تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

مشكل عشق نه در حوصلة دانش ماست

حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد

من مي‌دانم كه در، ديوار نيست و ديوار پنجره نيست و پنجره سقف نيست و اين، آن نيست و آن، اين نيست … تا ابد مي‌توان جمله‌هايي ساخت كه همگي در ايستگاه «نيست» مي‌ايستند؛ اما دريغ از يك جمله كه بار هستي بر دوش تواند كشيد. ما نمي‌دانيم كه چيستيم و خدا كيست و اينجا كجاست و نمي‌دانيم چرا هستيم و اگر نبوديم كدام سقف به زمين مي‌آمد يا كدام درّه دهان نمي‌گشود يا كدام كوه سر به هوا نمي‌ايستاد.

ما مي‌دانيم كه آب نرم است و روان، و سنگ سخت است و نامهربان، و خون در رگ مي‌دود و سرخي فلق شاعرانه است و صابون هر چه بيشتر كف دهد، بهتر مي‌شويد. همين. آري؛ همين و بيش از اين نيست كه نيست كه نيست …  دانشمندان قدري بيشتراز ما مي‌دانند؛ اما مگر ما چقدر مي‌دانيم كه بيشتر از دانش ما، ضرب عدد در صفر نباشد؟ ما بيش از اين نمي‌دانيم كه چه نيستيم؛ اما يك رگ هشيار در همه سرزمين وجود ما نيست. مي‌دانيم كه كرگدن نيستيم؛ خورشيد، نسبتي با ما ندارد و باد به فرمان ما نيست و هيچ گونه تأثيري بر رفتار ماه نمي‌توانيم داشت.

اما اين «نيست»ها سرمايه ما هستند و اگرچه يك‌جَو نمي‌ارزند، جُوي‌هاي كوچكي هستند كه عاقبت دل به دريا مي‌زنند وآنجا تنها «هست» هستي را در خود مي‌ريزند. مرغانِ بي‌رمق‌اند كه چون گرد هم آيند، سيمرغ از درونشان پر مي‌گشايد. راهزن اين راه، هيبت تلسكوب است و تبختر ميكروسكوب؛ عروسك‌هايي كه نه در حجله به كار مي‌آيند و نه بوي قورمه از آشپزخانة آنان خواهي شنيد. سنگ را نرم مي‌كنند و آب را سخت؛ اما نه راز سنگ را مي‌توانند گشود و نه زبان آب را.

اي تو در كشتي تن رفته بخواب

آب را ديدي؟ نگر در آبِ آب

آب را آبي است كو مي‌راندش

روح را روحي است كو مي‌خواندش

چشم دريا ديگر است و كف دگر

كف بِهِل، وز ديدة دريا نگر

چشم حس، همچون كفِ دست است و بس

نيست كف را بر همه‌يْ او دسترس

اين سخن هم ناقص است و ابتر است

آن سخن كه نيست ناقص، آن سر است

گر بگويد زآن بلغزد پاي تو

ور نگويد هيچ از آن، اي واي تو

هوش را بگذار و آنگه هوش‌دار

گوش را بربند و آنگه گوش‌دار

فقط مشكل عشق نيست كه در حوصله دانش ما نيست. حل هيچ نكته بدين فكر خطا نتوان كرد. رندانه است «نكته» و «خطا» در اين بيت حافظ:

مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد

نكته، همان نقطه است و خطا دو معنا دارد: معناي مشهور و دور. خطا يا ختا يا ختن، كنايه از راه دور و دراز است. نكته يا نقطه دور نيست؛ معما نيست؛ راز است، و فكر خطا / دراز، گشاينده راز نيست. راز، نقطه است: نزديك اما ناپايدار و بازيگوش.

 

+ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 |

 

بايد از راه رسيد

با همين پاي و همين همت خُرد

از سر جوي پريد

 

شاهكار است دل من

آخرين صنعت حق

آفرين بر تو كه باور كردي

                             نبض آهسته و بي‌روحش را

آه اي ياور مستانه شب‌هاي دراز

باز بر سفره من دوغ و كباب است و كمي رايحه تند خيال

از كباب اين همه عرفان و سلحشوري و ناز؟

مستي از اين دوسه پيمانه دوغ؟

تو فريبم دادي

              وقتي از خويش نگفتي كه چه آسان‌گيري

و من آنگاه چه شادان بودم

و من آن دم چه به روزم آمد

خنده‌دارست غمم؛ مي‌دانم

پس چرا چادر خود را به سر خنده كشيدي تا من

                                                       نبرم راه به رازي كه در آن اندوه است؟

آي مردم به خدا قصه ما راست نبود

قصه ما همه دوغ است و كباب

                               و كمي رايحه تند خيال

به خدا شهر پر است از زن و مرداني كه

                                               مي‌خورند و خر خود مي‌رانند

و نمي‌انديشند

كه زمين سرد و گم است

                         در درازاي زماني كه تو خواهي آمد

 

+ سه شنبه پانزدهم آذر 1384 |