تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

اگر انسان بداند اصل چيست و قاعده كدام است، بهتر مي‌تواند درباره استثناها داوري كند.

به گمانم خيلي از چيزهايي كه ما گمان مي‌كنيم اصل‌اند و مخالف آنها استثنا، عكس آن صادق باشد. بيرون آمدن از اين خطاي فاحش در سلوك اجتماعي و حتي در جهان ذهني  انسان بسيارتأثيرگذار است. مثلا اينكه ما مي‌گوييم همگان بايد به آنچه مي‌گويند، عمل كنند، قاعده است يا استثنا؟ اگر شاعر جوان يا كهنسالي، هيچ‌گونه عاطفه‌گرايي يا آزادگي در عمل از خود نشان نداد، بايد تعجب كنيم، يا شگفتي خود را بگذاريم براي روزي كه ديديم او مانند شعرش لطيف و نازنين است؟

تلخ است؛ ولي گويا براي ما چاره‌اي جز اين نگذاشته‌اند كه اولي را قاعده بدانيم و دومي را استثنا. مبناي فلسفي ندارم؛ اما مي‌دانم كه شاعري و سخن‌هاي لطيف گفتن هيچ‌گونه ربط منطقي و به‌ويژه عرفي به لطافت‌هاي روحي _ از نوعي كه ما گمان مي‌كنيم_ ندارد. ديگر بايد بپذيريم كه شعر و شاعري هم گونه‌اي از مشاغل است كه گونه‌اي از انسان‌ها آن را برگزيده‌اند. مگر از خياط‌ها مي‌توان توقع داشت كه هر چه مي‌دوزند بپوشند كه از اهالي هنر مي‌خواهيم كه آن‌گونه باشند كه در هنرشان مي‌نمايند؟ آنان نيز بايد زندگي كنند. نه؟

مثال من برسر شعر و شاعري هوار شد؛ شما مي‌توانيد همين بازي قاعده يا استثنا را در ميان دين‌سرايان و جز آنان نيز ببريد. ببريد؛ گرچه پشيمان خواهيد شد.

چندي پيش همايشي را كه موضوع آن بازتاب يك اصل ديني در شعر فارسي بود شركت كردم؛ چشم‌تان روز بد نبيند كه من آنجا جز ريا و دروغ و حق‌كشي كمتر ديدم. از شاعر نازك‌دل گرفته تا بسياري ديگر. مي‌دانم كه بي‌هنران نظر به عيب كنند؛ اما احتياجي به نظركردن نبود؛ پيش چشم جز اين نمي‌آمد.

همان‌جا دانستم كه خيلي پرتوقعي است كه از كسي كه شغلش شاعري است انتظار داشته باشيم كه مرامش نيز شاعرانه و لطيف‌تر از برگ گل باشد. اين توقع‌، بي‌جاست. چون اگر آنان مي‌خواستند  همان‌طور باشند كه در شعرشان مي‌نمايند، يك صبح را نمي‌توانستند به شب برسانند. حال آنكه شاعران گرامي و ارجمند ما نوعا انسان‌هاي معقول، محتشم و در آمد و شد به انواع و اقسام كنگره‌ها هستند. يكي از همين محترم‌هاي ارجمند، خانه‌اش را به من نشان مي‌داد و مي‌گفت براي خشت‌خشت اين خانه شعر گفته‌ام و كنگره رفته‌ام. مي‌گفت: نمي‌داني چقدر از آسمان‌ها گفتم تا اين180 متر زمين را به خانه تبديل كردم.

تا كنون سرزنش‌هاي قرآن را در حق شاعران تأويل مي‌كرديم؛ اما گويا اين آيات را تفسير مي‌بايد نه تأويل:

الشُّعراءُ يَتبعهُم الغاوُون اَلَم تَرَ انَّهُم في كلِّ وادٍ يهيمُونَ وَ انّهُم يقولونَ مالاتَفعَلُون الّا الّذينَ امَنُوا وَ عمَلُوا الصّالِحاتِ... اين آيه نيازي به ترجمه ندارد، به تأويل و تفسير هم محتاج نيست؛ اما شايد بد نباشد اگر نمايه‌اي از آن بسازيم:

۱.      شاعران را گمراهان پيروي مي‌كنند.

۲.   به هر وادي و عرصه‌اي سرمي‌كشند و سرگردانند.

3.       آنچه مي‌گويند، در عمل نمي‌آورند.

4.        برخي از ايشان چنين نيستند(استثنا).

مي‌دانيم كه «الا» در زبان عربي براي استثناست؛ يعني آنچه پس از آن مي‌آيد استثنا و قاعدتا نادر است، و آنچه پيش از آن قرار مي‌گيرد،  قاعده است و اكثري. بنابراين قاعده در شاعري، بي‌عملي است و استثنا پايبندي.

