تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

نوروز بود. آدم بالاي كوه، روي يه تخته‌سنگ بزرگ نشسته بود. حوا رو مي‌ديد كه داره سفره هفت‌سين مي‌اندازه. اول آينه رو گذاشت؛ بعد سيب رو، كه يادش نره آدم داره از دور مي‌بيندش؛ بعد سركه رو، كه يادش باشه هابيل داره بزرگ ميشه. سير رو هم گذاشت كه دل قابيلش رو به‌دست بياره. سكه رو نمي‌دونست براي چي بايد بذاره، ولي گذاشت. چشمش به سبزه كه افتاد يه آه كوچيك كشيد. آدم نگران شد؛ ازروي صخره پريد پايين؛ اما همون‌جا موند. 

 

 صداي بچه‌ها حوا رو خسته نمي‌كرد؛ اما آدم ديگه داشت ديرش مي‌شد. گوسفنداش رو جمع كرد كه از كوه بياد پايين. يه وقت ديد كه دهانش شيرين شده. نگاه  كه كرد، ديد حوا داره سيب مي‌خوره.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383ساعت توسط |

 

روزي كه آدم رفت به خواستگاري حوا، آسمانْ آفتابي بود، اما روي زمين برف نشسته بود. نه برف‌ها آب مي‌شدند، نه آفتاب از رو مي‌رفت. تا اينكه آدم رسيد به خانة حوا. اول خواست در بزنه. بعد با خودش گفت مگر غير از من كسي ديگه‌اي هم هست كه حوا منتظر او باشه؟

حوا گفت از مال دنيا چه داري؟ آدم سرش را انداخت پايين. حوا گفت از اين همه ستاره‌اي كه شب‌ها در مي‌آيند، كدامشان مال تو است؟ آدم باز سرش را انداخت پايين. اين دفعه خيلي پايين‌تر. حوا گفت خانه؟ گفت ندارم. گفت زمين؟ گفت ندارم. گفت كتاب مي‌خواني؟ گفت فقط رمان. گفت چرا با بابات نيامدي؟ گفت ندارم. گفت پس بگو چه داري؟ گفت همة شن‌هاي دنيا مال منه؛ رود نيل از وسط باغچة من مي‌گذره؛ شومينه‌ام هميشه هيزم داره؛ وقتي نفس مي‌كشم، توفان مي‌شه، و هر وقت دلم هوس ماهي مي‌كنه، همة مرغ‌هاي آسمان مي‌ريزند توي دريا. حوا گفت پس من را براي چه مي‌خواي؟ گفت براي اينكه صبح‌ها كنار رود نيل وضو بگيرم، از جاي پام روي شن‌ها خجالت نكشم، ديگر هوس ماهي نكنم كه مرغ‌ها خودشان رو غرق كنند و هوا را توي سينه حبس نكنم. حوا گفت جمعه‌ها بريم به مسجد يا يكشنبه‌ها به كليسا؟ آدم گفت من شاعرم. حوا گفت به نظر تو زمين گرد است يا مسطح؟ آدم گفت زمين را نمي‌دانم، اما سرنوشت ما دايره است. حوا گفت اگر خدا فقط هابيل را به ما بده، تو باز شعر مي‌گي؟ آدم گفت آره، ولي فقط مثنوي. غزل بدون قابيل، سر از هندوستان در مي‌آره. من غزل هندي دوست ندارم. حوا گفت بلند شو بريم بيرون، بچه‌ها باز با هم دعواشون شده.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت توسط |

 

