تبليغاتX
سـفـیـنـه

 


می‌گویند کلمۀ اکثریت را نباید در معنای اکثر به‌کار برد؛ اما مشکل من با این کلمه فراتر از قواعد درست‌نویسی است. به این می‌اندیشم که آیا ممکن است اکثریت را یکی از منابع علم و معرفت شمرد؟ یعنی آیا می‌توان میل و گرایش اکثریت را به موضوعی، نشانۀ درستی یا دست کم یکی از نشانه‌های درستی آن موضوع دانست؟ اگر نه، چرا انتخابات و چرا مبارزه با استبداد؟ و اگر آری، با خطاهای اکثریت در طول تاریخ و ترجیع‌بندی مانند "اکثرهم لایعقلون" چه کنیم؟ آیا خداپرستان می‌توانند اکثریت خود را یکی از دلایل درستی راه و روش خود قلمداد کنند؟ اگر روزی اکثر آدمیان روی از خدا برگرداند، چه؟
امروز همزمان با شکستن چندمشت تخمۀ آفتاب‌گردان و نوشیدن دو لیوان چای داغ و کمی قدم زدن، به ماجرای اکثریت و حواشی آن فکر می‌کردم و به این نتایج رسیدم:
1. اکثریت مطلق، همیشه از میان راه‌های موجود، بهترین راه را انتخاب می‌کند. اکثریت مطلق، یعنی اکثریت در مقیاس جهانی، نه کشوری یا قومی. چون بسا اکثریتی که در جای دیگر اقلیت است.  قید "از میان راه‌های موجود"  برای آن است که به این موضوع نگاه تاریخی نکنیم؛ یعنی اگر اکثریت مردم جهان در بیست قرن پیش موافق استبداد بودند، حتما استبداد در آن دوره بهتر از راه‌های دیگر بوده است؛ ولی قابل تعمیم به دوره‌های بعد نیست؛ چون ممکن است در دوره‌های بعد، راه‌های بهتری پیدا شده باشد.
2. اکثریت‌ و اقلیت نسبی، ربطی به حق و باطل ندارد؛ اما حاکمیت برای مدتی معین حق اکثریت است. این حق، نافی حقوق اقلیت نیست.
3. اکثریت، از ابتدای تاریخ تا این لحظه، هر دوره خردمندتر از دورۀ پیش بوده است.
4. اکثریت، اگر منبع معرفتی و معیار درستی و نادرستی هم نباشد، کمک بسیاری به بازسازی معرفت‌ بشری کرده است. یعنی این واقعیت که اکثر مردم چه می‌خواهند و چگونه می‌اندیشند، یکی از راه‌های اصلاح و ارتقای علوم انسانی و حتی(با اجازۀ  بزرگ‌ترها) علوم عقلی است. بنابراین در اکثر مواقع می‌توان از اکثریت به مثابۀ  استدلال استفاده کرد.
5. اکثریت، نابغه است؛ حتی اگر همۀ  اعضای آن خنگ باشند.
6. ختم نبوت، یعنی اعتماد ابدی خداوند به اکثریت. ختم نبوت به اندازۀ اصل نبوت، مبارک است.
7. اکثریت x  فقط با اکثرت y  نسخ می‌شود و اکثریت مطلق(به معنایی که گفتم) قدرت نسخ هر اصل یا حکم یا قاعده‌ای را دارد.
8. اکثریت هیچ دوره‌ای، هژمونی و برتری بر دوره‌های دیگر ندارد.
9. هر اقلیتی امکان و حق تبدیل شدن به اکثریت را دارد.
10. فراموش نشود که مرادم از اکثریت، همان خرد جمعی در مقیاس جهانی است.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت توسط |

 

