در خوشبينانهترين نگاه، كانديداهاي رياست جمهوري در وعدههايي كه ميدهند، به چهار دسته تقسيم ميشوند:
1. ميخواهند، اما نميتوانند و نميدانند كه نميتوانند؛
2. ميخواهند، اما نميتوانند و ميدانند كه نميتوانند؛
3. ميخواهند و ميتوانند، اما خودشان هم نميدانند كه ميتوانند؛
4. ميخواهند و ميتوانند و ميدانند كه ميتوانند؛ اما حيف كه وجود خارجي ندارند.
در ضمن خبر رسيده است كه مولوي هم سياسي شده است:
گوشم شنيد قصة ايمان و مست شد
كو سهم چشم؟ صورت ايمانم آرزوست
كنفوسيوس: هر ظلمي در جهان از ظلم بر كلمات آغاز شد.
هرمنوتيكيها ميگويند: هيچ كلمهاي در ميان هيچ قومي به يك معنا نيست. از آن وحشتناكتر آنكه هيچگاه دو انسان را نمييابي كه از يك كلمه، كمتر از دو معنا را بفهمند. خطر بايد كرد و اين را نيز بايد اقرار داد كه هيچگاه يك كلمه براي يك انسان در دو زمان متفاوت به يك معنا نيست.
اگر چنين است، چگونه ميتوان به تفاهم رسيد؛ تعاملْ پيشكش. چرا بايد خواند و نوشت و گفت و شنيد؟ وقتي او، آن ميگويد كه خود ميفهمد و من، آن ميشنوم كه خود ميفهمم، او چرا بگويد و من چرا بايد بشنوم؟ آيا زبان مشترك براي گفتمان، و حتي براي گفتوگو، يك خامانديشي مدرن نيست؟ در چنين وضعي، كلمات بيش از آنكه ابزار ما باشند، بازيچهاند. ما با آنها بازي ميكنيم، و اين خطرناكترين بازي بشر در همة دوران زندگي اجتماعي او است. بايد بپذيريم كه همة ما بر روي سطحِ لغزندهاي از كلمات راه ميرويم. حتي وقتي كه عاشق، معشوقش را به كلماتيچند مينوازد، او را در توهمِ ريشهدارش گرانبارتر ميكند. معشوق بايد بداند كه هيچ اصلي و تجربهاي نميتواند او را ملزم كند كه از عشق، همان را بفهمد كه عاشقش ميفهمد و ميگويد.
نخستين گام، براي در امان بودن از اين فاصلههاي توهمزا، پذيرفتن آنها و انكار نكردنشان است. اين گام بلند، ما را به جهاني وارد ميكند كه در آن هر كس براي خود زندگي ميكند و ساز خود را ميزند. اين سازها همه در يك دستگاه نيستند، اما قابليت همنوايي با سمفوني بزرگ حيات را دارند. فاصلهها را در معاني الفاظ بپذيريم تا بيش از اين از هم فاصله نگيريم.
مولوي، نمونة قانعكنندهاي براي آشفتهبازار الفاظ و معاني آنها ميآورد: او «خدا» را مثال ميزند و اينكه اين كلمه از هر دهان كه بيرون ميآيد، معناي ويژهاي به آن سنجاق شده است:
آن يكي گويد «خدا» از عمق جان
آن دگر گويد «خدا» از بهر نان
راست ميگويد؛ زيرا فقط كافي است به دو خداي اسلام و مسيحيت توجه كنيم تا دريابيم كه چه مرز غليظي ميان آن دو كشيدهايم. يكي (خداي اسلام) علاوه بر خالقيت و آفرينندگي، شارع و قانونگذار نيز هست، و ديگري (خداي مسيحيت) از هر گونه حكمراني و حتي توصيه معزول است. از خداي خالق تا خداي شارع، فاصلهاي است كه فقط ذهن آسانگير و لاابالي ما قادر به پر كردن آن است. حتي اگر در يكي از آن دو معنا براي كلمة «خدا» به توافق برسيم، نوبت به لايههاي ديگري ميرسد كه در هر يك از آن دو معنا تنيدهاند.
وقتي خداي يكتا و بيهمتا چنين وضع و حالي در فرهنگ زباني ما مييابد، ميتوان حدس زد كه بر سر ديگران چه آمده است و ما در چه شبكة گيجكنندهاي از معاني مترادفنما، اما مختلفالمعنا گرفتار آمدهايم.
