايه و آبروي حرفه روزنامه‌نگاري در ايران است؛ حتي اگر با همه انديشه‌ها و رفتار سياسي آنها موافق نباشيم.

 

ميرزا محمد فرّخي يزدي، شاعر دل‌سوخته و روزنامه‌نگار لب‌دوخته ايران، در سال 1302 قمري به دنيا آمد. در نوجواني از درس و مدرسه بازماند و به كسب و كار پرداخت. در آغاز جواني به جرم مُسمطي كه در هجو حاكم يزد سروده بود، به زندان افتاد. در دادگاه از خود به نيكي و شجاعانه دفاع كرد؛ اما به دستور ضيغم الدوله (حاكم يزد) كه كينه او را به دل گرفته بود،   لب‌هاي ميرزا محمد فرّخي را با نخ و سوزن به هم دوختند. فرخي در دفتر و ديوانش، گاه به لب‌دوختگي خود اشاره مي‌كند:

شرح اين قصه شنو از دو لب دوخته‌ام   

تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام

 

مدتي بعد، از زندان مي‌گريزد و به تهران مي‌رود. بي‌كفايتي‌هاي احمد شاه قاجار، كشور را دچار هرج و مرج كرده بود، و بيشترين سود را از اين بازار آشفته، رضاخان ميرپنچ مي‌برد. شاعر جوان يزدي، تهران را هم تاب نمي‌آورد و اين‌بار به عراق پناه مي‌برد. زبان سرخش، عراق را نيز براي او ناامن مي‌كند و پابرهنه به ايران بازمي‌گردد. هنوز گرد و غبار راه را از تن خسته خود نرُفته بود كه بر اثر مخالفت با قرارداد نفتي نوزده‌نوزده (1919) در دوره نخست‌وزيري وثوق‌الدوله، دوباره به زندان مي‌افتد. فرخي و ميرزاده عشقي كه او نيز به همين جرم در زندان به‌سر مي‌برد، تا كودتاي سوم اسفند 1299خورشيدي، نان زندان خوردند و آب چشم. سال 1300 روزنامه طوفان را منتشر كرد كه سرگذشتي شگفت و درس‌آموز دارد. براي «طوفان» بايد فصلي جداگانه در تاريخ روزنامه‌نگاري ايران گشود. فرخي، طوفان را در سال‌هاي ترس و اضطراب منتشر مي‌كرد. خود مي‌نوشت، خود چاپ مي‌كرد و خود در خيابان‌هاي تهران مي‌فروختش. آنان كه از روزگار ايران در ميان سال‌هاي 1300 تا شهريور1320 خبر دارند، نيك مي‌دانند كه انتشار روزنامه‌اي همچون طوفان در آن وضع و حال، چه خطراتي را متوجه جان و مال فرخي مي‌كرده است. بارها روزنامه او را بستند؛ اما هر بار كه طوفان توقيف مي‌شد، در روزنامه‌اي ديگر مي‌نوشت.

 

فرخي يزدي، در سال 1307 از سوي مردم يزد به مجلس شوراي ملي رفت؛ اما صندلي‌هاي نرم و رنگين مجلس نيز او را آرام نكرد. تهديدها و بالاخره درگيري فيزيكي چند نماينده طرفدار رضاشاه با فرخي، او را مجبور به اخراج خودخواسته از مجلس كرد. او نيز بي‌درنگ طوفان را دوباره راه انداخت و اين‌بار با تجربه‌هاي بيشتري نوشت و سرود. از نخستين روز انتشار طوفان تا شماره 133، هفده بار(!) اين روزنامه مؤثر و پرفروش توقيف شد، و شايد هيچ روزنامه‌اي را در تاريخ ايران نتوان يافت كه چنين سابقه و سرنوشت و تأثيري داشته باشد.

 

سرانجام، حكومت وقت يكي از طلبكاران فرخي را وادار به شكايت از او كرد. فرّخي يزدي، در زندان پهلوي، تلخ‌ترين روزهاي عمر خود را گذراند؛ تا اينكه در 25 مهر ماه 1318 شمسي به لطف آمپول هوا، قلم را بر زمين گذاشت و درگذشت. محل دفن او را مخفي كردند تا خاطره‌اي از او باقي نماند و كسي نداند كه آگاهي و دلسوزي براي ايران چه هزينه سنگيني دارد.

