تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

آدم: ديروز نبودي!

حوا: كار داشتم.

آدم: چه كاري؟

حوا: داشتم ريگي را كه در چشم تو فرو رفته بود، درمي‌آوردم. چرا چين‌خوردگي‌هاي پيشاني تو هر روز عميق‌تر مي‌شود؟

آدم:

 دوباره آدم: امروز كجايي؟

حوا: همان‌جا كه ديروز بودم.

آدم: گوسفندها تشنه‌اند؛ بايد آنها را ببرم كنار رودخانه.

حوا: برو؛ من هم به كارهايم مي‌رسم.

آدم: چه كارهايي؟

حوا: شستن ظرف‌ها و رخت و لباس بچه‌ها در آب رودخانه.

آدم: بچه‌ها به درس‌هاشان مي‌رسند؟

حوا: بله. امروز بايد لااله‌الاالله را درس بدهم.

آدم: چرا لااله‌الاالله ؟

حوا: چون يكي بودن را دوست دارم؛ مثل يكي بودن رودخانه در اين اطراف.

باز حوا: اگر حوا نبودم، دوست داشتم چين‌خوردگي‌هاي پيشاني تو بودم.

آدم: روزي يكي از فرزندان ما خواهد گفت: گندم از گندم برويد جو ز جو. همه هم باور مي‌كنند. اما ما مي‌دانيم كه اين زمين كه ما روي آن زندگي مي‌كنيم از آن گندم  روييد. هميشه گندم از زمين مي‌روييد؛ اين‌بار زمين از گندم روييد.

حوا: پس بيا بر روي زميني كه از گندم روييد، گندم بكاريم.

آدم: اگر چين‌خوردگي‌هاي پيشاني من نبودي، دوست داشتم حوا بودي.

باز آدم: هيچي.

+ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384 |

 

تنها سرماية انسان در بازار وجود عقل است. كلمة «تنها» را از سر تأمل و عقيده آوردم؛ نه از روي مبالغه يا مسامحه. عقل كه ما ايرانيان آن را به نام «خرد» هم مي‌شناسيم، هم راه است هم همراه. با او مي‌شناسيم، مي‌بينيم، تصميم مي‌گيريم، تربيت مي‌كنيم، انتخاب مي‌كنيم و رأي مي‌دهيم. به هر ميزان كه تسليم خرد باشيم، به همان اندازه از خطا دوريم. براي خرد، دست‌كم دو رقيب نام برده‌اند: وحي و قلب.

اين دو، رقيبان عقل نيستند. اولي، ادامة بيروني عقل است و دومي امتداد دروني آن. يكي پاي عقل را به جهان‌هاي ديگر مي‌گشايد و يكي دست او را در عوالم ناآشنا مي‌گيرد. عقل بدون وحي، نقص دارد، اما نقض نمي‌شود. عقل بدون قلب، همچون چشم‌اندازي است كه شايد دوردست‌ها را نبيند، اما همچنان از خطاي چشم مصون است. وحي به دستاويزي عقل راهي به زندگي بشر گشود؛ قلب به حرمت عقل، احترام و احتشامي دارد. عقل بدون وحي و قلب نيز عقل است؛ اما آن دو بدون عقل، پرندگان بي‌آشياني را مي‌مانند كه از شاخي به شاخي مي‌پرند و  پيوسته در تيررس صيادان ‌تحريف و انحراف و تحميق‌اند.