از اين فاصلههاي ناگزير، برخي سود ميبرند و برخي زيانها ديدهاند. به زعم من، سياستمدارن از شمار آن گروههايي هستند كه نهايت استفادة سوء را اين ناهمساني ميبرند. در كلمة «انتخابات» بينديشيم تا دريابيم چه درّههاي ژرفي را در خود پنهان كرده است. انتخابات، در يكي آرزوي رسيدن به حداقل حقوق شهروندي را زنده ميكند و در ديگري هوس قدرت و حكم راندن را. پس هر دو [لابد] دوستش دارند و موعدش را انتظار ميكشند؛ اما چه خوش گفته است سعدي بزرگ:
فرق است ميان آنكه يارش در بر
با آنكه دو چشم انتظارش بر در
همة نامزدهاي رياست جمهوري، از بهينهسازي اقتصاد بيمار ايران ميگويند و از راهكارهاي شاهكار خود براي درمان آن. البته گاهي چاشني فرهنگ را نيز بر آن ميافزايند. مردم هم كه به گوش كردن عادت دارند، ميشنوند و دم برنميآورند. دور از واقعيت نيست اگر بگوييم وضع معيشتي مردم هميشه براي اهالي حكومت مهم بوده است. هر حكومتي، با هر مرام و منشي ، در پي آسايش و رفاه عمومي است؛ زيرا برخورداري مردم از زندگي مرفه، اگرچه براي حكومتيان زحمت دارد، اما عليالقاعده مزاحمت ندارد. مردمِ آسوده و كامروا، كمتر به سياست و شيوههاي حكومتي در كشور خود ميپردازند. عمدهترين دليل در پايين بودن شمار شركتكنندگان در انتخابات اروپايي و آمريكايي نيز همين است.
در تبليغات كانديداهاي رياست جمهوري ايران، همگان – بهاختيار يا بهاجبار- از اقتصاد و برنامههاي معجزهگر خود ميگويند و لابد كارشناسانه است و كمابيش از روي اطلاع و پس از مشورت با مشاوران اقتصادي خود به اين ميدان آمدهاند. اما در شگفتم من و ميليونها انسان ديگر كه چرا اين خواستگاران ميز رياست، به اين نكتة نه چندان باريك توجه نميكنند كه اقتصاد را اقتصاد درمان نميكند. همگي از روش خود دفاع ميكنند و كسي نيست به آنان بگويد كه روشها و تقاوتهاي جزئي آنها با يكديگر، آنچنان مهم و اساسي نيست كه اينهمه بر سر آن بر سر هم فرياد كشند و نبوغ اقتصادي خود را به پيش چشم مردم ايران آورند. هر يك، روش خود را به چربترين زبان و با سادهترين مدارك و شواهد، مستدل ميكند و جايگزيني آن را، درمان اصلي و حتمي و فوري ميشمارد. اما نميدانند يا نميخواهند كه بدانند اقتصاد ايران هرگز روي بهبودي نمييابد مگر آنكه ديگر اقتصاد ايران نباشد؛ بلكه بخشي بوميشده از چرخة اقتصاد جهاني باشد. يعني بايد يك پاي آن در ايران و پاي ديگرش در هر كجاي دنيا غير از ايران باشد. اين پاي دوم را بريدهاند. بيماري اقتصاد ايران در حد معلوليت نخاعي است، نه در حد سرماخوردگي يا آلرژي به گردهافشانيهاي بهاري. من نه اقتصاد ميدانم، نه سياست و نه هيچ چيز ديگر؛ اما همة شواهد علمي و سوانح تاريخي اين كشور فرياد ميزنند كه هر كانديدايي كه دربارة اين پاي دوم حرفي براي گفتن ندارد، عرض خود ميبرد و زحمت ما ميدارد.
امشب كه تحليلهاي مشعشع يكي از اين بزرگواران را دربارة اقتصاد ميشنيدم، همة ديوارهاي حماقت را بر سر خود آوار ديدم و به چشم خود ديدم كه گاهي «آدمي احمق شود از راه گوش».
از هيچ چيز به اندازة انديشيدن دربارة خدا نميترسم؛
به هيچ چيز به اندازه انديشيدن به خدا محتاج نيستم.
ميان اين ترس و احتياج، چو بيد بر سر ايمان خويش ميلرزم.
«غيب»، خندة آسمان به همة توش و توان ماست.
آهستهتر! زمين هنوز ميچرخد.
