نوشتن، دل و دماغ ميخواهد كه اين روزها كيمياست. به كجا پناه بايد برد؟ به شعر؟ به كتاب؟ به تنقلات وبلاگي؟ به خاطراتي كه بيرحمانه هر روز كمرنگتر ميشوند؟ در اين دنيا به هيچ كس غبطه نبايد خورد، جز آنانكه ميخوانند و مينويسند و ميفهمند. آيا در اين فتوا مخالف سعدي شدهام كه ميگفت:
هرگز حسد نبردم بر منصبي و مالي
الا بر آنكه دارد با دلبري، وصالي
شايد. اما نه.
حافظ كه نامش راهنماي اشك از دل به سوي چشم است، هر دو را ميخواهد:
دو يار زيرك و از بادة كهن دو مني
فراغتيّ و كتابيّ و گوشة چمني
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم
اگرچه در پيام افتند هر دم انجمني
بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود
به زهد همچو تويي يا به فسق همچو مني
از اين سَموم كه بر طرفِ يوستان بگذشت
عجب كه بوي گلي هست و رنگ نسترني
بهصبر كوش تو ايدل كه حق رها نكند
چنين عزيزنگيني بهدست اهرمني
مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ
كجاست فكر حكيمي و راي برْهمني
سرنوشت ما سرشت ما شده است يا سرشت ما سرنوشت ما؟ نفرين به هر دو.
چرا ديگر كسي اين بيت حافظ را در نسخه ما نمينويسد؟
غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد
زنده باد پير كدكن:
قرار زندگي از بيقراري است.
( شفيعي كدْكني، هزاره دوم آهوي كوهي/ 465)