تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

ميان درختان، آدم را مي‌جست؛ درختاني كه هر كدام يادگار روزي_روزگاري بودند. يكي را روز تولد هابيل كاشته بودند، و يكي را براي قابيل كه از آن بالا برود و كودكي خود را جشن بگيرد. سپيدار جوان هم يادگار روزي است كه بهشت را رها كردند و دست در دست هم به زمين آمدند. تنها نخل جنگل را هم روزي كاشتند كه آدم معتاد شد به خنده‌هاي حوّا.

ميان آن همه چوب‌هاي ايستاده، آدم را مي‌جست، اما نمي‌يافت. صحراي ديروز، اكنون آشيانة درختانِ كوتاه و بلندي شده است كه از همة شاخ و برگ آنها خاطره مي‌ريزد. حوا زير هر درختي، خاطره‌اي مي‌يافت، اما چشم و دلش را معطل آنها نمي‌كرد. آدم را مي‌جست و نمي‌دانست او اكنون در كار كاشتن كدامين درختِ يادگاري است.

او را يافت. خسته و عرق‌ريزان، بيل در دست داشت و زمين مي‌شكافت. آدم، بيل را به زمين سپرد و خود نشست تا حوا سفرة چاشت بگشايد. دهان آدم لقمه‌باران شد؛ اما طعم روزگارِ بي‌درختي را نداشت. از فرزندان خود گفتند و  يك‌يك درخت‌ها و شاخه‌ها را نشانِ هم مي‌دادند تا خاطره‌هاي زنده را زنده‌تر كنند. آدم از موسي گفت كه به عصا نيل خواهد شكافت، و از محمد كه به انگشت، ماه را. از نوح گفت كه ناخداي زمين است و از عيسي كه خداخواندة مردم. داود را ياد كرد و فلاخنش را؛ سليمان را و تخت بادپيمايش را. آدم مي‌گفت و حوا لقمه مي‌ساخت و به ابراهيم مي‌انديشيد و ميراث او كه تبر بود.

+ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384 |

 

شاهرخ مسكوب

اولين بار او را  «در كوي دوست» ديدم و «در سوگ سياووش» با او گريستم. افسوس كه مرگ، «كارنامة ناتمام»اش را درنوشت.

زبان را مي‌شناخت و با آن مهربان بود؛ زمان را مي‌فهميد و در فرو يا فراي آن گام نمي‌زد. در جواني سياست را مزمزه كرد و تا پايان عمر، لب بدان نيالود.

 مسكوب مُرد؛ همچون همة آنان كه مرگشان، از خانة انزوا بيرونشان مي‌كشد و نام و عكسشان را روزي‌چند بر صفحة يادها مي‌نشاند. از او چند كتاب و مقاله مانده است و يكي‌دو مصاحبه و هزارخروار نفرين بر من و تو و سرزميني كه جگر فرزند مي‌درد، آبروي نياكان مي‌ريزد، از ساية كوه‌ها ديوِ خون‌ريز مي‌سازد، گرية يتيم نمي‌شناسد، اشك مادر مي‌فروشد، عيب پير و سرزنش جوان مي‌كند، موج خون در دل لعل  مي‌اندازد، گرمي بازار خزف مي‌افزايد و مسكوب را سال‌ها پيش از مرگ، زير آهن‌پاره‌هاي ايفل زنده‌به‌گور مي‌كند.

مسكوب‌ها بايد يك‌يك ما را با هوس‌هاي چركين و خيال‌آلودمان تنها بگذارند تا صفحة شطرنج ايران را ديگر نه شاه باشد و نه رخ و نه اسب و فرزين. يادش گرامي مباد در ميان مردمي كه رونالدينيو را بيشتر از او مي‌شناسند و برينتي را از او دوست‌تر مي‌دارند.

+ پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384 |

 

فراگيرترين و جدي‌ترين گفتمان‌هاي غالب در جهان، از گفتگوهاي شخصي آغاز شده ‌است، و گفتگوهاي شخصي از موضوعات ساده:

  ــ  سلام

  ــ حال شما خوبه؟

  ــ اسمتون چيه؟

  ــ  چند سال داريد؟

  ــ   درس مي‌خونيد؟

  ــ اينجا بارون مي‌آد

  ـ من حسابداري خوندم، ولي به ادبيات هم علاقه دارم ....