رنج‌آورتر از همه اين است كه قرآن، شاعران عصر نزول خود را رهبران گمراهان مي‌خواند؛ اما در اعصار پسين، اين قاعده ديگرگونه مي‌‌شود و شاعران، پيروان گمراهان‌ مي‌شوند، نه رهبران آنان. از رهبري گمراهان تا پيروي از آنان، راهي است كه شاعران پيموده‌اند.

شيفتگي ما ايرانيان به شعر ما را شيفته شاعران نيز كرده است؛ اما گويا نبايد چنين باشد. اين نهيب و هشدار را از زبان انوري، يكي از سه‌ پيامبر شعر فارسي، شنيده‌ايم و مشهور است؛ از مرحوم سيد حسن حسيني هم بشنويم تا بدانيم اخلاف انوري نيز همان مي‌گويند و حُقة مِهر بدان نام و نشان است كه بود:

شاعري وارد دانشکده شد

 دم در

 ذوق خود را به «نگهباني» داد

 شاعري مي‌لنگيد

 ناقدي نان مي‌خورد
شاعري قبله‌نما را گم کرد

سجده برمردم کرد
شاعري وام گرفت

 شعرش آرام گرفت
زاهدي نوبنياد

 راه و رسم عرفا پيشه گرفت

لنگ مرغي برداشت

 و به آهنگ حزين آه کشيد:

«مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک»

اين همه، هيچ ربطي به ارزش و اصالت شعر ندارد، كه هنوز آزادگي‌هاي مولوي را داريم و رندي‌هاي حافظ را و بي‌باكي‌هاي خيام را و اتاق آبي سهراب را.

كاش از نيم‌خورده خيام هنوز چيزي باقي مانده بود.

 

 

شاعران بخوانند (يادداشت جناب آقاي عباس اسكندري)

 رفيق عزيز ، جناب بابايی سلام . شاعران را نويدگرانِ اميد و آيينه‌های جمال و سرايندگانِ مهر،گويند . همه بسی شنيده ايم که تا نرمکی جذبه در دل نباشد حلاوتی در کلام نيست، و اگر بود استثنا است. باری رياسالاری اهل انديشه و هنر نه اصالتا به هنر و هنر مند مربوط است و نه ساحت انديشوران پارسا و آزاده را خدشه‌دار می کند. اين بلايی است که سلطه ريا و دين فروشی چندی است بر سر همه آورده. هنرمند شاعر نيز مجالی برای خروج از اين بن بست تاريخی ندارد. ديری است که سکه سقوط انديشه و هنر در سرزمين ما ضرب شده و کالای هنر با زر ريا و چاپلوسی معامله می گردد .مگر استاد دانشگاه و نويسنده و سياستمدار در اين گردونه انحطاط دور نمی‌خورند. آری به درستی که ملاک های امروزين ما سال‌هاست که توفيق بازشناسی سره از ناسره را از دست داده و بدين سان نبايد از شاعران نيک‌سخن انتظار نازک‌انديشی و پهلوانی در عمل و آزادگی در سخن داشت. باری کاش ملاک هاي گذشته کماکان قاعده بود و تلاش کنيم قاعده گم نشود، و از دينداران حرمت دين انتظار رود و نه دين‌فروشی و از شاعران حسن عمل و آزادگی خواست نه ريا و خدعه و دژمنشی. عيان کردن اين سير قهقهرايى کشف شادمانه‌اي نيست که قهقه ای طلب کند که نيش مار خزانه است و گريه را حوالت همه می‌کند. ناموس شعر و هنر آن است که در زمانه عسرت و سياهی فريادگر اميد و روشنی باشد. چنين باد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت توسط |

 

تا شاخة درختي را كنار نمي‌زد، پيش نمي‌رفت. درختان، شاخه‌هاي پر از ميوة خود را به سر و روي او مي‌كشيدند تا باز ايستد و از قصد خود چشم پوشد. اما آدم همچنان مي‌رفت تا نخستين گناه را به نام خود ثبت كند.

  جنگل تمام شد. ديگر شاخه‌اي نبود كه بر سرش سايه اندازد. پشت سر، درخت بود و ميوه و چشمه و جوي شير و سايه و سبزه و نغمه‌خواني‌ مرغان و انحناي تن حوريان. پيش رو، كوير بود و كوير و كوير و يك صداي نازك كه به خود مي‌خواندش.