1. آيت‌الله نورى همدانى: نبايد گول خنده‌هاى استراتژيكى دشمنان را بخوريم. (اصل خبر)
ظاهرا منظورشان خنده‌هاى تاکتيکى است. البته این اشتباه لفظی، بی‌معنا هم نیست. معنای جمله این می‌شود: با دشمن(آمریکا) به هیچ وجه نباید کنار آمد، حتی اگر واقعا دوست ما شده و سیاست‌های اصولی و بنیادین(استراتژی) آن، تغییر کرده باشد! لابد چون ما بالاخره احتیاج به یک دشمن داریم. اما اهل سیاست می‌دانند که حدود 50 سال است که دیگر در عالم سیاست، دوست و دشمن معنا ندارد. همه دوست‌اند و همه دشمن‌.
2. قابل توجه امت کامنت‌گذار: http://www.ayandenews.com/news/15395/
3. این روزها از بهترین روزهای تاریخ ایران است. بیش از هزار سال طول کشید تا به این نقطه رسیدیم. هزینه‌های هنگفتی دادیم؛ اما سرانجام تکلیف خیلی چیزها روشن شد. من خوشحالم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت توسط |

 

دیروز، وقتی عکس و آگهی ترحیم شاطرحسین را در سینه دیوار دیدم، همۀ خاطرات ماه‌هایی که در نانوایی‌اش کار می‌کردم، جلو چشمم ظاهر شد. تابستان‌های بعد از سوم راهنمایی و اول نظری را در دکانش پادویی می‌کردم . گاهی هم خمیر می‌زدم. عصرها که خمیر تمام می‌شد و همه از کار دست می‌کشیدند، شاطرحسین، چای تنوری و قلیان شاه‌عباسی‌اش را راه می‌اندخت و رو به کوچه می‌نشست. موقع قلیان کشیدن، طوری به فکر فرو می‌رفت که انگار می‌خواست نسبیت انیشتین را نقض کند. مقداری پک سبک می‌زد و یک‌مرتبه پک‌های سنگینش را به جان قلیان می‌انداخت. گاهی هم به من می‌گفت: باش! کارت دارم. وقتی می‌گفت کارت دارم، می‌دانستم که باز براش نامه آمده و من باید بمانم تا وقتی همه رفتند، نامه را بخوانم. نامه‌ها از زنی به نام معصومه بود. معمولا نصف اول هر نامه، اظهار دلتنگی بود و نصف دوم، شکایت از زندگی‌. ظاهرا معصومه گرفتار شوهر وحشی و بدذاتی بود که نه طلاقش می‌داد و نه با او مثل آدم زندگی می‌کرد.
گاهی که نامه را می‌خواندم، می‌گفت برو. گاهی هم هیچی نمی‌گفت، ولی آنقدر ساکت می‌شد که خودم می‌فهمیدم باید بروم. گاهی هم می‌گفت کاغذ بیار. قلم و کاغذ می‌آوردم و منتظر می‌شدم تا شاطر به حرف بیاد. یادم است که در یکی از نامه‌هاش، به معصومه قول داد که همین روزها سه‌دانگ دکان را به برادرش می‌فروشد و با پول آن، رحمان(شوهر معصومه) را راضی می‌کند که زیر طلاق‌نامه را انگشت بزند. من دیگر نفهمیدم چی شد. تابستان تمام شد و من به مدرسه رفتم.
حدود ده سال پیش، پس از سال‌ها شاطرحسین را در کوچۀ پدری دیدم. حسابی پیر شده بود. نمی‌دانم من را به جا آورد یا نه، ولی تحویل گرفت و چند دقیقه با هم حرف زدیم. خیلی دلم می‌خواست دربارۀ معصومه و سرنوشتش بپرسم ولی خجالت می‌کشیدم. موقع خداحافظی، به ذهنم رسید که به بهانۀ سرنوشت دکان و این‌که بالاخره آن را فروخت یا نه، از ماجرای معصومه هم سر دربیاورم. گفتم: شاطر، یادم است که می‌خواستید دکان را بفروشید. فروختید؟ دستش را کرد توی جیب و با یک نخ سیگار درآورد. تا سیگار را روشن نکرد، چیزی نگفت. بعد از چند لحظه گفت: نه. نشد. راستش می‌خواستم دکان رو بفروشم و با پولش یه بندۀ خدایی رو نجات بدم. ولی اون خودش زرنگ‌تر بود. منتظر من نشد. گفتم: یعنی نجات پیدا کرد؟ گفت: بله. گفتم: خدا رو شکر. گفت: بله... خدا رو شکر... الان هم دارم می‌رم چوندر بهش سر بزنم. (چوندر، منطقه‌ای در حاشیۀ قزوین است که مرده‌ها را آنجا دفن می‌کنند)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت توسط |

 