 

   همين كلمات ساده و بي‌پيرايه، راه را براي ورود به دنياهاي مجاور باز مي‌كند و آغازهايي هستند براي شكل‌گيري نوع جديدي از ارتباطات انساني: چت.

   انسان‌ها، هميشه در پي يافتن مخاطب‌هاي آشنا و ناآشنا، براي گفتن حرف‌هايي هستند كه بر نوك زبان دارند. جستجوي دوستان و مخاطب‌هايي كه بسيار دور از منطقة جغرافيايي و فكري ما زيست مي‌كنند، وسوسة فرح‌بخشي است كه البته سركوب آن هم چندان دشوار نيست؛ اما آن‌گاه كه اين آبِ روان، سرمست از چشمة انديشه، از قلة عواطف جوشيدن مي‌گيرد، و به دنبال جوي‌هاي بكر، هر جا سر مي‌كشد، سدّ كردن آن روا نيست؛ و صدالبته كه در امكان نيز نمي‌گنجد؛ كه گفته‌اند: «هر كجا جوي است، آب آن‌جا رود.»

   پديدة چت/گفتگوهاي آنلاين در اينترنت، 35%  از كاربران اين جهان مجازي و موازي را در تيم خود گرد آورده است. سهم ايران از تجارت در دنياي آي تي 1% است؛ اما در چت به 20% مي‌رسد! از هر صد جوان ايراني كه صداي جيغ مُودِم خود را وقت و بي‌وقت بلند مي‌كند، 28 نفر به قصد تفريح و بازي، 30 نفر به نيت پست و ايميل،  و 35 نفر در هوس يافتن همدلان مجازي در چت‌روم‌هاي بي‌شمار است.( معتادان اينترنتي، همشهري، سال سيزدهم،6/12/83، ش 3645) اين حجم و هجوم سيل‌آسا و حضور مستمر در اتاق‌هاي گپ، همگي به دعوت شيطان و نيّت سوء نيست. در ميان اين جوانان و ميانسالانِ تنگ‌دل، گوش‌هاي فراواني را مي‌توان يافت كه تشنة يك سخن تازه يا حرفي دلنشين‌اند. كجا مي‌توان اين‌همه چشم و گوش و دل يافت كه در سخن تو نه شائبة دنياپرستي ببينند و نه سابقة بدزيستي و نه سائقة ظلم و ناروايي؟ بر آنان غالب نيستي و كسي نيز خود را مغلوب تو يا مجبور به شنيدن حرف‌هاي تو نمي‌داند؛ پس آنچه مي‌گويي، سخن هم‌سلوليِ دلتنگي است كه هم‌صحبتِ دلخستة خود را به چند جمله يا چند كلمه  مي‌نوازد.  اين نوازشِ غايبانه، گاه صد رسالة فلسفي را شرمسار خود مي‌كند و هزار مقالة علمي را در گوشه‌اي از انبار خود مي‌نشاند و گرد اندراس مي‌خوراند.

+ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384 |

 

عشق، مهم‌ترين اتفاق در زندگي عاشق است. او را دگرگون مي‌كند، به راهي ديگر مي‌برد و چنان شوري در نهاد او مي‌نهد كه جز آه از آن برنمي‌خيزد. جهان را طور ديگر مي‌نماياند، بر تصميمات عاشق اثر مي‌گذارد، او را در چنبر خود مي‌گيرد، سخت‌ها را آسان، آسان‌ها را سخت مي‌كند، ذائقة او را تغيير مي‌دهد، جسمش را نحيف و روحش را فربه مي‌كند، مهم‌ها را در نظر او از اهميت مي‌اندازد، بي‌اهميت‌ها را شكوه مي‌دهد و خلاصه آنكه با عاشق آن مي‌كند كه تغيير فصل با طبيعت.