 

سروده‌هاي فرخي را بايد گزارشي منظوم از اوضاع كشور در يكي از تاريك‌ترين دوران تاريخ معاصر و فريادهاي نسل آگاه آن روز ايران دانست. يكي از مشهورترين غزل‌هاي او چنين است:

 

آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي                                         

دست خود ز جان شستم از براي آزادي

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را                                          

مي‌روم به پاي سر در قفاي آزادي

در محيط طوفان‌زاي، ماهرانه در جنگ است   

ناخداي استبداد با خداي آزادي

فرّخي ز جان و دل، مي‌كند در اين محفل

دل نثار استقلال، جان فداي آزادي

...                                                                                                   

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت توسط |

 

                                                       خاطرات ناقص

آيا اگر در كشورهايي مانند سوئد يا روسيه يا تايلند، شاعراني ظهور مي‌كردند در حد و اندازه‌هاي حافظ و سعدي  و مولوي، همين مقام و اهميتي را مي‌يافتند كه اكنون در ميان ما دارند؟ يا اگر شكسپير و دانته و تولستوي، ايراني بودند، همين‌مقدار كه در انگلستان و ايتاليا و روسيه محبوبيت دارند، نزد ما هم مي‌داشتند؟ اصلا آيا امكان ظهور هنرمنداني مانند انوري و خاقاني و ميرعماد قزويني در جايي غير از ايران وجود داشت؟ آيا ايراني‌ها هرگز قادر به توليد آثاري همچون كمدي الهي يا دن كيشوت يا قرارداد اجتماعي هستند؟ گويا نتوان به هيچ‌يك از پرسش‌هاي بالا پاسخ مثبت داد. به همين دليل است كه شايد يكي از بهترين راه‌هاي شناخت آسان ملت‌ها، تهيه‌ي فهرستي كوتاه از مشهورترين نام‌ها و آثار آنان باشد.

 

 اگر از هر ايراني كه از هر جهت متوسط و در شأن نمايندگي همه ايرانيان است بپرسيد كه چه نام‌ها و كتاب‌هايي را مي‌شناسد، پاسخ‌ها كمابيش يكسان است: فردوسي، حافظ، سعدي، مولوي، كوروش، نادرشاه افشار، شاه عباس صفوي، ابومسلم خراساني، شاهنامه، مثنوي، كليله و دمنه، گلستان سعدي ... . اين نام‌ها، در عين آنكه وجود خارجي و تاريخي دارند، شناسنامه يك ملت و نژاد نيز هستند. چرا از ميان هزاران نام و شخصيت‌هاي بزرگ تاريخي ما، حافظ و سعدي برسر زبان‌ها افتادند، اما مثلا محمد خوارزمي رياضي‌دان يا نكيساي موسيقدان را كمترمي‌شناسیم؟ اتفاقي نيست كه در ميان مردم، پروين اعتصامي، مشهورتر از ميرزا ملكم‌خان ناظم‌الدوله است. نام آذر بيگدلي، نويسنده‌ي آتشكده را فقط اهل فن مي‌شناسند، اما اسم ايرج ميرزا را تقريبا همه شنيده‌اند. كسي از ابن خلدون و مقدمه‌ي او يا كتاب حدودالعالم خبر ندارد؛ در حالي كه حسين كرد شبستري و داستان‌هاي هزار و يك شب، نام‌هاي ناآشنايي براي ما نيستند. در عالم سياست هم، چنگيز و تيمور را بيشتر از عباس ميرزاي شجاع  و وطن‌دوست مي‌شناسيم.

 

در ميان نام‌ها و نشانه‌هاي بيروني نيز مشابه همين وضع را داريم. ايراني‌ها هنگام شنيدن نام «توماس مور» هيچ احساسي پيدا نمي‌كنند؛ اما كافي است حرفي از مايكل جكسون به ميان آيد تا شاهد حركات موزون در دست و پاي شنونده باشيم. شهر واشنگتن را همه مي‌شناسند، اما جرج واشنگتن را نه.