چندی‌پیش با یک روحانی محترم که از مؤسسه‌ای در قم دکترای جامعه‌شناسی هم گرفته است، گفت‌و‌گو می‌کردیم. خلاصۀ حرف من این بود که باید همه به یک اندازه فرصت و امکان بیان آرای خود را داشته باشند. این روحانی غیور، ناگهان از کوره در رفت و گفت: چرا آن موقع که خاتمی با یک نامۀ دو سطری به موسوی خوینی‌ها،50 روزنامۀ مخالف خود را بست، صدای کسی درنیامد؟ چرا وقتی میرحسین اقتصاد کشور را به هم ‌ریخت و دل امام را خون می‌کرد و بچه‌های جبهه را می‌رنجاند، آقایان لال شده بودند؟ چرا وقتی دوم‌خردادی‌ها داشتند کشور را دو دستی به آمریکا تحویل می‌دادند، شماها ساکت بودید؟ ...
ادامۀ گفت‌وگو ممکن نبود و مهم هم نبود. آنچه مرا تا ساعتی در فکر فرو برد، یافتن پاسخی برای این سؤال بود که چرا عده‌ای در جامعۀ ما به این آسانی در برابر برخی اخبار تسلیم می‌شوند و در مقابل، پاره‌ای از خبرها را به‌کل نشنیده می‌گیرند؟ این سؤال، سیاسی نیست، یک مسئلۀ روان‌شناختی است. ممکن است همین سؤال را یکی دیگر دربارۀ من داشته باشد. من و آن روحانی محترم، ظاهرا ریگی به کفش نداریم و قاعدتا جز به منافع ملی کشورمان نمی‌اندیشیم. اما چرا اخبار من با او این‌همه فرق می‌کند؟ و چرا هر یک از ما خبرهای دیگری را کذب محض می‌‌داند؟ از تحقیق و تفحص هم کاری ساخته نیست؛ چون اولا این‌گونه خبرها یکی دو تا نیست و ثانیا بسیاری از این خبرها را منبع رسمی و نشانداری پخش نمی‌کند که سر نخی برای تحقیق وجود داشته باشد و ثالثا برخی از همین منابع رسمی به هیچ مرجع قانونی یا مردمی پاسخگو نیست و هرگز شتر توقیف يا تذكر بر در خانۀ آنها نمی‌‌خوابد.
مدتی فکر کردم و به چند نتیجه رسیدم؛ از جمله این‌که در صدق و کذب اخبار سیاسی ایران، بی‌دینی و بی‌اخلاقی بیداد می‌کند. به یاد دارم:
روزی از روزهای جوانی، معلم زیست‌شناسی‌ام را در میدان بزرگ شهر دیدم. هر دو در حال خرید روزنامه بودیم. بعد از احوال‌پرسی مختصر، طبق معمول باب گفت‌وگو و بحث سیاسی باز شد. قبلا چند بار در کلاس و بیرون کلاس هم با هم بحث سیاسی کرده بودیم. او منتقد جنگ و سیاست‌های جاری کشور بود و من مدافع هر برنامه‌ و سیاست و تصمیمی که مسئولان به اجرا می‌گذاشتند. الان یادم نمی‌آید که آن روز، کنار دکۀ روزنامه‌فروشی دربارۀ چه موضوعی بحث می‌کردیم، ولی این کنایۀ نیش‌دارش را فراموش نمی‌کنم که گفت: «دفعۀ قبل که با هم بحث می‌کردیم تو می‌گفتی سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما. من مخالف این نظریه بودم و می‌گفتم شما را به خدا سیاست را با دیانت قاطی نکنید كه به نفع هیچ‌کدام نیست. اما الان پشيمان شده‌ام و التماس می‌كنم كه شما را به خدا در سیاست‌تان کمی هم دیانت داشته باشید.»