 خورشيد، زمين را داغ كرده بود. سختي راه از ميان شن‌هاي نرم زمين بيرون مي‌زد. رفت و رفت و رفت تا به سايه‌باني رسيد كه به نيروي چند چوب خشك در دل صحرا ايستاده بود. در آينة شكسته‌اي كه  سينة خشك چوب را مي‌مكيد، حوا را ديد كه ايستاده است و خود را مي‌آرايد. از او آب خواست؛ دريغش كرد. دستش را خواست تا برخيزد؛ دست در كار آراستن صورت بود. نگاهش را خواست؛ از آينه بيرون نمي‌آمد. خواست كه برخيزد. اما به كجا؟ درماند. گريست؛ اما نه آنچنان كه زن را خبر شود. چشم بر شن‌هاي زمين دوخت كه تشنة اشك‌هاي او بودند. زمين، آبِ چشم مي‌نوشيد و حوا همچنان در مغازله بود با آينه.

  پشت سر جز كوير نداشت و پيش رو جز دريغ نمي‌ديد. رفتن را نمي‌خواست؛ ماندن را نمي‌توانست. نمي‌دانست بايد پشيمان باشد يا مصمم‌تر. باز مي‌گشت در ميان گل‌ها و ميوه‌ها، يا مي‌ماند و مردابِ نامرادي را مردانه تاب مي‌آورد؟ زير آن سايه‌بان خسته، سينه‌چاكي جز گندمِ رنگِ رو رفته‌اي نبودش.

 صداي نازك، باز پردة گوشش را نواخت. صدا را باور كند يا دريغ‌هايي كه زير سايه‌بان شنيد؟ روي به سايه‌بان كرد تا شايد باز نشاني از عهد آشنايي در لحن حوا ببيند. نديد. اما آنچه ديد نيز ديگر بود! آن‌كه در آيينه مي‌نمود، نه آن بود كه در برابر آن ايستاده بود. در آينه چشم‌هايي بود كه مي‌نگريستند؛ رودرروي آن چشم‌هاي نگران، صورتكي بود كه ابرو زير لب داشت و چشم بالاي ابرو و بيني در ميان گونه‌ها. سايه‌بان را باز بالاي سر خود يافت. آينه بود و آدمكي به قاعدة حوا. صداي نازك، از درون آينه مي‌پاشيد. نشست. دستش را بر سر سبزه‌ها كشيد. نرم بودند و مهربان و آمادة رقص با هر اشارتي كه از باد مي‌شنيدند. شاخه‌ها در تكاپوي مستانه، بهار جنگل را دورباش مي‌گفتند. باد بود و صداي بال جبرئيل و فرار شيطان و نزاع گل‌ها بر سر گناهِ نخست. باد بود و سوختن جنگل در حسرت سايه‌بان. زمين سبز بود و آسمان آبي و گل‌ها سرخ و سفيد و شنگرف. سرو و سمن و ياسمن، همچون كودكان روستايي از سر و روي هم بالا مي‌رفتند تا هر چه را كه در اين شادمانگي روي مي‌دهد به خاطر سپارند تا در كوچه و بازار راوي آن باشند. حوا از درون آينه جوشيدن گرفت. زمين، خورشيد را با خود مهربان كرد.

ابليس مي‌گريست، به ياد روزهايي كه باد براي او مي‌رقصيد، جبرئيل براي او بال مي‌گشود و گل‌ها گناه او را گردنبار خود مي‌كردند. از آن پس بود كه در كوير، گندم نروييد و  از جنگل جز دود برنخاست. از آن پس بود كه آدمك‌ها را در ميان باغ‌ها مترسك كردند تا تمناي آينه‌ها را نپوشانند.

 آدم، تراشة نازك چوب را از دست حوا گرفت تا آخرين لاشه‌هاي گندمي را كه خورده بود از ميان دندان‌ها بيرون كشد و به حلق گرسنة خود بازگرداند. پيش از او حوا نيز چنين كرده بود.

 و شيطان گندم‌خوار نبود.    

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت توسط |

 

ما گمشده‌ايم

در خود، در جامعه، در جهان

در ميان جمجمه‌هاي خندان

در شليك صاعقه‌هاي ناهنگام

در افسون بت‌هاي هاليوود

در گرمي بوسه‌هاي كيدمن؛ آه

در سردي اخبار شبانگاهي؛ آخ

خاموش مي‌شويم با دگمه‌هاي يك جعبه

روشنم كنيد اكنون

                     با يك سريال اكشن

 

ما گمشده‌ايم؛ اما

تا ادكلن هست ما هستيم

زندگي خوش است با آدامس

 

ما گمشده‌ايم؛ اما

مي‌خوانيم قصه‌هاي كوندرا را

تا بدانيم كه عشق‌هاي خنده‌دار

صبحانة غول شامي نيست

سرنوشت يك روز دانشجوست

مشق نانوازادة تبريزي است

ميخچة كفش آن افغاني است

كه آجر را

مي‌شناسد

و گرمي بستر را

ميان خاك و سنگ و سيمان

 

ما گمشده‌ايم

اما

ادكلن خوشبوست

كفش چرمي، خوش‌پاست

زندگي زيباست

                                   

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت توسط |

 

تا امروز فكر مي‌كرديم كه رؤياهاي ما از جنس ما هستند! اما گويا حق با شكسپير است كه مي‌گفت ما از جنس رؤياهايمان هستيم.

