سهم ما از زندگي، به اندازه نيازهاي ما نيست؛ به قدر نيازهاي ديگران به ماست! هر قدر كه ديگران را به خود محتاجتر كنيم، زندهتريم. من در زندان نيازهاي تو ميپوسم و تو در آغوش هوسهاي من. بيرون از ما، دروغهاي زيبايي است از نوع تبليغات چيبس و شامپو. دروغتر از منْ تويي، و فريبندهتر از لحن گرم تو، خندههاي گاه و بيگاه من. دروغ است هر آنچه بخواهي و نيابي. راست است آنچه داري و نميخواهي. گناه تو آن است كه ميخواهي آن باشي كه خود ميخواهي؛ عصيان من اين است كه هر كلمهام سنگي است در حوضچه خيالات تو. روزي اما خواهد آمد كه تو نشستهاي و قافيه ميانديشي؛ براي شعري كه ديگري سروده است. تو را ميبينم كه آهسته ميآيي تا آخرين برگهاي كتاب آرزو را ورق زني. ميبينمت كه عصا در دست گرفتهاي؛ كفشهاي حجلهپيما از پا در آوردهاي و چادر بيوگي بر سر داري. آن روز، با خود خواهي انديشيد كه پيشترآسمان بدين رنگ نبود؛ زمين چنين سخت نمينمود. ميگويي كاش نيازهاي من بيش از خواهشهاي تو نبود و خيمه چاي و بستر خواب، جايي براي عرفان و سياست نميگذاشت.
تو را به حجلهاي فرستادند كه بوي كابوس ميداد و طعم ترياك داشت. از آن گريختي و سر بر دامان شبحي از عشق گذاشتي. توفان سرنوشت، شبحِ لاغراندام عشق را از تو دور كرد؛ دورتر ازآخرين ترفندهاي تردستان تا دستهاي كودكي معصوم. آمدي و آمدي تا رسيدي به قرارگاه عشقهاي خاموش. هرچه بانگ و فرياد برآوردي، صدايي نشنيدي. دانستي كه عشق از تو تنهاتر است. خويش را فراموش كردي و چنان افسردي كه بوي كابوس و افيون دوباره بر تو تاخت.
آغاز تو روزي از روزهاي سال نيست. پايان تو نيز يكي از همين ماههاي بيحوصله تقويم نخواهد بود. آغاز تو يك روز گرم زمستاني است كه از نگاه خستهاي، برقي به سوي تو درخشيدن گرفت. پايان تو، خاموشي آن نور است. آهسته رو و پيوسته دعاگو باش نجابتي را كه خداوند در پيكر روح تو ريخت تا آن نگاه خسته را محتاج تو كند. تو به قدر خستگي آن چشم، زندگي خواهي كرد و او به اندازهاي كه تو آن خستگي را ميبيني. دست و پا مجنبان كه بيش از اين نخواهد بود.
ديروز آن كه از راه خورشيدي به منزلگاه ويرانم بار انداخته بود، به خوابم آمد؛ مست و بيپروا؛ با هيبتي لوليوش؛ در هيئت مرد دانا. ميخنديد؛ آنسان كه بيمارِ نااميد به دوا و داروهاي طبيب ناشي؛ آنسان كه وبلاگها به نامهاي خود. دست از آستين بيرون آورد؛ اُشتر ناتراشيدهاي را نشانم داد كه بر سر مناره رفته است و بانگ ميزند: نهان شدستم اينجا؛ مكنيدم آشكارا.
من، آن شتر بودم و تو آن كودك بازيگوش كوچههاي اشرافي كه گاه و بيگاه نگاهي به مناره ميكردي و از مادر ميپرسيدي: چيست راز حماقت اين حيوان درشت كه لذت صحرا را درنيافت و زحمت خيابان را برتافت؟
فردا، تو را خواهم ديد كه با اين راز، روزگار خواهي گذارند. آن روز، قيمت پياز را خواهي دانست و ارزش دندان سالم را و ابهت دريا را و شيب تند كوچهباغهاي شهر را و گرمي يك سلام خواهشمند را. آن روز، زندگي براي تو معنايي خواهد يافت كه اكنون براي من يافته است. خواهد آمد روزگاري كه برق چشمان تو، جزآلبوم عكسهاي كهنه را روشن نميكند. تو خواهي خنديد آن روز، به سلامهايي كه معجزه بودند؛ اما تو را به ياد شعبدهبازيهاي سيرك ميانداختند.
بزرگي تو؛ به اندازه گرمي يك قطره اشك كه از چشم مظلوم ميچكد.
زيبايي؛ به نرمي لبهاي ليلي، آنگاه كه نعش مجنون را پيش روي او آوردند.
ميداني؛ به تعداد برگهاي كتابي كه خود نوشتهاي.
ميماني؛ تا آنگاه كه ازچشم آن مرد خسته، برقي به سوي تو ميدرخشد.