نيوتن گفت زمين جذاب است؛ گاليله گفت زمين سرگردان است؛ شاعر گفت زمين بهترين همقافيه براي «همين» است. غيب، يعني «همان».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چه خوشگل نوشته است دوست خوبم سيرت قانع
اميد و بي نيازي
هيچ چيز به اندازه انديشيدن در باره لطف خدا به من اميد نمي دهد؛
هيچ چيز به اندازه انديشيدن در باره قدرت خدا مرا بي نياز نمي كند.
اين اميد و بي نيازي، زخمهاي كهنة روحم را مداوا مي كند.
غيب، تصوير ماتي است از بهشت آرزوهاي سبز انسان؛
و اين تصوير، ما را دعوت مي كند كه تفسيرهاي جذّاب و سرگردان و همقافيه را جدّي نگيريم؛ بلكه فقط آنها را در همان ترم اول پاس كنيم؛ ولو با نمرة c.
و اين دعوتِ غيبي است كه سر را شور ، چشم را نور و دل را حضور مي دهد.
هان مشو نوميد چون واقف نهً از سرّ غيب
باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
آنان كه ايران را ميشناسند، موسيقي ايراني را هم ميشناسند.
آنان كه موسيقي ايراني را ميشناسند، ماهور را هم ميشناسند.
آنان كه ماهور را ميشناسند، آلبوم سّرعشق را هم ميشناسند.
آنان كه سرّ عشق را ميشناسند، ميدانند چرا سعدي و چرا ماهور و چرا شجريان.
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکايتی ز دهانت به گوش جان آمد
دگر نصيحت مردم حکايت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم
من رميدهدل آن به که در سماع نيايم
که گر به پای درآيم به دربرند به دوشم
بيا به صلح من امروز در کنار من امشب
که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هيچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مويی به عالمی نفروشم
به زخمخورده حکايت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند میننيوشم
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم
در عبارت « به قدر وسع بكوشم» در آخرين بيت غزل بالا، به قدر وسع بينديشيد تا هنر سعدي را بيشتر بدانيد. آيا منظور او اين است كه به قدر وسع خود بكوشم؟ يا به قدر وسعت باديه؟ يا هر دو؟ سعدي در اين مصراع، يك چشم به وسع خود دارد كه اندك است، و يك چشم به وسعت باديه، كه فراخ است و ناپيداكرانه.
آلبوم «سرعشق» در ميان شاهكارهاي شجريان، شاهكار است و همين آواز، كافي بود براي آنكه هميشه سعدي را در دستگاه ماهور به ياد آريم و شجريان را در حال خواندن غزليات سعدي.
ايران، يعني پيچيدن آواز شجريان در ديوان سعدي؛ نه چند حلقه چاه نفت.
وبلاگ، هنوز يك رسانة شفاهي است؛ البته در رسانهبودنش هم ميتوان شك كرد. شفاهي يا افواهي بودن وبلاگ از آن رو است كه تا كنون به اكثر استانداردهايي كه در رسانههاي نوشتاري مرسوم است، تن نداده است. نوشتنيبودن، دليل برنوشتاري بودن نيست. كلمات گاهي نوشته ميشوند و گاهي شنيده ميشوند. در وبلاگ، كلمات طوري بهكار ميروند كه بهرغم آنكه ميخوانيمشان، اما در واقع آنها را ميشنويم. نويسنده، كلماتش را ميشنواند و از راه چشمها، به گوشها ميرساند. شايد بتوان همين دوگانگي را يكي ديگر از تفاوتهاي مهم وبلاگ با سايت يا وبسايت شمرد.
اقتضاي طبيعتش اين است يا چنين پيش آمد؟ همين شفاهي بودن براي او مناسبتر است و بر تأثيرگذارياش ميافزايد يا بهتر آن است كه به دامان مشابههاي ظاهري خود، يعني رسانههاي نوشناري بازگردد؟ گمان ميكنم هيچ تلاشي دراينباره نميتوان و نبايد كرد و همچنان منتظر نشست تا صبح دولتش بدمد؛ آنچه تا امروز ديدهايم از نتايج سحر است. كاري از دست كسي ساخته نيست؛ همگي، آن ميكنند كه خود ميپسندند. شفاهي بودن يعني همين.