 

راهي است راه عشق كه هيچش كناره نيست

عشق آن شعله است كو چون برفروخت

هر چه جز معشوق، باقي جمله سوخت 

 

سخن گفتن دربارة عشق و كاركردهاي آن، مانند كف زدن براي غنچه‌اي است كه در حال شكفتن است. اما چه باك! يا بايد عاشق بود يا از عاشقي گفت، و يا همچون مولانا گاه عاشقي كرد و گاه عشق سرود. 

عشق اگرچه كارفرماست، كاركردهاي كارگرانه نيز دارد؛ از آن جمله است درمان‌گري و طبابت روح.

از ديرباز، گويندگان و نويسندگانِ معرفتْ‏پيشه، عشق را طبيب خوانده‏اند كه به جنبة درمانگرى آن نظر داشته‏اند. اوحدى مراغه‏اى، عارف و شاعر قرن هفتم، عشق را آتشِ خرمن ريا خوانده است:

تپش نور كبريا، عشق است

آتش خرمن ريا عشق است

صائب تبريزى، هرگاه مى‏خواهد راه خانه طبيب را به دلِ خود بياموزد، آشيانه عشق را به او نشان مى‏دهد:

صائب چگونه منع كند عشق را ز دل

راه طبيب را كه به بيمار بست

مولانا در ديوان غزلياتش، مزاجِ خود را از عشق، سالم مى‏داند و آن را داروى علاج خود مى‏خواند:

ما را چو ز عشق مى‏شود راستْ مزاج

عشق است طبيب ما و داروى علاج

اين بيتِ حافظ را نيز همه شنيده‏ايم:

طبيب عشق، مسيحا دم است و مشفق، ليك

چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند

بيان سعدى، از همه روشن‏تر است:

غم عشق آمد و غم‌هاى دگر، پاك ببرد

سوزنى بايد كز پاى برآرد خارى

در تمثيل بالا، عشق به سوزنى تشبيه شده است كه فقط با آن مى‏توان خارى را كه در پا رفته است، بيرون آورد. امّا شايد بتوان گفت كه در اين باره، حرفِ آخر را مولوي زده است. او عشق را در درمانگرى، همچون افلاطون و جالينوس مى‏خواند و به‌صراحت اعلام مى‏كند كه از يُمن قدوم عشق است كه مى‏توان از حرص و هر عيب ديگرى، پاك شد:

شاد باش اى عشق خوش سوداى ما

اى طبيب جمله علّت‌هاى ما

اى دواى نخوت و ناموس ما

اى تو افلاطون و جالينوسِ ما

 سپس دو نوع از انواع بيمارها را نام مى‏برد: «نخوت» و «ناموس». نخوت، همان كبر و غرور است و ناموس، يعنى جاه‌طلبي. به گفته مولانا، دواى چنين امراضى، فقط عشق است؛ زيرا عاشقان نه باد (نخوت) در سر دارند و نه جاه (ناموس) مى‏طلبند. افلاطون و جالينوس خواندنِ عشق نيز از آن رو است كه اين دو، از بزرگ‏ترين اَطبّاى بشرى در تاريخ‏اند و نمادِ طبابت و پزشكى.