عرفان، دوست‌داشتني‌ترين مشربِ آدميانِ خسته از تفكر است. عرفان، آبرومندانه‌ترين بهانه براي ناديدن خرد است. عرفان، اگر از شاهراه عقل بگريزد، جوركش غول بيابان حماقت و سفاهت مي‌شود. هيچ‌بهانه‌اي براي كناره‌گيري از خردمندي پذيرفته نيست؛ حتي اگر سلوك باشد يا شهود باشد يا شنود. عرفان، نيمة دوم بازي است. چگون ممكن است نخست نيمة دوم را بازي كنيم و سپس نيمة اول را؟ چه بد كردند آنان كه از عرفان و ولايت و عشق، گريزگاهي براي پشت كردن به عقل ساختند. نام‌آوران عرفان و اشراق، آنگاه از عقل گريختند كه آرد خود را بيختند و الك خود آويختند. اين گريختن، براي رهايي از خرد نبود؛ براي راه‌يافتن به خردي ديگر يا رهايي از خام‌انديشيِ عقل‌نما بود. آنچه در عرفان مذمت مي‌شود، عقلي است كه در مقابل عقلي ديگر مي‌ايستد. اولي عقل‌نما است و دومي عقل سالم. اگر حافظ، عاقلان را كه نقطة پرگار وجودند، در دايرة عشق سرگردان مي‌بيند[1]، مدح آنان است، نه ذم ايشان؛ زيرا معناي سخن حافظ اين نيز مي‌تواند باشد كه اولا عاقلان نقطة پرگار وجودند؛ ثانيا فقط از اين نقطه مي‌توان در دايرة عشق پاي نهاد و سر گرداند. گو اينكه ذم عقل و عاقلان اگر به معناي  تحقيرعقل باشد، پذيرفته نيست، هرچند كه از زبان حافظ و مولوي.

 عقل ناب، مدد عرفان و عشق‌ورزي است، نه سد آن، و راست گفته است فردوسي كه حتي راه‌هاي پنهان دل را نيز به نيروي خرد بايد گشود:

خرد رهنماي و خرد دلگشاي

خرد دست گيرد به هر دو سراي

كسي كو خرد را ندارد ز پيش

دلش گردد از كردة خويش ريش

از اويي به هر دو سراي ارجمند

گسسته‌خرد، پاي دارد به بند

خرد چشم جان است، چون بنگري

تو بي‌چشم جان، آن جهان نسْپري

خرد را و جان را كه يارد ستود

اگر من ستايم كه يارد شنود؟

معروف‌ترين حديثي كه دربارة عقل، نقل شده است، آن را راه عبادت و كسب سعادت شمرده است: العقلُ ما عُبِدَ بِهِ الرّحمنُ و اكْتُسِبَ بِهِ الْجَنانُ.

بر اين گمانم كه عقل‌گرايي در غرب دنيا بيش از شرق عالم رواج دارد؛ آن‌چنان كه برخي شرقي‌بودن را برابر با اشراقي بودن دانسته‌اند. آيا نبايد ريشة بسياري از مشكلات كوچك و بزرگ خود را در اين خصلت شرقي خويش ببينيم؟ آيا تا كنون رنج گفتگو با كسي كه عقل را عضوي زايد در وجود خود مي‌بيند، شما را نيز عذاب داده است؟ عقل‌گريزي _ كه گاه به عقل‌ستيزي هم مي‌انجامد_ در عالم دانش و نظريه‌پردازي، عواقب درازمدت دارد و در جهان سياست، آسيب‌هاي خانمان‌سوزِ عاجل. تا حرمت عقل و فصل الخطابي آن بر همگان آشكار نگردد، چرخة دانش و سياست در كشور ما به همان نام و نشان است كه بود. چه انديشه‌هاي مضحك و سستي كه در غياب عقل بر صدر نشسته‌اند و قدر مي‌بينند؛ چه خون دل‌هايي كه سفرة خردمندان را هر روز رنگين‌تر مي‌كند و نقش آنان را بي‌رنگ‌تر. عاقلان كه حافظ انان را نقطه پرگار وجود مي‌خواند فقط در دايرة عشق سرگردان نيستند، در قتل‌گاه سياست نيز سر بر تن ايشان گراني مي‌كند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 1. عاقلان نقطة پرگار وجودند ولي       عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

+ جمعه بیست و چهارم تیر 1384 |

 