 رؤيا يعني آنچه به چشم خيال مي‌بينيم؛ رؤيا يعني من و تو، آنگاه كه همة چشم‌هاي خود را مي‌بنديم تا خيالات خود را بال و پر دهيم و بر بام واقعيت بنشانيم. ما آنيم كه مي‌خواهيم، نه آنچه مي‌توانيم. واقعيت، خانة ماست؛ كوچة ماست؛ دكان و ادارة ماست. رؤيا، نفس عميق پدر بزرگ در قليان شاه‌عباسي است. هيچ كس براي پر كردن جيب يا خالي كردن سفرة شام و ناهار به جمشيديه نمي‌رود. سينما پر است از آدم‌هاي خيال‌باف؛ آدم‌هايي كه روي صندلي‌ها مي‌نشينند تا در تاريكي سينما‌ چراغ رؤياهايشان را روشن كنند. من، تكه‌هايي از نامه‌اي هستم كه در نوجواني براي كسي نوشتم، اما پيش از آنكه تمبر تقدير بر پيشاني آن بخورد، هزارپاره شد. تو كارمند آب و فاضلاب كرج، با يك شمارة پنج‌رقمي دركارگزيني نيستي. هستي؟ اگر هستي، بدان كه در اينجا و هزار جاي ديگر كه هر روز سر مي‌زني، براي تو ساعت كاري نمي‌زنند.

ما همانيم كه مي‌جوييم و نمي‌يابيم و اگر يافتيم از گنجة رؤياهامان بيرونش مي‌آوريم تا در سبد لباس‌هاي كهنه، از بيم سرگرداني در ماشين ‌لباس‌شويي بر خود بلرزد. بلرزد و هزار ناسزا گويد دستي را كه چنين خوارش كرد و شاهد بازارش. رؤيا آن است كه نيست، كه اگر بود رؤيا نبود؛ فرشي بود كه هر روز چركي هزار پا را تحمل مي‌كرد و دريغ از پاكي يك نگاه به گل‌هاي عشوه‌گرش.

رؤيا يعني نداشتن، نبودن، خواستن و نتوانستن. رؤيا يعني در كودكي آرزوي رانندگي كردن و در بزرگسالي، هوس بازي در كوچه‌هاي خاك‌آلود. رؤيا، يعني از صبح دويدن و روزمرّگي را جلال و شكوه بخشيدن. رؤيا يعني گريستن در آستانة مرگ؛ يعني زندگي در حياط‌خلوت، نه بر روي مبل در اتاق پذيرايي. گريه را بدرقه كردن و در بيت‌هاي حافظ زيستن و مولوي را چريدن و نيما و شاملو را ترسيدن و از رك‌گويي‌هاي سهراب بر خود لرزيدن و قافيه‌هاي فروغ را باور نكردن، و پس از نماز شب، سر از چت با دختركان بي‌نام و نشان درآوردن، همگي محصولات كارخانة رؤيا است. رؤيا است كه مي‌گويد: زيركي بفروش و حيراني بخر؛ او است كه فرمانت مي‌دهد به تفاوت نگذاشتن ميان جمعه و شنبه. خسته‌ات مي‌كند از هر چه داري و از هر چه مي‌تواني داشت. من از رؤياها بيزارم؛ آنچنان كه كودك از كودكي خود و لادن از اتفاق.

چرا مردم نمي‌دانند

كه لادن اتفاقي نيست

رؤيا يعني اقبال را در ميان عربده‌هاي زندگي، سرودن.

من اما رؤيايي را مي‌شناسم كه تا بوده است لگدكوب خيال بوده است و آن روز هم كه پامالِ وصال مي‌شود، مي‌خندد. مي‌خندد به گريه‌هايي كه در راه‌اند. نامي براي آن نمي‌شناسم؛ اما حافظ آن را «نقش مقصود» مي‌خواند:

      عاشق شو ورنه روزي كار جهان سرآيد       ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي

جهان پر است از آدم‌هايي كه تو را از رؤياهايت پشيمان مي‌كنند. خار چشم واقعيت‌ها بودن، آسان نيست. از ملوسي رؤياها گفتن و لوسي واقعيت‌ها را جار زدن كار هر شاعري نيست.

راستي آيا خبري هست هنوز؟

_طمع شعله نمي‌بندم_

خُردك‌‌شرري هست هنوز؟

 

+ نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت توسط |