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت توسط |

 

پايان عدالت اقتصادي بدون عدالت سياسياز 

از امام موسی بن جعفر(ع) روایتی نقل شده است که به قول استاد حکیمی به اندازۀ شصت خورشید می‌درخشد. روایت چنین است: لایعدل الا من یحسن العدل.(الحیاة، ج‏6، ص‏346) یعنی عدالت نياورده است مگر کسی که آن را نیکو و درست به عمل آورد.
من دقیقا نمی‌دانم این حدیث به اندازۀ چند خورشید می‌درخشد؛ ولی می‌دانم بزرگ‌ترین ظلم‌های این عالم را کسانی کردند که واقعا قصد اجرای عدالت داشتند، اما در شناخت ماهیت عدالت و راه‌های اجرایی آن دچار ساده‌انگاری و ديکتاتوری شدند. نمونۀ تاریخی و آشکار آن، مارکس و لنین و حلقه‌های نخست بلشویک‌ها است که به‌حق نمی‌توان در صدق نیت و انگیزۀ مردمی آنان تردید کرد؛ هرچند پس از ۱۰ سال به ايستگاه استالين و پس از ۷۰ سال در چنين روزهایی به فروريختن ديوار برلين رسيدند.

اگر راهکارهای اجرایی عدالت، درست و سنجیده و بر پایۀ تجربه‌های طولانی بشر نباشد، شک نکنید که سر از ظلم‌ و نکبت و بدبختی درمی‌آورد. عدالت، به‌ویژه در دنیای پیچیدۀ ما، به تنها چیزی که نیاز ندارد شعار و سخنرانی و ادعاهای آسمان‌خراش و افشاگرهای عامه‌پسند و برانگيختن گرد و خاک است. عدالت، نتیجۀ عقلانیت و جهان‌شناسی بزرگ‌سالانه و آشنایی با طبیعت وحشی اقتصاد است.
در لغت هم عدل را نشاندن هر چیز در جای خود تعریف کرده‌اند. بر این پایه، بزرگ‌ترین ظلم، فروکاستن عدالت به عدالت اقتصادی و سپردن آن به دست کسانی است که هیچ تصور درستی از جهان اقتصاد و ارگانیسم عدالت و نیازهای واقعی انسان ندارند. به تجربه آموخته‌ایم که عدالت اقتصادی، فقط و فقط در جوامعی قابلیت اجرا دارد که پیشتر به استقبال عدالت اجتماعی و توسعۀ سیاسی و جامعۀ باز رفته‌اند. شروع عدالت‌ورزی از عدالت اقتصادی، آن هم با شعار و سخنرانی و انگيزه‌های سياسی و طرح‌های خام، پایان خوشی ندارد.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت توسط |

 

عکس مقابل، تصویر حبیب الله پیمان است، و زخم روی صورتش یادگار 13 آبان امسال. برای برخی از مردم تهران او یک پزشک است که نمی‌دانم هنوز طبابت می‌کند یا نه. برای روزنامۀ کیهان و مانند آن که شکر خدا کم هم نیست، او یک تحلیل‌گر منحرف، وابسته به سرویس‌های جاسوسی و رئیس حزب منحله و تک‌نفرۀ جنبش مسلمانان مبارز است و جزء دوم نامش(الله) نباید نوشته شود(کیهان او را حبیب پیمان می‌نویسد). برای رژیم پهلوی او یک سوسیالیست خداپرست بود که در مسکو آموزش دیده و مأموریتش خرابکاری و اقدام علیه امنیت ملی بود و با نام ح. پایدار کتاب و مقالۀ دينی می‌نوشت. اما برای من و بچه‌های انجمن اسلامی دبیرستان‌ها و دانشگاه‌ها در سال‌های 58 تا 60، کابوس تمام‌نشدنی و سخت‌جانی بود که با سرمقاله‌های طولانی‌اش در نشریۀ امت، هرازگاه یکی از بچه‌های انجمن اسلامی را می‌ربود و به عالمی دیگر می‌برد. ولی من قهرمانانه و معجزه‌آسا! تا آخر مقاومت کردم و مانند خیلی‌های دیگر جذب مقالات و تحلیل‌ها و استدلال‌های او نشدم.
هر هفته که نشریۀ امت بیرون می‌آمد، من و چند نفر دیگر از بچه‌های انجمن عزا می‌گرفتیم. خط‌به‌خط آن را می‌خواندیم و خود را آماده می‌کردیم که اگر جایی نیاز شد، پاسخ‌های دندان‌شکن بدهیم. دوستی داشتم به نام محمد پورعباس که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش. تحلیل‌گر اصلی و مغز متفکر انجمن او بود. روزی به اتاق انجمن آمد و گفت: من تصمیم گرفتم که دیگر بنشینم و برای کنکور بخوانم. هیچ‌کس باور نکرد. من به امتی که زیر بغلش بود، نگاهی انداختم و با لحن گلایه‌آمیزی گفتم: کنکور؟! او رفت، شهید پورحیدری هم به او پیوست، و یک‌سال بعد در جنگ تكه‌پاره شد.
همان سال(60) هفته‌نامۀ امت توقیف و پیمان ممنوع‌القلم شد. سپس مدتی را همراه همسرش(خانم مرتاض لنگرودی) مهمان اوین بود تا این‌که دولت اصلاحات روی کار آمد و روزنامه‌های اصلاح‌طلب جان گرفتند. پیمان باز دست به قلم شد و این‌بار بسیار محتاطانه هرازگاه چیزکی می‌نوشت. از سال 84 تقریبا اجازۀ فعالیت قلمی نداشت و جز چند مقالۀ ملایم از او ندیدم. ظاهرا الان مطب‌نشین است و اجازۀ فعالیت دیگری ندارد. پورعباس هم احتمالا الان در تبریز طبابت می‌کند. امیدوارم اهل نت و گوگل باشد و یک‌بار که نامش را جستجو می‌کند، به این‌جا بیاید تا شاید باز همدیگر را ببینیم. (اگر دوباره ببینمش، قول می‌دهم ديگر با هم بحث نكينم و شايد فقط گريه كنيم)
بله، نام حبیب‌الله پیمان، برای هر کس هر چه باشد، برای بچه‌های انجمن اسلامی دبیرستان پاسداران قزوین، یادآور خاطرات بسیاری است. 
                 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت توسط |