 ايران، مجموعه‌اي از نقاط تاريك و روشن است. تاريك‌ترين نقطه در اين موقعيت    جغرافيايي، تاريخ غمبار آن است. آدم‌هاي بسياري را مي‌شناسم كه هيچ‌گاه نتوانسته‌اند  تاريخ ايران را بدون اشك و آه بخوانند. يكي از آنان مي‌گفت: تاريخ ايران، مرا به گريه  مي‌اندازد، آن‌چنان‌كه قصة عاشورا مردم را. مي‌گفت: ماجراي حملة مغول، گلويم را پر از   بغض كرده بود؛ ولي به خواندن ادامه دادم تا اينكه به قرن‌ هشتم رسيدم. در اين قرن،  اندكي  آسودم؛ به‌ويژه وقتي كه ديدم ميكدة حافظ رونقي يافته است و برو و بيايي دارد. اما  آنجا را  نيز خيلي زود توقيف كردند و باز « در خانة تزوير و ريا بگشادند.» اين را نيز تاب  آوردم تا اينكه نام تيمور بر زبان‌ها افتاد و باز فرزندان چنگيز، چنگ و دندان تيز كردند. 

 گذشت و گذشت، تا نوبت به صفويان رسيد. به گمانم وقت آسودن رسيده بود كه ناگاه  ديدم همه دارايي و نفوس كشور وقف جنگ با كساني مي‌شود كه همچون ما رو به كعبه  نماز مي‌گزارند و زكات مي‌دهند و نام محمد و تلاوت قرآن از زبانشان نمي‌افتد و چونان ما  تاريخي رنجور دارند و سرنوشتي تاريك. از قبيلة ما نيستند، اما از مقولة ما هستند. در آن  سال‌ها پاي توپ و تفنگ هم به ميان آمده بود و در هر جنگ هزاران مي‌كشتيم و هزارن  كشته مي‌داديم. جنگيديم و جنگيديم تا ناگاه خبر رسيد كه كشتي‌هاي جنگي از غرب دنيا،  در جنوب ايران لنگر انداخته‌اند....

 از روشنايي‌ها هم مي‌توان گفت؛ اگرچه درچند و چون، به گَرد تاريكي‌ها هم نمي‌رسند. از  ميان همه آنچه مي‌توان به آنها دل خوش كرد، پذيرفتن قواعد بازي و آشنايي با لوازم تمدن  در ميان گروه‌هايي از نسل جوان و ميان‌سال است. خودآگاه يا ناخودآگاه، اكثر مردم  پذيرفته‌اند كه اكنون در «جهان» زندگي مي‌كنند نه در خانه يا شهر و نه حتي كشور. نيز  پذيرفته‌ايم كه رستگاري در دنيا نياز به قالب‌هاي دنيايي دارد و تمدن زميني، از آسمان  نمي‌بارد، از زمين مي‌جوشد. پذيرفته‌ايم كه ما تافتة جدا بافته نيستيم و اگر طاووس  مي‌خواهيم، جور هندوستان بايد كشيد. اندك‌اندك دريافتيم كه نقد هم چيز بدي نيست.  ناقد غير از دشمن است. اتفاقا دشمن نقد نمي‌كند؛ نقد نشانة دوستي و دلسوزي است نه  دشمني و بدخواهي. پرتوهايي از اين روشنايي‌ها تابيدن گرفته است و باش تا صبح دولتش بدمد. همه‌جا به يكسان نمي‌تابد. جايي بيشتر و جايي كمتر و كمتر.

 در هيچ كجاي ايران به اندازه وبلاگستان، ما متمدن نشده‌ايم. وبلاگ‌ها طليعة نوانديشي و  نقدپذيري و آزادگي و شكل‌گيري دولت_ شهر در ايران است. آنان كه نفس كشيدن را  فراموش نكرده‌اند، در باغ و بستان‌هاي وبلاگ‌ تفرج مي‌كنند و ريه‌هاي انديشة خود را از  اين هواي تازه مي‌آكنند. در اينجا مي‌گويي، مي‌شنوي، نقد مي‌كني، نقد مي‌شوي،  مي‌خندي، اشك مي‌ريزي، مي‌بيني، ديده مي‌شوي ....

 ابن باغ و بستان، البته بي‌خار و خرك نيست. «فكر معقول بفرما، گل بي‌خار كجاست؟» و  «خار ار چه جان بكاهد، گلْ عذر آن بخواهد».

+ یکشنبه دوازدهم تیر 1384 |