 

مردم‌شناسان بايد پاسخ دهند چرا در ميان شاعران فارسي‌زبان، مردم ايران جاي حافظ را به هيچ شاعر ديگري نمي‌دهند، اما همين نام (حافظ) درميان فارسي‌زبانان افغان و هندوستان و پاكستان، جاي خود را به عبدالقادر بيدل دهلوي مي‌دهد؟ حافظ، همه شهرت و محبوبيت خود را نزد ايرانيان، وامدار هنر و انديشه خود نيست. اگر او با همين انديشه و هنري كه در او مي‌شناسيم، در فرانسه يا يكي از كشورهاي اسكانديناوي ظهور كرده بود، شهرتي نمي‌يافت. ابن‌سيناي طبيب ـ نه فيلسوف ـ در ايران به مقام و جايگاهي دست نيافت كه شاگردانِ شاگردان او در غرب يافتند؛ چنان‌كه چند قرن پس از او در حالي كه غربي‌ها كتاب قانون او را دومين كتاب شايسته چاپ (بعد از انجيل) ديدند، وارثان شرقي او از اينكه استادشان قاروره (شيشه‌ي آزمايش) به دست مي‌گرفته‌ است، اظهار شرمساري ‌كردند. شك نكنيد كه در ايران باستان، ده‌ها ارسطو و افلاطون به دنيا آمدند؛ اما گمنام زيستند و بدنام در آغوش خاك خفتند. نبايد گفت كه در ايران، بتهون به دنيا  نمي‌آيد؛ درست‌تر آن است كه بگوييم در دامان ايراني، بتهون‌ها تبديل به موجودات و هنرمنداني  ديگر مي‌شوند؛ مثلا شاعر و مرثيه‌سرا و معمار و خطاط. پاستور نيز اگر  كودكي خود را در كوچه‌هاي يزد يا در كنار درياي مازندران گذرانده بود، شايد به معماري يا پرورش گل و گياه روي مي‌آورد، نه كشف ميكروب. بدِ حادثه، يكي را شاعر و ديگري را كيهان‌شناس نمي‌كند. ناصرخسرو كه به واقع‌بيني و اجتماع‌گرايي در ميان شاعران ما شهره است، وقتي مي‌خواهد دو شغل معروف و متفاوت  را مثال آورد، شاعري و خنياگري را نام مي‌برد.

    

اگر شاعري را تو پيشه گرفتي

 يكي نيز بگرفت خنياگري را

 

زيرا در جهان فكري و زميني او مردمان بيشتر به همين كارها مشغول بودند. شايد اگر ناصرخسرو، هم‌وطن گوته بود، مي‌گفت:

 

اگر شاعري را تو پيشه گرفتي

يكي نيز بگرفت صنعت‌گري را

 

شناسنامه‌ي تاريخي ما سرشار از نام‌ها و پيشه‌هايي است كه آيينه‌ي هويت امروز ما هستند و گويا فردا نيز در بر همين پاشنه خواهد چرخيد. حافظ و ملاصدرا و ناصرخسرو را دوست مي‌داريم و همچنان به نام و يادشان فخر مي‌فروشيم؛ اما اكنون كه غربيان، شرق را نيمه‌ي گمشده‌ي خود نمي‌بينند، و ما نيز غربي را غريبه مي‌دانيم نه همزاد و نيمه‌ي دوم خود، پس به نام‌ها و خاطراتِ ديگري نيز محتاجيم. بهتر آن بود كه شرق و غرب، همچون دو نيمه به يكديگر مي‌پيوستند و يكديگر را كامل مي‌كردند؛ اما چنين نشد و هر دو ناقص‌الخلقگي را بر ائتلاف ترجيح دادند. اين دو نيمه، هر چه ديرتر و دورتر همديگر را پيدا كنند، زحمت بيشتري به يكديگر مي‌دهند و زخم‌هاي عميق‌تري در جسم و روح هم مي‌كارند. گفتگو و ضرورت هم‌انديشي، آشكارترين نشانه‌هاي بلوغ بشر در جهان معاصر بود. دريغا كه بيشترين مقاومت و مخالفت با اين ضرورت انساني و تاريخي را، كساني كردند كه بيشترين نياز را به ميز گفتگو داشتند.

 

حكمت حق در قضا و در قَدَر

كرده ما را عاشقان يكدگر

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت توسط |

 

نه!...  باش همان‌جا كه بودي؛ نوبت عاشقي، بر در خانه ديگران مي‌كوبد اكنون. به سر آمد دوره‌ي ما. كوتاه بود و قشنگ و كودكانه و گرامي‌تر از جان و مهربان‌تر از بهار با گل‌ها. نقطه‌ي پايان، جزاي هر جمله‌اي است كه آلوده به لفظ ‌است و صوت.