 

فرزندم، اول ده صفحۀ A4 چهارصد كلمه‌ای برایت وصيت‌نامه نوشته بودم که اگر مقاله نوشته بودم، حداقل دویست‌هزار تومن حق‌التألیفش بود. بعد از این‌که نوشتم، پشیمان شدم و به این نتیجه رسیدم که کاش همان مقاله را نوشته بودم. چون به هر حال دويست‌هزارتومن ارث، بهتر از ده صفحه كاغذ است. ولی بعد دیدم بدون وصیت‌نامه هم که نمی‌شود مرد. چون وصیت‌نامۀ قبلی را دلیت کرده‌ام و تازه اگر دلیت هم نکرده بودم، مطمئنم که تو حوصلۀ خواندن آن را نداشتی، در سه کلمه خلاصه‌اش می‌کنم: ببخش، ببخش، ببخش.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت توسط |

 

سر راه که می‌آمدم خانه، جوان معتادی را دیدم که جلو مغازه‌ای افتاده است. به مغازه‌دار گفتم نمی‌خواهید فکری به حال این بنده خدا بکنید؟ گفت مثلا چی کنم؟ گفتم اگر مرده است، به شهرداری زنگ بزنید، اگر زنده است، کمک کنید بلندش کنیم. شاید مریض سخت باشد. گفت به من ربطی ندارد. گفتم تا وقتی که این جوان اینجا افتاده‌ است کسی داخل مغازۀ تو نمی‌شود كه میوۀ کیلویی دوهزاروپانصد تومن بخرد. جوابی داد که تا خانه فقط به زمین نگاه کردم. گفت: روزی دست خدا است.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت توسط |

 

معاون مطالعات و تحقیقات سازمان ملی جوانان، از رضایتمندی 69درصد جوانان از صداوسیما خبر داد و گفت: زنان 10درصد بیشتر از مردان ابراز رضایتمندی کرده‌اند. 59درصد جوانان معتقدند که سریال‌های سیما، کیفیت بالایی دارند و 54درصد، برنامه‌های صداوسیما را شاد و متنوع می‌دانند. همچنین 67درصد بر این باورند که برنامه‌های خبری صداوسیما حقایق را برای مردم بازگو می‌کنند.
در ميان شش رسانۀ مورد اعتماد جوانان، تلویزیون با 61درصد معتمدترین رسانه شناخته شد. رسانه‌های خارجی با 2 درصد در جایگاه آخر قرار دارند.
منبع

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت توسط |

 