    جهان از چشم‌انداز غار زيباتر بود يا از پنجره تارهاي الكترونيكي

انسان كه ارسطوييان، او را حيوان ناطق مي‌نامند، تعريف‌ها و مميزه‌‌هاي ديگري نيز دارد كه عيني‌ترين آنها قدرت و امكان ثبت دريافت‌هاي دروني و پيراموني خويش است. او مي‌تواند دانسته‌ها، شنيده‌ها، دريافت‌ها، تأثرات، عواطف، هيجان‌ها و حتي واگويه‌هاي درون بي‌‌تاب خود را ثبت و يا اظهار كند. انسان مدرن كه بيش از اسلاف و نياكانش به فرديت خود مي‌انديشد و براي خود وجودي مستقل از اجتماع مي‌‌بيند و ذوب‌شدن در گرايش‌هاي فراگير جامعه را تاب نمي‌آورد، تعريف ديگري را نيز براي خود مي‌جويد. در تعريف جديد، او موجودي است فرهنگ‌نگار و انديشه‌گزار كه بي‌وقفه در كار تمدن‌سازي و بيرون‌كاوي است و هرگز سهم خود را در چرخة بي‌مداراي زندگي از ياد نمي‌برد. مدنيّت مدرن و حتي سنتي او از همين‌جا آغاز مي‌شود و شايد روزي - روزگاري در همين‌جا نيز آرام گيرد و پايان پذيرد.

او، نگارش و گزارش خود را از آنچه ديده، شنيده، فهميده و يا به‌ ديگرحواس خود دريافته، از تبديل ديواره‌هاي غار زندگي به تابلوهاي نقاشي آغاز كرد و سپس خط را آفريد و پاپيروس را به‌كار گرفت و تا كاغذ و چاپ و نهضت گوتنبرگي و روزنامه‌نگاري و مقاله‌نويسي و ...از پاي ننشست. برايند همة آن تجربه‌هاي ساده و پيشرفت‌هاي لاك‌پشتي، اكنون در صفحه‌هايي از جنس نور و موج و شيشه نمودارند: وب.

 

سنگ‌نوشته‌اي از دوران باستان

 

اين صفحه‌هاي ديجيتالي كه نَسَب به ديواره‌هاي غار مي‌رسانند، ميزباني به دست‌ودل‌بازي شبكة جهاني اينترنت دارند كه در هر خانه‌اي، گوشه‌اي را و حتي گاه اتاقي را در اختيار خود گرفته است. چنين است كه مي‌توان گفت مسير اطلاع‌رساني و تاريخ فرهنگ‌نگاري و انديشه‌گزاري انسان كه با غارنوشت آغاز شده بود، اكنون به  تارنوشت، بار انداخته است. بي‌هيچ شك و گماني پديدة بزرگ قرن حاضر را، بايد همين معجزة انسان معاصر در پهنة اطلاع‌رساني و پردازش‌گريwww ها دانست. شهروندان جهان، به ‌اختيارِ توأم با ناگزيري، ذهن و روح خود را چنان تسليم اين فضاهاي مجازين و كاوش‌گري‌‌هاي آن كرده‌‌اند كه گويي باغچه‌اي كوچك در حياطي خلوت و سنتي، زير پاي مرغان گرسنة خانگي قرار گرفته‌ است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت توسط |

 

حدود يك سال پيش، بي‌بي‌سي خبري را از مجله "نيوساينتيست"  در سايت فارسي خود گذاشت كه به‌رغم اهميت فوق‌العاده‌اش، نديدم كسي آن را جدي گرفته باشد. عنوان خبر اين بود: « نيجريايی ها شادترين مردم جهان هستند ». اصل خبر را كه گزارشي از يك مقاله تحقيقي است، در زير مي‌آورم:

در مطالعه تازه ای درباره ميزان خوشبختی مردم که در 65 کشور جهان انجام شده است مردم نيجريه در صدر و مردم رومانی در انتها قرار گرفتند. اين مطالعه که در مجله "نيو ساينتيست" بريتانيا چاپ شده است حاکی است که مردم آمريکای لاتين، اروپای غربی و آمريکای شمالی از همتايان خود در  اروپای شرقی و روسيه خوشبخت ترند. تعداد افرادی که از زندگی راضی هستند در نيجريه از ساير  كشورهای مورد مطالعه بيشتر بود و پس از آن مردم مکزيک، ونزوئلا، السالوادور و پورتوريکو قرار می‌گيرند؛ درحالی که جمعيت مردمان شاد در روسيه، ارمنستان و رومانی از ساير کشورها کمتر است.