 

اي خدا جان را تو بنما آن مقام

كاندرو بي‌حرف مي‌رويد كلام

 

شُكوه تو را به خاطر خواهم سپرد كه بزرگ بودي‌ و دريادريا طروات داشتي. كاش گم كرده بودي شناسنامه‌ات را آن روز كه بر طبل نكاح مي‌كوفتند. راستي آيا هنوز همان امضاي مسخره را داري؟ مي‌نوشتي «من»، و چند خطِ غميگن بر  روي آن مي‌ريختي. يادش به‌خير روزهايي كه من، تو بودم و تو من بودي، و ما همگي مهمانان خدا، تا بر فرشتگان خود فخر فروشد و شيطان را داغ غَبن گذارد.

 

فراموشم نكن آن‌گاه كه به سوي صندوق رأي مي‌روي تا همه‌ي حماقت‌هاي چندين‌هزارسال تاريخ را يك‌جا واخري. آن روز را روز من بشمار؛ كه هرچه داريم از همين روزهاي دود و فرياد و عربده است. سياست را پشت قباله‌ي عقد با گندترين عقده‌ي چنگيزي انداختم؛ اما هنوز گريبانم به دست نوادگان چنگيز است و تيمور و شاه‌سلطان حسينِ درويش و مرشد اعظم و وكيل‌الرعاياي زندي. بخنديم يا بگريم بر اين همه بدمستي؟ گفتم كه خون برادرانم، مرا كه ناموس‌پرستم، بيمه خواهد كرد از عشوه‌هاي قدرت. نكرد. گفتند از باغ سياست دري است به سوي ميخانه‌ها. نبود. حافظ را مي‌خواندم تا انتقام گيرم از ريا و ناراستي با خلق؛ افاقه نكرد. در مثنوي گريختم تا بيت‌هاي شيرينش، پناهم دهد از تلخي روزگار؛ نداد. دوباره روزنامه‌ي سياست را گشودم تا فروريزم گند درونم را در چاه نه چندان عميقش؛ دهان گشود و پذيرفت همه امانتي را كه در جواني به من سپرده بود. اكنون وامي بر گردن من ندارد.

 

زندگي را دوست مي‌دارم. كرامتم همين است. كشفم مكن كه مشامت را مي‌گزد اين خواهش‌‌هاي زنده‌به‌گور. آه كه چه زود خلوت شد سرم از زلف جواني؛ دلم از رندي. ديگر اكنون شيطان نيستند چشم‌هايم؛ شتابي نيست در پاهاي پوكم. خسته‌ام. زمستاني كه كابوسم بود در دوره‌ي گنجشكي، خيمه زده است اكنون، و شايد از ديرباز و من نمي‌دانستم. چادر از سربرمدار كه نامحرمم؛ كه ناهمسرم؛ كه نارفيقم. جواني من بودي تو و اكنون همه حسرت‌هايي كه با خود به گور خواهم برد.

 

هر برگ زردي كه از درخت پاييزي مي‌ريزد، پيغامبر اين راز آشكار است كه بهار سرآمده است و زمستان در پيش است. مي‌خندم؛ به همه‌ي گناهانم؛ به همه دارايي‌هاي منقول و غير منقولم؛ به لذتي كه از نمره‌هاي آبرومند بردم و تلخي چاي داغ در كنار شومينه‌ي فراغ. مي‌خندم و مي‌دانم كه گشادگي دهانم، گور سعادتي است كه چندين‌بار درِ خانه‌ام را زد، اما من سخت مشغول اثبات وجود خدا بودم.

 

نه! ... ايمان آوردم به معجزه‌ي تو، اي هميشه تازه؛ اي هميشه ساده؛ اي ديانتِ دوباره. با تو مي‌توانم شاخ سياست را بشكنم؛ پا بر دم فلسفه بگذارم، و چراغِ عرفان را شمع حجله كنم. فداي فِنج‌هاي تو كه هفتاد سال بهانه‌هاي تو بودند براي مهرباني با پرواز؛ براي پرسه‌ زدن در آشيانه‌هاي ويران. 

 

گر زليخا بست درها هر طرف

يافت يوسف هم زجنبش منصَرَف

باز شد قفل و در و شد ره پديد

چون توكل كرد يوسف برجهيد

گرچه رخنه نيست عالَم را پديد

خيره يوسف‌وار مي‌بايد دويد

تا گشايد قفل و در پيدا شود

سوي بي‌جايي شما را جا شود

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت توسط |