خواستم چیزی دربارۀ 13 آبان بنویسم و اتفاقاتی که در این روز افتاده است؛ پشیمان شدم. خواستم دربارۀ این جملۀ وزیر سابق ارشاد بنویسم که گفته بود ضربۀ سر استیلی در بازی با آمریکا، مانند ضربۀ علی در جنگ خندق بود؛ دیدم اگر بخواهیم هر روز دربارۀ افاضات این نوادر خلقت چیزی بنویسیم باید صبح تا شب بنویسیم. خواستم چیزی دربارۀ اصول نقد بنویسم؛ چند خط هم نوشتم اما حوصله یاری نکرد. خواستم بگویم شکر خدا بالاخره جرم بهزاد نبوی هفتاد ساله، وزیر و سخنگوی دولت شهید رجایی که با د‌مپایی و زیرشلوار آوردنش تلویزیون، معلوم شد: شركت در راهپيمایی و اخلال در ترافیک تهران. ديدم کار از این حرف‌ها گذشته. خلاصه همین‌طور بی‌حوصله به صفحۀ کامپیوتر نگاه می‌کردم که یک مرتبه احساس كردم این جهان پهناور بدون دلدادگی و دلبری، از طویلۀ آن روستایی که گاوش را شیر خورد، تاریک‌تر و کوچک‌تر و وحشتناک‌تر است. گاو زندگی ما را شیر خورد؛ پیش از آن‌که شیری دهد.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت توسط |

 

رئیس دولت در مشهد فرموده‌اند: «باید تعریف نخبه تغییر کند. نخبه کسی است که مرز دوست و دشمن را می‌شناسد.»
دوست دارم کسی از ایشان بپرسد: چه شده است که به فکر عوض كردن تعریف نخبه افتاده‌ايد؟ بر فرض که تعریف شما درست باشد، آیا اجازه می‌فرمایید حالا که تعریف نخبه، تشخیص مرز دشمن و دوست است، پیدا کردن مصداق دوست‌ها و دشمن‌ها بر عهدۀ همان نخبگان باشد؟ یا زحمت آن را هم شما تقبل می‌فرمایید؟ اگر نخبه یعنی کسی که دوست را از دشمن تشخیص می‌دهد، آن وقت چند نفر از مردم ایران نخبه می‌شوند؟ اگر بفرمایید اکثر، خنده‌دار است؛ چون امکان ندارد اکثر مردم کشوری از نخبگان باشد. در ضمن ممکن است کافری پیدا شود و بپرسد چرا کشوری که اکثر مردمش نخبه‌اند این حال‌و‌روز را دارد. اما اگر بفرمایید اندکی از مردم نخبه‌اند، احتمالا کافر دیگری بپرسد: یعنی فقط اندکی از مردم ایران، قدرت تشخیص دوست و دشمن را دارند؟ آیا اگر خدای‌ناکرده کس دیگری رئیس جمهور می‌شد و می‌دید که نخبگان در اردوگاه او نیستند، او هم اجازه داشت تعریف نخبه را عوض کند؟

سؤال آخر: آیا من هم اجازه دارم تعریف نخبه را تغییر بدهم یا برای این کار هم باید اول مجوز بگیرم؟ اگر اجازه مرحمت می‌فرمایید، من هم می‌خواهم تعریف نخبه را عوض کنم و بگویم: نخبه کسی است که .........
[ولش کن! هر چی فکر می‌کنم می‌بینم همان تعریف ایشان هم بد نیست]

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت توسط |

 

از پیامبر اسلام(ص) نقل شده است که مردم با ناشناخته‌ها دشمنی می‌کنند: الناس اعداء ماجهلوا. بر گفتار ایشان باید افزود: مردم گاهی با ناشناخته‌ها عشق‌ورزی هم می‌کنند.
مولوی در مثنوی، داستان روستایی ساده‌دلی را نقل می‌کند که برای نوازش گاوش به آخور می‌رود؛ غافل از آن‌که شیری گاو نگون‌بخت را خورده و در جایش نشسته است:
دست می‌مالید بر اعضای شیر                    پشت و پهلو گاه بالا، گاه زیر
سپس از زبان شیر می‌‌گوید: این بیچاره نمی‌داند دل به چه دشمن خانه‌براندازی داده است:
این چنین گستاخ از آن می‌خاردم                 کو در این شب، گاو می‌پنداردم

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت توسط |