پارهاي از آنچه وبلاگها را در منطقة رسانههاي گفتاري نگه ميدارد، بدين قرار است:
1. بيمسئوليتي حقوقي و اخلاقي بلاگرها در مقابل آنچه مينويسند/ ميگويند. كدام قانون نوشته يا نانوشته، نويسندة وبلاگ را به دادگاههاي انساني، حقوقي، عرفي، ملّي يا بينالمللي ميكشاند؟ بگير و ببندها از وقتي آغاز ميشود كه وبلاگي پا روي دم شير ميگذارد و خطوط قرمز سياسي را درهم ميشكند. همين موجب شده است كه وبلاگستان فارسي، خود را مظلوم و محدود ببيند و ولع خطشكني و هنجارستيزي در آن غوغا كند. اما فيالواقع اين محدوديت، اولا فقط براي نويسندگاني است كه در ايران مينويسند؛ ثانيا شامل وبلاگهايي ميشود كه مشمول راديكاليسم سياسياند؛ ثالثا محدوديت در يكجا بهانة مناسبي براي بيقيدي و رهايي در جاي ديگر نيست. حادثههاي تلخ و ناباورانهاي كه براي چند وبلاگنويس در ماههاي اخير پيش آمد، نسبت به كل آنچه در وبلاگستان فارسي ميگذرد بيشتر يك استثنا است تا قاعده. رسانههاي نوشتاري هميشه بايد خود را براي پاسخگويي به افكار عمومي و انواع و اقسام قانونها آماده نگه دارند. اما اين استرس در وبلاگستان نيست يا بسيار كم است. فراموش نكنيد كه اين پست، در مقام گزارشگري است نه ارزشداوري.
2. نوع جملهسازي و عبارتپردازي. نويسنده در وبلاگ، گوينده است، و خواننده، شنونده. همين. توضيح بيشتري ندارم؛ جز اينكه بگويم برخي چنان ميگويند كه گويي در حال نوشتناند و برخي چنان مينويسند كه گويا مشغول گپ و گفتاند. ( همين يكيدو سطري كه خوانديد از نوع عبارتپردازيهاي گفتاري_نوشتاري است؛ يعني نوشتن براي شنيدن)
3. سندگريزي. وبلاگها خود را ملزم به آوردن سند و منبع براي انبوه دعاوي خويش نميدانند. البته اين خلأ را تا آنجا كه بتوانند با شيرينزباني و لينگگذاري پر ميكنند. دستشان درد نكند. در واقع در وبلاگ، مستندگويي جاي خود را به مستدلگويي داده است؛ اگرچه گاه از هيچكدام خبري نيست و گاه هر دو با هم حضور دارند.
4. اعتبار. اطمينان و اعتماد وبگردان به آنچه در اين شهر شيشهاي ميبينند، به اندازه اطمينان و اعتماد آنان به شنيدهها و شايعهها است. به همين دليل، شناختي كه از نويسنده وبلاگ دارند در اعتماد آنان بسيار مؤثر است. در ديگر رسانهها اينگونه نيست. اعتبار مقالات در نشريات و روزنامهها فقط به نويسندة آنها نيست. از سردبير و حزب پشتيبان گرفته تا سوابق آن جريده، در اعتبار تكتك مقالهها تأثير ميگذارد. آيا براي شما اتفاق نيفتاده است كه كتابي را فقط به دليل اعتمادي كه به ناشر آن داريد، خريده باشيد؟ وبلاگها هر چه دارند از نويسندگان خود دارند؛ مانند هر خبر يا سخني كه از كسي ميشنويم.
هيچيك از خصلتهاي بالا، ارزش و وزن وبلاگ را بالا يا پايين نميآورد. وبلاگ، همين است كه هست؛ تو برو خود را باش.
اسلام، پيش از گاليله تو را آنقدر بزرگ ميكند كه در آتش ابراهيم را ميبيني؛
اسلام، پس از گاليله تو را آنقدر كوچك ميكند كه در ابراهيم آتش را ميبيني؛
اسلام، گاليله را دوست دارد؛
اسلام، شيرينزبانيهاي پل ريكور را دوست دارد؛
اسلام، براي اسماعيل جشن تولد ميگيرد؛
اسلام، سينماي وندرس را جدي ميگيرد؛
اسلام، بلال را دوست دارد؛
اسلام، دشداشه نميپوشد؛
اسلام، جمعهها كوهنوردي ميكند؛
اسلام، سيگار نميكشد، اما گاهي چاي ميخورد؛
اسلام، براي آزادي نلسن ماندلا نذر كرد؛
اسلام، دوست دارد همة همسايههايش مثل گاندي باشند؛
اسلام، پدرها را دوست دارد؛
اسلام، به پروين اعتصامي ميگويد شاعر، نه شاعره؛
اسلام، گاهي عصباني ميشود؛
اسلام، دوست دارد مردم براي گاليله هم شمع نذر كنند؛
اسلام، فرقي بين سهراب شهيد ثالث و ابوعلي سينا نميگذارد؛
اسلام، گاهي گريه ميكند.