تذكرة الاوباش 2

مهتاب را گفتند: خدای را می‌شناسی؟ گفت: آنقدر كه انكارش نتوانم كرد و بدو كافر نتوانم بود. گفتند: چگونه‌ برای او كه چندان نمی‌شناسی، نماز می‌گزاری و روزه می‌گیری و زكات می‌دهی؟ گفت: این سخن با آنان بگویید كه برای این ناشناخته، گردن می‌زنند و خون می‌ریزند و روزگار را بر خلایق سیاه می‌كنند. در عبادت ما اگر سود یا معنایی نیست، زیانی هم نیست.

محمد مهتاب، جوانكی بیمار را دید كه از دروازۀ شهر بیرون می‌رود. پرسید با این تن بیمار و حال زار به كجا می‌روی؟ گفت: ناتندرستم و طالب شفا. به ساوه نزد شیخ صنیع الدین ساوجی می‌روم، كه شنیده‌ام مسیح دوران است و به دعایی مرده را زنده می‌كند و به‌اشارتی كور را بینا. مهتاب گفت: خیر باد. اما چرا نزد پیر و مراد شیخ صنیع الدین نمی‌روی كه شیخ صنیع الدین خود برای شفا نزد وی می‌رود؟ جوانك گفت: او كیست؟ مهتاب گفت: داروفروش شهر.

+ چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 

وصیت‌نامه

این، چهارصد و هفتاد و نهمین وصیت‌نامۀ من است.
 اکنون یا در اکنونی دیگر که دنیای شما را ترک می‌کنم، دوست دارم از همۀ آنچه این دنیا را برای من زیباتر و قابل تحمل‌تر کرد، تشکر کنم.
نخست تشکر می‌کنم از همۀ دوستانم که همنشینی و هم‌صحبتی با آنان، زهرآب عمر را برای من شیرین کردند.
تشکر می‌کنم از همسایۀ مهربانم در کودکی که تا بار سوم صبر می‌‌کرد و توپ بازی ما را که به خانه‌اش افتاده بود، پاره نمی‌کرد.
سپاس و درود بر آن رانندۀ عزیزی که یک‌بار در جادۀ ساوه – قزوین، از من به طرز ناشیانه‌ای سبقت گرفت و من مجبور شدم به بخش خاکی جاده بپیچم و ماشین را نگه دارم، و او که می‌توانست همچنان بگازد و به راه خود ادامه دهد، ایستاد و برگشت و حال مرا پرسید؛ با کلی عذرخواهی. یک سیگار برگ هم هدیه داد و برای اینکه مطمئن شود حال من خوب است تا بوئین‌زهرا دورادور مواظبم بود. گمان کنم از مریخ آمده بود.
از صمیم جان شکرگزارم مروت و مردانگی طلبه‌ای را که کیف دستی مرا در پیاده‌رو یافته بود و برای اینکه آن را به دستم برساند، دو روز دنبالم می‌گشت.
خدا را هزاربار شکر می‌گزارم که به من توفیق مطالعۀ کتابی را داد که اگر آن را نخوانده بودم، هنوز در تونل ایدئولوژی مثل بچه‌ها نعره می‌کشیدم. آن کتاب در دفاع از دین ایدئولوژیک بود.
تشکر بسیار از جناب گوتنبرگ بزرگ که دسترسی به کتاب را برای من آسان کرد. از ادیسون و مخترح عینک و دوش حمام و آنتی‌بیوتیک و ساعت دستی و پرینتر و بلندگو و اولین کسی که ایدۀ اجرای کنسرت موسیقی برای مردم به ذهنش رسید نیز بسیار ممنونم. می‌بوسم دست سازندگان اینترنت و وبلاگ و فیسبوک را که باعث شدند ما بتوانیم اندکی از آنچه در دل داشتیم با دیگران به اشتراک بگذاریم. به خدا اگر همین چند استاتوس را هم ننوشته بودیم، حناق می‌گرفتیم. به قول مولانا:
این قدر هم گر نگویم ای سند
شیشۀ دل از ضعیفی بشکند
ذکر مولانا شد. بر خود لازم می‌دانم به‌جد و به‌شدت از حضرت مولانا تشکر کنم که گه‌گاه به وجدم می‌آورد و اكثر هیجان‌های روحی‌ام در محضر او رخ داد. لذت معنوی را او به من چشاند و نگذاشت ناکام از این دنیای بی‌معنی بروم. واقعا ایران بدون مولوی و حافظ، بسیار کشور گندتری است. ای دوستان و ای بازماندگان، چای تلخ ایران را با قند مولوی و حافظ و سعدی بنوشید؛ وگرنه کام تلخ‌تان تلخ‌تر می‌شود.
همچنین تشکر می‌کنم از آقای محمدرضا شجریان که اگر صدا و هنر و کارهای او نبود، زودتر از این می‌مردم. در آن دنیا، دلم برای آستان جانان و سرّ عشق و دود عود و جان عشاق و همایون‌مثنوی و نوا و دستان و بیداد و چشمۀ نوش تنگ می‌شود. اگر ممکن بود وصیت می‌کردم در مجلس ترحیمم، بعد از قرآن، سرّ عشق پخش کنند.
من به تعداد رأی‌هایی که دادم و به میزان تأثیر منفی یا مثبتی که بر سرنوشت کشورم گذاشتم، از غربی‌های هم‌جنس‌باز تشکر می‌کنم؛ چون اولین‌بار آنها فهمیدند که برای انسان‌ها غير از سیاهی‌لشکری، نقش‌های دیگری هم می‌توان نوشت.
تشکر می‌کنم از شانه‌هایی که تابوت مرا از میان خیابان‌ها تا گورستان می‌برند، اما تقاضا می‌کنم سریع و بدون مزاحمت برای کسی باشد. مردم كار و زندگی دارند. خدا یار و نگه‌دارتان.

+ جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 

تذکرة الاوباش

از محمد مهتاب پرسیدند: در این عمر دراز که خدای عزّ و جلّ، تو را داده است، به کدامین عمل خویش، امید بهشت داری؟
گفت: روزی کسی را دیدم که در حق و حدّ من مبالغه می‌کرد. چون ساعتی سخن گفتیم، او دانست که من، نه چنانم که او می‌پنداشت. پس، از هم جدا شدیم در حالی که زنجیر من بر پای او نبود. از آن زنجیر که از پای بنده‌ای برداشتم، امید بهشت دارم.

محمد مهتاب با جوانان سخن می‌گفت. جوانکی بانگ برداشت که کلمةُ حقٍ یرادُ بِهَا الباطِل. این سخنان که تو می‌گویی، اگرچه حق است، قصد باطل داری. محمد مهتاب گفت: هیچ حقی نیست که از آن باطل نتوان بیرون کشید، اما هیچ سخن حقی را به اندازۀ «کلمة حق یراد بها الباطل»، بر سر حق نکوبیده‌اند.

محمد مهتاب را گفتند خدا را چگونه یافتی؟ گفت: از خنده دست بر دل نهاده.

مهتاب در بازار می‌رفت. سقط‌فروشی، او را به نزد خود خواند. مهتاب پا پیش نهاد. سقط‌فروش گفت: از اولیای خدا کدام بلندمرتبه‌‌تر است؟ مهتاب گفت: از پیشینیان یا اکنونیان؟ گفت: از پیشینیان. مهتاب گفت: در کتابی خواندم که روزی مطربی برای غمدیده‌ای نواخت و زر نخواست و آن شب، طنبور فروخت تا نان و ماست به خانه برد. از او بالابلندتر نشناسم. گفت: و از اکنونیان؟ مهتاب گفت: اگر تو را دردی یا بلایی در رسد، نخستین کس که نزد او روی و بار دل بر زمین گذاری کیست؟ گفت: در خانه سگی دارم که چون مرا بیند، بو کند و از بوی من داند که در رنجم یا بر گنج. بسا شب‌ها که گریسته‌ام و او نشسته و چشم از من برنداشته. مهتاب گفت: آن را که چنین یاری در خانه است، چه حاجت به پیران فرزانه است؟

محمد مهتاب در خانه نشسته بود، در جمع اصحاب. یکی پرسید: خبر چیست؟ مهتاب گفت: چند روزی است که مرغ ما تخم نمی‌گذارد. دیگری گفت: سلطان غیاث الدین شمقدری، وزیر خویش خلع فرموده است و ندانیم ردای وزارت بر که خواهد پوشاند. مهتاب گفت: این بوی خوش که در مجلس است، از کیست؟ یکی گفت: از عطری است که من بر خویش مالیده‌ام. مهتاب گفت: از آن برای ما نیز بیاور. گفت: بر دیده. از گوشۀ مجلس، مریدی نازک‌اندام برخاست و گفت: یا شیخ، دوش بر من فاش شد که در قاعدۀ «الشی‌ء ما لم یجب، لم یوجد» حق با متکلمان است نه فلسفیان. مهتاب گفت: دوش، خورشید از برج حمل به ثور آمد. دانستی؟ گفت: لا والله. چندان به لم یجب و لم یوجد گرفتار بودم که از ثور و حوت و حمل، فارغ بودم. مهتاب گفت: تا بر شما سنگ نبارد، اندیشۀ سقف نکنید. از گوشه‌ای دیگر صدایی برخاست که در شب اول قبر، پرسش از اعتقادات است یا احکام؟ مهتاب گفت: از همسایه است و از خویشان و همسر و فرزندان. گفتند: یا شیخ، چگونه است که ما را از زمین برنمی‌کنی و به آسمان نمی‌بری؟ گفت: اهل آسمان، به زمین معراج ‌کنند. آسمان، منزل پیشین است. گفتند: خدا را کجا بجوییم؟ گفت: هر جا که سخن از او بسیار است، او از آنجا بیزار است. گفتند: ما را هدیتی ده. گفت: به شهرها و روستاها روید و دعوی پیغمبری کنید. اگر از شما معجزه خواستند، بگویید: ما به دو لفظ، حال شما را دریابیم. این است معجزۀ ما. اگر گفتند آن دو لفظ چیست، بگویبد: ما از شما می‌پرسیم «چه خبر؟» هر پاسخی که دهید، ما ضمیر شما را به شما بنماییم. پس، از ایشان بپرسید: چه خبر؟ اگر از سیاست و وزارت و جنگ و صلح گفتند، بدانید که آنان مردمی بدحال‌اند و نگران. و اگر از مرغ و خروس و عطر و هوای خوش گفتند، بدانید که روزشان تابان است و روزگارشان به‌سامان.

+ جمعه یازدهم مهر 1393 | 

مولوي

گزارش بزرگداشت زادروز مولوي در قم

http://dinonline.com/detail/News/4120

+ پنجشنبه دهم مهر 1393 | 

مطالب قدیمی‌تر