مرحوم فروزانفر، در شرح دو بيت بالا، توضيحِ مفيدى دارد:
«عشق، خواه حقيقى و يا مجازى، سبب تبديل اخلاق است. ما مى‏بينيم كه شخصى پيش از آنكه عاشق شود، ممسك (بخيل) و مال‏دوست و يا بددل و ترسو است و همين كه عشق بر وجودش استيلا يافت، سرِكيسه‏هاى بسته و مُهر زده را باز مى‏كند و همه را در راه معشوق در مى‏بازد و يا به استقبال خطر مى‏رود و خويش را در بلاهاى صعب مى‏افكند و از هيچ چيزى نمى‏هراسد. از همين نمونه، ساير اخلاق و اوصاف را مى‏توان قياس گرفت.
حكايت‌ها كه از صبر و تحمّل و فداكارى و جانبازى عشّاق گفته‏اند، بسيار است و ما مى‏توانيم نظاير آنها را در زندگى خود نيز بيابيم. پس تأثير عشق را در تبديل اوصاف، انكار نمى‏توان كرد و آنچه گفتيم در عشقِ صورت بود كه آن را عشقِ مجازى مى‏نام‏اند و اين تأثير در عشقِ حقيقى و شخصيت‌هاى معنوى هم قابل انكار نيست»
   هيچ چيز در اين جهانِ بزرگ، به اندازه كجروي‌ها و زياده‏خواهي‌هاى نفس، روح را بيمار نمى‏كند و اين عوامل كه هر يك همچون ويروس عمل مى‏كنند، به سادگى از ميان نمى‏روند. درگيرى با تك تك آنها در جنگى تن به تن نيز، كارى است صعب، بل محال؛ زيرا هنوز يكى را از پاى درنياورده‏اى كه ديگرى مى‏آيد و پس از آن ديگرى و ديگرى و... و سرانجام يكى از آنها، كار خود را مى‏كند و تيرِ خلاص را به تو مي‌زند.
راهى جز اين نيست كه همه آنها را به يكبار از پاى درآوريم و آن جز به مدد «عشق»، ممكن نيست؛ زيرا او همچون آتشى است كه خرمنِ رذايل را يكجا و يكبار، خاكستر مى‏كند. پس توصيه حافظ را بايد جدّى گرفت كه مى‏گفت:

عاشق شو، ورنه روزى كار جهان سرآيد

ناخوانده نقشِ مقصود از كارگاه هستى

+ چهارشنبه هفدهم فروردین 1384 |

 

پروكروست ( PROCRUSTE ) از اساطير يونان باستان بود، و پيشه‌اش راهزني. روزها بر سر راه ميان مگار و آتن مي‌نشست و مسافران خستة يوناني را به خانه مي‌برد و بر تخت خود مي‌خواباند. اگر كسي بلندتر از تخت او بود، از سر و پاي او مي‌كاست تا اندازه شود. كوتاه‌ترها را هم آنقدر مي‌كشيد كه برازندة خوابگاهِ چوبين او شوند. چنين بود كه هيچ مسافري از خانة او زنده بيرون نيامد.

 

همزادِ ايراني پروكروست نيز راهزني مي‌كرد؛ اما او نه مسافران را، كه تخت خود را كوتاه و بلند مي‌كرد. او نيز هر شب بر سر راهي مي‌نشست و انديشه‌اي را با خود به خانه مي‌آورد. سپس با تيشه و ارّه به جانِ تخت و بخت خود مي‌افتاد تا در خوردِ مهمان، خوابگاهي بسازد. چنين بود كه خانة او گرانبار از تخت‌هايي شد كه نه در اندازة او بود، نه برازندة او.

پروكروست ايراني اگرچه از راهزني طرفي نبست، اما در پايان عمر درازش بهترين نجّار شهر بود.

+ یکشنبه چهاردهم فروردین 1384 |

 

خورشید وسط آسمون بود. حوا وسط درختای سیب قدم می زد و آواز می خوند

آدم آخر باغ دراز کشیده بود و داشت ستاره ها رو می شمرد

حوا به سیب ها نگاه کرد ، یه سیب روی بلندترین شاخه روبه خورشید می خندید . دست حوا رو که دید پایین پرید . چندبار چرخوندش ، پاکش کرد ، بوش کرد.سیب رو زیر پیرهنش قایم کرد ، جلو رفت ، زانو زد ، نشست .آدم از جا پرید یه سیب از زیر بالشش در آورد گذاشت توی دامن حوا. حوا خجالت کشید، سیب از زیر پیرهنش افتاد .

حوا سیب رو برداشت درسته گذاشت تو دهنش ، یه گلوله توی گلوش به سمت پایین رفت و ناپدید شد

آدم با یه چاقو  سیب رو برید بعد خورد.

قرمز ترین سیب های باغ طعم هضم شدن رو می چشیدن .

حوا به آدم گفت به چی فکر می کنی .

آدم گفت هیچی .

حوا خندید.

+ سه شنبه نهم فروردین 1384 |