اما عواملی که باعث احساس خوشبختی مردم می شود می تواند از يک کشور تا کشور ديگر متفاوت باشد و برای مثال درحالی که در آمريکا موفقيت شخصی و قوه بيان مهم ترين معيارها به شمار می روند، در ژاپن مردم به برآورده شدن انتظارات خانوادگی و اجتماعی اهميت بيشتری می دهند. اين مطالعه ظاهرا مؤيد همان مثل قديمی «پول خوشبختی نمی آورد» است.

 پژوهشگران«مطالعه ارزش های جهانی» ميل به تملک ماديات را عاملي مي‌دانند كه شادمانی را سرکوب می‌کند.. پژوهشگران اين تحقيق می گويند: ميزان شادمانی مردم در کشورهای صنعتی از جنگ جهانی دوم به بعد تقريبا ثابت مانده است؛ در حالی که درآمد آنها به‌شدت افزايش داشته است. تنها استثنا دانمارک است که طی سه دهه گذشته بر رضايت مردم آن افزوده شده است. اين مطالعه در فاصله سال های 1999 تا 2001 انجام شد و اين هفته برای نخستين بار در نشريه "نيو ساينتيست" به چاپ رسيد. در اين مقاله آمده است: «در اين رده بندی که با توجه به رضايت عمومی از زندگی تهيه شده است، زلاندنو در رده پانزدهم، آمريکا در رده شانزدهم و بريتانيا در رده بيست و چهارم قرار گرفت. اين مطالعه در واقع پژوهشی در زمينه تغييرات سياسی و اجتماعی- فرهنگی است که تقريبا هر چهار سال يکبار توسط شبکه ای بين المللی از دانشمندان امور اجتماعی انجام می شود. اين مطالعه شامل پرسش هايی درباره ميزان شادمانی مردم و ميزان رضايت آنها از زندگی است.» به نوشته "نيو ساينتيست" هرچند اين گونه مطالعات تازگی ندارد، اما بيش از پيش مورد توجه سياست‌گذاران کشورها قرار می گيرد.

ديگر الان همه مي‌دانند كه كلمة اعتياد نبايد ما را فقط به ياد ترياك و هروئين بيندازد؛ چون از اين كلمه، خيلي جاهاي ديگر هم مي‌توان استفاده كرد؛ مثل اعتياد به اينترنت، روزنامه، تلوزيون، آدامس، رمان‌هاي مهيج ... . گمان مي‌كنم گزارش آماري مجلة نيوساينتيست، دارد خبر از اعتياد ديگري مي‌دهد كه كمتر به آن توجه شده است؛ بله اعتياد به پول و داشتن.

همگي با نگاه جامعه‌شناختي به «اعتياد» آشنا هستيم؛ اما اين پديدة اجتماعي، جنبة روان‌شناختي هم دارد. چرا معتاد مي‌شويم؛ با آن‌كه با پيامدهاي ويرانگر آن ناآشنا نيستيم؟ ساده‌ترين پاسخي كه به اين سؤالِ نيش‌دار مي‌توان داد، اين است كه بگوييم اعتياد، پاسخ كاذبي است كه به يكي از نيازهاي غريزي و پُرزور ما مي‌دهد: آرامش و به چيزي فكرنكردن. بنابر اين اعتياد هم مانند همه دروغ‌هاي عالم، اعتبار خود را از يك نياز واقعي و حقيقت انساني مي‌گيرد:

تا نباشد راست كي باشد دروغ؟

آن دروغ از راست مي‌گيرد فروغ

تا اينجا همه چيز روشن است و بي‌گير و گره. فقط يك نكته مي‌ماند و آن، تقسيمِ اعتيادها است به اعتيادهاي بي‌آبرو و آبرومند. معتادي كه روزش را با خماري آغاز مي‌كند و تا شب در حال دفع يا رفع آن است، هيچ اعتباري براي خود در جامعه باقي نمي‌گذارد. اما معتاداني هم هستند كه اعتياد آنها نه تنها از آبرو و اعتبارشان نمي‌كاهد، بلكه اعتبار آنها عين اعتياد آنها است و اعتيادشان عين اعتبارشان. بيش از نياز خواستن و داشتن، كمتر از ترياك و ...  عمر و استعداد آدميان را به هدر نمي‌دهد؛ با اين تفاوت كه يكي اصلا ظاهر خوبي ندارد؛ اما ديگري بسيار هم باكلاس و ستايش‌انگيز است. البته چندان هم از مدل‌هاي مصرف در اقتصادهاي برتر و  پيروز، بي‌خبر نيستيم و مي‌دانم كه همين زياده‌خواهي‌ها و نوجويي‌ها اقتصاد جهان رو چنين فربه و برّاق كرده است. قبول. اما با خبر بالا چه مي‌كنيد؟

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت توسط |

 

براى پيدا كردن معناى زندگى ـ اگر بدان اعتقادى داشته باشيم ـ راه‌هاى بسيارى را مى‌توان پيمود: از تجربى‌ترين كوره‌راه هاى بيولوژيكى گرفته تا عجيب و غريب‌ترين نگا‌ه‌هاى شاعرانه. از ميان همه اين راه‌هاى كوتاه و بلـــــند, يكى نيز آن است كه زندگي را از رهگذر آنچه ضدّ آن مى دانيم, بشناسيم. اگرچه در هيچ تفسير عميقى از حيات, مرگ ضد زندگانى به شمار نيست, اما ميان آن دو تقابلى است كه آيينه‌وار در مقابل هم ايستاده‌اند. اين دو, اين امكان را در اختيار ذهن و امكاناتِ علمى ما مي‌گذارند كه يكى را در پرتو ديگرى بشناسيم. به‌ويژه آن‌كه در هر نظام انديشگى و در اغلب فلسفه‌هاي قديم و جديد, بحث معنادارى زندگى, ربط ناگزيرى به مرگ پيدا مى‌كند. غير از اديان و جهان‌بينى‌هاى خدامحور, همه فلسفه‌هاى ريز و درشت بشرى نيز خود را موظف به بحث و گزارش دربارة مرگ دانسته‌اند. موضوع مرگ و حياتِ پس از آن, اهميت ويژه‌اى نيز براى فلسفه دارد; زيرا جاودانگي، تنها مسئله اى است كه فلسفه در آن قدرت پيش‌گويى مى‌يابد. البته همة فلسفه‌ها يا گرايش‌هاى فكرى, به يك اندازه, گرد موضوع مرگ نمى‌چرخند. در اين ميان, فلسفه هاى اگزيستانسياليستى، بيش از همه به اين مسئله مرگ توجه مى كنند. شايد دليل اين توجه عميق و درگيرى تمام‌عيار, اين باشد كه اين نوع نحله‌هاى فكرى, بيش از ساير مكاتب رقيب خود, به «زندگى» اهميت مى‌دهند; يعنى دليل اهتمام آنها به مسئـــــــلة مرگ, احترام آنها به زندگى است.

هرقدر كه نظام هاى فكرىـ‌فلسفى، موضوع زندگى را بيشتر در دستور كار خود قرار دهند, به همان اندازه مجبورند مرگ‌انديش نيز باشند. بنابراين مى‌توان اين ادعا را كمابيش پذيرفت كه اگرچه سير طبيعى انسان «از زندگى به مرگ» است, اما سير نظرى و انديشگى او بايد «از مرگ به زندگى» باشد. هماره مرگ را از چشم‌انداز زندگي ديده‌ايم؛ يعني از روزني كه ذرّاتِ غبار را نيز به‌سختي از خود عبور مي‌دهد، خواسته‌ايم شهري بزرگ و تماشايي را رصد كنيم! جهان ديگر را چه انكار كنيم چه باور، مرگ تنها نيرويي است كه مي‌تواند زندگي را معنا بخشد؛ بلكه زندگي معنايي جز مرگ ندارد. كمتر لفظي را مي‌توان يافت كه زير بار معناي خود، كمر خم نكرده باشد؛ اگرچه آن لفظ به فراخي زندگي و عمري دراز باشد:

در جهاني و از جهان بيشي

همچو معنا كه در بيان باشد

اين خواب سبك، فاصلة قـــامت خاكي ما را تا قيامتِ جان‌ها، كمتر از ثانيه‌هايي مي‌كند كه نذرِ نسيم بهاري است براي ملاقات با غنچه‌هاي معصـــــــوم .

تا مـژه بستيم، قيـامـت رسيـد

مرگ، چه خواب سبكي بوده است

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت توسط |

 

مولوي‌ هنرمندانه‌ترين‌ مضراب‌ِ عشق‌ بر تار جان‌ عارفان‌ است‌. بس‌ لفظ ‌موزون‌ كه‌ از اين‌ مضراب‌ برخاست‌، و بس‌ اشك‌ِ گرم‌ كه‌ گونه‌هاي‌ معرفت‌ را نواخت‌. هم‌ مدح‌ و تحسين‌ها به‌ آستان او راه‌ يافت‌، و هم‌ لعن‌ و نفرين‌ها بدان‌سو تاخت‌. هر قلم‌، به‌ فراخورِ مركّبي‌ كه‌ در آن‌ فرو رفته‌ است‌، برگي‌ بردرخت‌ِ شناخت‌ِ او، آويخته‌، يا شاخه‌اي‌ بدو افزوده‌ است‌، و اكنون‌ از پس‌قرن‌ها گفتن‌ و نوشتن‌، بوستاني‌ با شاخ‌ و برگ‌ِ بسيار، و رنگ‌ و بوي‌ مستي‌افزا، پيش‌ چشم‌ جويندگان‌ معنا، دلربايي‌ مي‌كند. قدْح‌هاي‌ بي‌بنياد، بنيان‌ِ او را نفرسود و مدح‌هاي‌ بي‌مايه‌، بر سرماية‌ او نيفزود.

مولوي‌ و آثار نظم‌ و نثرش‌ را از همه‌سو نگريسته‌اند و شايد كم‌تر بتوان ‌افق‌ و زاويه‌اي‌ را جُست‌ كه‌ نگريستن‌ از آن‌ منظر، بكر و تازه‌ مانده‌ است؛ ليك ‌همان‌ زوايا و منظرها كه‌ ديگران‌ بر آن‌ نشسته‌اند و جهان‌ مولوي‌ را از آن‌جا نگريسته‌اند، همچنان‌ گشوده‌ است‌ و ديده‌هاي‌ بيناتر و نغزبين‌تري‌ را به‌ خودمي‌خواند، و البته:

هر چه را نغز و خوش و زيبا كنند

از براي ديدة بينــــــــــــا كنند

زبان مولوي، ملاحت دل‌انگيزي دارد و مي‌تواند موضوع بكري براي هرمنوتيكي‌هاي خوش‌ذوق باشد. كهنه‌ترين و معمولي‌ترين حرف‌ها و انديشه‌ها، در نظام گفتاري او جان مي‌گيرند و زندگي را از نو مي‌آغازند. مقاومت در برابر گفته‌ها و نكته‌گويي‌هايش آسان نيست. خوانندة مثنوي، در برابر شيرين‌زباني‌هاي مولوي بي‌اختيار مي‌شود و بالا بردن دستِ تسليم و پايين آوردن سرِ تعظيم براي او آسان است. گويي مولوي در درون شنوندة خود، پيامبري را مبعوث مي‌كند كه وي را از انكار سخنان او پرهيز دهد. در كنار هزاران مقاله و كتاب و رساله‌اي كه دربارة جهان‌بيني مولوي نوشته‌اند، جاي تحقيقات زبان‌شناختي بسيار خالي است. البته وي خود پيش از همه، سرّ حلاوت و دلنشيني كلامش را بازگفته‌است:

آن را كه دل از عشق، پر آتش باشد

هر قصه كه گويد همه دلكش باشد 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت توسط |

 

چرا آمده‌ايم؟ و چرا مى‌رويم؟

 اين دو, پرسش‌هايي است كه هيچ مرام و آييني, از پاسخگويى به آنها گريزى ندارد. اديان و مرام هاى گوناگون, توجه يكسانى به اين دو پرسش نكرده اند, اما همگى خود را ملزم به پاسخ به يكى، يا هر دو دانسته اند. از ميان اين دو سؤال, نمى توان گفت كدام مهم تر است يا سخت‌تر؛ اما مى توان گفت كه پاسخ به يكى, زمينه و جهت پاسخ به دومى را هم فراهم مى كند. پاسخ هايى كه به اين گونه سؤالات داده اند, تنوع شگفتى در ادبيات و سطح مباحث نظرى دارند. شايد بتوان يونانيان را نخستين مردمانى دانست كه درباره مرگ, به انديشه هاى نظرى و فلسفى پناه بردند. سقراط, فلسفه را چيزى جز ژرف‌انديشى درباره مرگ نمى دانست. افلاطون, از زبان سقراط و به استناد سخنى از او, همه فيلسوفان را آرزومند مرگ مى دانست (فايدون/ 68). از نگاه او, فيلسوفان از مرگ هراسى ندارند; زيرا فيلسوف از آن جهت كه فيلسوف است, همة عمر خود را در جستجوى حقيقت ناب سرمايه‌گذارى مى كند; اما خوشا و دريغا كه اين جستجو در اين جهان راه به جايي نمي‌برد.

زندگى با تولد ـ يا كمى پيش از آن ـ آغاز مى شود, اما معنادارى خود را از مرگ مى ستاند. مرگ, در مقابل همه آنچه از ما مى گيرد, بهاى آن را نيز مى پردازد; بهايى كه مى توانيم با آن, بسى بيش از آنچه داده‌ايم, باز پس گيريم.

مرگ اگر مرد است گو نزد من آى

تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ     

من ز او عمرى ستانم جاودان     

او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ

تفسير زندگى و فهم اعماق نظرى آن, بدون درك عميق از مسئله مرگ, امكان ندارد. نه فقط بدان رو كه گفته اند «هر چه را از ضد آن مي‌توان شناخت»، بلكه نيز از اين جهت كه هيچ جمله اى را تا پايان نگرفته است, نبايد معنا كرد. نقطه, خبر از پايان جمله مي‌دهد و راه را براي سخن گفتن درباره معنا و صدق و كذب آن باز مي‌كند؛ اما تا پيش از آن, فقط بايد انتظار كشيد. وقتى در پايان عبارتى كوتاه يا بلند, نقطه مى‌گذاريم, در واقع به خواننده خود اجازه داده‌ايم كه درباره آن و معناى ساده يا دشوارش, داورى كند. قضاوت درباره درستي يا نادرستي جمله‌اى كه هنوز به نقطه پايان خود نرسيده است، سرنوشتي جز شرمساري در دادگاه تجديد نظر ندارد. زندگي، جمله‌اي است كه تا نقطه مرگ را ملاقات نكند، هيچ معنايي در اندازه و برازنده آن نيست. پس از آن  مي‌توان بر سر خط رفت و از نو نوشت و سخن تازه ساز كرد.

آفرين بر حافظ:

نقطة عشق نمودم به تو هان سهو مكن

ورنه چون بنگري از دايره بيرون باشي

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت توسط |

 

آنان كه مي‌نويسند تا كسي بخواند، هرگز چيزي نخواهند نوشت كه ارزش خواندن داشته باشد. مگر نه آن است كه نوشتن، براي آن است كه نوشته باشي تا اگر خواننده‌اي از راه رسيد، «تو» را بخواند، نه سياهكاري‌هاي‌ قلمت را بر كاغذ سفيد. آن‌كه مي‌نويسد تا ديگران بخوانند، از او جز ورق‌پاره‌هاي بدنام نمي‌ماند؛ اما آن‌كه مي‌نويسد تا گريبان جان خويش را از هجوم انديشه‌ها و سيلاب واژه‌ها برهاند، چنان امواجي از خود مي‌پراكند كه تا شورش‌گاه دل‌ها مي‌رود. نويسنده، آن نيست كه تا هست مي‌نويسد، آن است كه تا مي‌نويسد، هست؛ آن نيست كه مي‌تواند بنويسد، آن است كه نمي‌تواند كه ننويسد؛ همچون شهرزاد قصه‌گو كه هر شب قصه مي‌گفت تا شمشيرِ مرگ از نيام خليفه بيرون نيايد، و ميان او و بودن فاصله نيندازد. داستان‌هاي او براي گوش‌هاي خليفه نبود؛ براي ماندگاري شب‌‌هايي بود كه در شهر بيداد، هزار و يك قصه، عمر كردند و تا چراغِ آسمان گردن نمي‌افراشت، شمع آنها نمي‌آسود. قلم‌به‌دست مزدور، يعني آن‌كه با چنين حس و حالي بيگانه است. او نمي‌نويسد كه وجود كتبي خود را يافته باشد؛ مي‌نويسد كه هستيِ ديگران را عاريت گيرد. مي‌نويسد؛ اما ناقص‌‌الخلقه‌هايي را بر زمين مي‌گذارد كه ميان زادن و مردن، فاصله‌اي ندارند.

بنويس؛ اما نه براي خواندن؛ براي بودن و غم خويش را خوردن، كه مسئله اين است.  

+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1383ساعت توسط |

 

وقتي هنوز اين وبلاگ را نساخته بودم، گمان مي‌كردم حرف‌هاي فراواني براي گفتن دارم؛ اما حالا مي‌بينم خيلي هم آسان نيست. البته هميشه انسان‌ها براي نگفتن، دلايل بيشتري دارند تا براي گفتن. حتي گاهي «مي‌گوييم»، فقط براي اينكه نگفته باشيم. باور كنيد بهترين راه براي «نگفتن»، همان «گفتن» است. اگر نگويي، دو گمان دربارة تو پديد مي‌آيد: ممكن است بگويند حرفي براي گفتن ندارد، ولي اين امكان هم وجود دارد كه بگويند: حرف‌هايي كه براي نگفتن دارد، بيشتر از حرف‌هايي است كه براي گفتن دارد. مولوي، براي خاموشي خود، چراغِ توجيه دوم را روشن مي‌كند:

      من ز شيريني نشستم رو تُرُش

تا كه شيريني ما در دو جهان

           تا كه شيريني ما در دو جهان

در حجاب رو تُرُش ماند نهان

 

تازه اگر هم بگويند كم‌حرفي تو به دليل كم‌داني و يا حتي ناداني است، باكي نيست؛ چون به قول سعدي: « خجالت نبُرد آن‌كه ننمود و بود.»

خوشا آنان كه مي‌توانند نگويند، و خوشا آنان كه مي‌توانند ناگفته‌ها را هم بشنوند.

پنبة وسواس بيرون كن ز گوش

تا به گوشت آيد از گردون خروش

با اين همه نبايد انكار كرد كه پرگويان، بيشتر از كم‌گويان به كار مردم و زندگي روزمرّة آنان مي‌آيند؛ اگرچه به نفع آنان و همة مردم است كه اين قانون سعدي را به اندازة يكي از قوانين نيوتن احترام بگذارند:

به اندازة بود، بايد نمود

خجالت نبُرد آن‌كه ننمود و بود                          

نمي‌توان از خاموشانه‌گفتن، سخن گفت و يادي از  خاموشِ پرگوي جهان، مولوي نكرد. اغلب غزليات او با تخلص «خاموش» پايان مي‌پذيرد، و مثنوي او پر است از نهيب‌هاي او به خود، كه شرح آن بگذار تا وقتِ دگر.

در درونم صد خموشِ خوش‌نَفَس

دست بر لب مي‌زند؛ يعني كه بس

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت توسط |

 

نوشتن، بيش و پيش ازآن‌كه هنر باشد، نياز است؛ و مانند ديگر نيازهاي انسان، پر از رمز و راز.

وبلاگ‌ها، آرزوی ديرينه‌ای را اجابت كردند كه در سر و سودای هر انسان برون‌گرا و حتی درون‌گرا بود: جريده‌ای شخصی كه در آن مثلا مطلق‌العنانيم! وبلاگ نيز مانند همة آنچه انسان مدرن ساخته است، ماهيت ابزاري دارد؛ اما ابزاري كه قلمش تا دگرگوني هدف‌ها هم مي‌رود.

نمی‌توان برتری‌های شگفت اين رسانه مدرن و شيشه‌ای را كه عمر و عزت بسياری را در خود ريخته است، انكار كرد. در تابستان سال ۸۰ كه نخستين وبلاگ ايرانی بر روی صفحه‌ مانيتورها ظاهر شد، كسی گمان نمی‌كرد كه چنين شتابان بگسترد و جهان‌گشايي كند؛ اما كرد. ايا نه از آن رو كه جايش در ميان ما خالي بود؟ 

بايد جايی، چاهي، غاري باشد كه در آن فرياد كنيم؛ تا دست‌كم در اين مجازی‌ترين دنيای تارآلود‌، بهر يك جرعه‌سخن، آزار دانا و نادان نكشيم:

   بهر يك جرعه كه آزار كسش در پی نيست

   زحمتی می‌كشم از مردم نادان كه مپرس

اگر پيامبر هم باشی به حِرا محتاجی و اگر پا به راه علی هم بگذاري، از چاه گريزي نداری. وبلاگ، می‌تواند تو را كافه‌اي باشد كه در آن دوستان خود را مي‌يابي، من را چاهی كه در آن سر فرو مي‌كنم و مي‌گريم،  او را حِرايی برای سجده بردن بر هر آنچه می‌پرستد، و همه را بيت‌الاحزانِ ناكامي‌ها يا ميخانة شادخواري‌ها. عصری كه نوبت را به معراج پولاد داده است، سنگ صبورش نيز از جنس شيشه و تراشه است. 

دربارة عنوان اين وبلاگ، همين‌قدر مي‌دانم كه در قديم به «مجموعه‌اي از نظم و نثر كه در كتابي فراهم آمده باشد» سفينه مي‌گفتند. (فرهنگ بزرگ سخن، جلد 5، صفحة 4201). اين نوع دفترچه‌ها را بيشتر براي فيش‌برداري و يادداشت‌هاي شخصي استفاده مي‌كردند، و شيرازه‌بندي آنها از بالا بود، نه از پهلو. حافظ نيز بارها سفينه را به همين معنا به كار برده است؛ از جمله در دو بيت زير:

     در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است

     صراحيِ مـيِ ناب و سفينة غزل است

     ديديم شعر دلكش حافظ به مدح شاه     

     يك بيت از اين سفينه به از صد رساله بود

گمان مي‌كنم در اين فضاهای مجازي، می‌توان حقيقی‌تر بود و راحت‌تر از هرجاي ديگر نوشت! چون نه چشم به حق‌التأليف داري و نه بيم از هزار و اندي چون و چرا. پس:

   من اين حروف نوشتم چنان‌كه غير ندانست 

   تو هم ز روی كرامت چنان بخوان كه تو دانی

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت توسط |