X
تبلیغات
سـفـیـنـه

باران و ناودان

نویسندگی آن روی سکۀ اندیشیدن است و اندیشیدن، یعنی روی پای خود ایستادن، و فقط آدم‌های بالغ می‌توانند روی پای خود بایستند. پس نویسندگی، موقوف به بلوغ فکری و روحی است و هیچ کس با کلاس‌های نگارش و ویرایش بالغ نمی‌شود. آداب و قواعد درست‌نویسی یا ساده‌نگاری، اصل نوشتن را به کسی نمی‌آموزد. نوشتن بدون اندیشیدن، مثل شنا کردن در ساحل است. برای شنا کردن باید دل به دریا زد. در ساحلْ تنها می‌توان شن‌بازی کرد. وقتی نمی‌اندیشی، فقط می‌توانی حرف‌هایی را که شنیدی یا خواندی، بازگویی کنی؛ گیرم قدری بهتر از دیگران. اما کار قلم، آفریدن و پخش زنده است، نه لب‌خوانی یا بازپخش. تنها قلم زنده و آفریننده است كه هر گاه كاغذی می‌بیند، به هیجان می‌آید و خون در رگش می‌جوشد. شما زندگی خودتان را بهتر و زیباتر تعریف می‌کنید یا زندگی دیگران را؟ حرف دل خودتان را بهتر می‌زنید یا حرف دل دیگران را؟ قلم‌‌های عاریتی، جز زحمت نمی‌افزایند و همچون آبی که از ناودان می‌ریزد، «همسایه در جنگ آورد.» بر خلاف بارش باران از آسمان که طراوات می‌افزاید و «باغ صدرنگ آورد.»
آسمان شو، ابر شو، باران ببار
ناودان بارش کند نبْوَد به کار
آب باران باغ صدرنگ آورد
ناودان همسایه در جنگ آورد
قواعد و اصول و ظرافت‌های قلم، هیچ کس را نویسنده نکرده است؛ چنان‌که آشنایی با همۀ قواعد رانندگی، برای اتومبیل‌رانی در خیابان‌ها و جاده‌ها کافی نیست. نویسنده‌ای که افکار و اندیشیده‌های دیگران را نشخوار می‌کند، هرگز آن نیرو و توان را ندارد که دل‌ها را برانگیزد یا مغزها را دگرگون کند. به‌طور میانگین از هر صد نفری که دست به قلم می‌برند، یکی دست در انبان خود دارد؛ مابقی چشم به دست این و آن دوخته است.
از هزاران تن یکی زان صوفی‌اند
مابقی در دولت او می‌زیند
پس فقط اندیشنده می‌تواند نویسندۀ ماهری باشد، و اندیشیدن، سقفی است بر چهار پایه:
1. مطالعات بسیار؛
2. تربیت درست؛
3. کندن دندان طمع به زندگی آسوده؛
4. شجاعت روحی، در حد تهور و خودآزاری.
 رکن چهارم، یعنی شجاعت، گوهر کم‌یابی است. سخت‌تر از هر فضیلتی است که می‌شناسیم؛ اما آنگاه که این چشمه جوشیدن گیرد، دیگر سر ایستادن ندارد و پی در پی می‌‌آفریند و خشت‌خشت بر کاح معرفت می‌افزاید. دلیری در عرصۀ فکر، غل و زنجیر را از دست و پای روح برمی‌دارد و مرغ جان را به پرواز درمی‌آورد. پس از دلیری جان، نوبت به دلبری قلم می‌رسد.

+ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 

آب، دوغ، خون

هدایت
در میان تعریف‌های گوناگونی که عارفان و فیلسوفان و متألهان برای «هدایت» آورده‌اند، این تعریف ابن عربی در فصوص(چاپ بیروت، ص200)، همچون خورشید می‌‌‌درخشد: «الهدی أن یهتدی الإنسان إلی الحیرة فیعلم أن الأمر حیرة والحیرة قلق وحرکة و الحرکة حیاة فلا سکون؛ هدایت، چیزی است که انسان را به حیرت افکند تا بداند که حقیقت، یعنی سرگشتگی، و سرگشتگی یعنی بی‌تابی و جستجو، و حیات در جستجو است نه در سکون.»
به عبارت دیگر:
بی‌نهایت، حضرت است این بارگاه
صدر را بگذار، صدر تو است راه

آزادی
آزادی در جامعه، همچون اختیار در انسان است. در سایۀ اختیار است که فضیلت، فضیلت است و مستحق پاداش، و رذیلت، رذیلت است و مستوجب کیفر. بدون اختیار، سنگ و سگ و صاحبش، یکی است. انسان بی‌اختیار، انسان نیست؛ شیء‌ بی‌جان یا جاندار بی‌خرد است. وقتی اختیار نداری، انسان نیستی؛ حتی اگر تو را به انسانی‌ترین کارها مجبور کنند. نه خوبی‌های تو پاداش دارد و نه بدی‌های تو کیفر. درستی و راستی، آنگاه ارزشمند است که گزینۀ ناگزیر انسان نباشد.
هر عطا و لقایی که اختیار برای انسان دارد، آزادی نیز برای جامعه دارد. در سایۀ آزادی است که جامعه، عرصۀ انسان‌ها است؛ نه تابوت اراده‌ها. 

آب، دوغ، خون
یکی از سفرنامه‌نویسان دورۀ قاجار نوشته است: روزی سفیر روس به محمدعلی شاه گفت: شما در کشتن مشروطه‌خواه‌ها زیاده‌روی کردید. نیاز به این‌همه خشونت نبود. راه‌های دیگری هم وجود داشت. شاه قاجار پرسید: مثلا چه راه‌هایی؟ سفیر گفت: در کشور ما ضرب المثلی است که می‌گوید: «عوام را با دروغ و خواص را با دوغ سر به راه کنید.» محمدعلی شاه زد زیر خنده. بعد از مقداری خندۀ شاهانه گفت: در ایران خواص را با آب خالی هم میشه سر به راه کرد. دوغ برایشان زیاد است. سفیر گفت: خب پس چرا همین‌ کار را نمی‌کنید؟ شاه گفت: آخه اینجا خون از آب هم ارزان‌تر است.

قانون
تا وقتی که یکایک مردم به اندازۀ نیوتن و انیشتین، دانشمند و آگاه نشده‌اند،
تا وقتی که همۀ مردم، همچون سلمان و صهیب، پارسایی و پرهیزگاری را پیشۀ خود نکرده‌اند،
تا وقتی که همۀ شهروندان، به اندازۀ ویکتور هوگو و نیچه، از احساسات پاک انسانی برخوردار نشده‌اند،
تا وقتی که نانوا و قصاب و راننده، به اندازۀ جان لاک و ویتگنشتاین و ابن سینا نمی‌فهمند،
تا وقتی که هر انسانی در هر شهر و روستایی، بیش از ولتر و ژان ژاک روسو، به حقوق دیگران احترام نمی‌گذارد،
تا وقتی که همۀ کارمندان اداره‌ها و کارگران کارخانه‌ها و اهل بازار و کسبۀ کوچه و خیابان، شب و روز خود را همچون ابوالحسن خرقانی و بایزید بسطامی نمی‌گذرانند،
تا وقتی که همۀ سیاست‌مداران، گاندی و ماندلا را شرمندۀ خود نکرده‌اند،
تا وقتی که جامعه، غرق معنویت و آدمیت و انصاف نشده است،
تا وقتی که خودخواهی و منفعت‌جویی، در نهاد بشر است،
تا وقتی که تک‌تک آدمیان، یک‌یک غرایز را در خود نکشته‌اند،
تا وقتی که همۀ انسان‌ها فرشته نشده‌اند،
تا آنگاه که زمین زمین است و اوضاع همین است،
از قانون گريزی نيست.

+ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 | 

هيچستان

هیچ دردی با انکار درمان نمی‌شود.
هیچ دروغی با تکرار اثبات نمی‌شود.
هیچ فصلی، با گل‌های مصنوعی بهار نمی‌شود.
هیچ راهی با شعار طی نمی‌شود.
هیچ کشوری، بدون آزادی آباد نمی‌شود.
هیچ دانش‌جویی با خواندن کتاب، دانشمند نمی‌شود.
هیچ ترانه‌ای، مرغ سحر نمی‌شود.
هیچ زنی جاگزین مادر نمی‌شود.
هیچ دروغگویی، عاقبت‌به‌خیر نمی‌شود.
هیچ باغی، ناژوان اصفهان نمی‌شود.
هیچ بنایی، مزار حافظ شیراز نمی‌شود.
هیچ خدایی، خدای عارفان نمی‌شود.
با عشق، هیچ دامنی، تر نمی‌شود.
هیچ دایره‌ای تنگ‌تر از حلقۀ هم‌فکران نیست.
هیچ زبانی، آلوده‌تر از زبان فارسی به مدح و ریا نیست.
هر دانشمندی دانا نیست.
هیچ خرسی، خاله‌تر از مداحان نیست.
هیچ کتابی برای من قرآن نمی‌شود.
بازار زر و زور و تزویر، سرانجام روزی نزار می‌شود.
هیچ خردمندی، مرید نمی‌شود و هیچ مریدی خردمند نمی‌شود.
هیچ حقیقتی، ایستگاه نمی‌شود.
هیچ عروسکی تا نخواهی نمی‌خندد.
هیچ آینه‌‌ای راستگوتر از حادثه‌ها نیست.
هیچ کاغذی بی‌بهاتر از اسکناس نیست.
هر شانه‌ای لایق اشک‌های تو نیست.
هیچ کجی، راست‌تر از قانون نیست.
هیچ نوشته‌ای، پربارتر از نانوشتۀ میان خط‌ها نیست.
هيچ دروغي، ناممكن‌تر از هم‌ذات‌پنداری نيست.
هیچ سرنوشتی نیست که دست‌نوشت نباشد.
هیچ ظلمی، فراموش نمی‌شود.
هیچ حکومتی بهتر از مردم خود نمی‌شود.
هیچ مردمی بهتر از حکومت خود نمی‌شود.
هیچ مرثیه‌ای، قصیدۀ ایوان مدائن نمی‌شود.
بی تو نیز - همچون بی‌همگان - به سر می‌شود.
چراغ هیچ کشوری با نفت روشن نمی‌ماند.
هیچ لذتی، خوش‌تر از سایۀ پدر و آغوش مادر نیست. 
هیچ افساری، طلایی‌تر از افسار مردم نادان نیست.
هیچ اراده‌ای، پلیدتر از نیت پاکان پوک نیست.
هیچ همیشه‌ای، به درازای خلیخ همیشه فارس نیست.
هيچ فضيلتي، همچون گذشت نيست.
هيچ كس، داناتر از همگان نيست.
هيچ خنده‌اي دلگشاتر از گريه نيست.

+ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 | 

ایمان و ادیان

ایمان‌گرایی یا فیدئیسم (Fideism) را بیشتر در برابر عقل‌گرایی به‌کار می‌برند؛ اما نوع دیگری از ایمان‌گرایی وجود دارد که افزون بر عقل، ادیان را هم نامحرم می‌شمارد؛ یعنی ایمان را نه‌تنها جایگزین عقل، که جانشین دین هم می‌کند. ایمان‌گرایان، پیامبران را بارقه‌هایی می‌دانند که ایمان را بارور کردند، اما دین‌‌سازی‌های پس از ایشان، حکایت یک کلاغ و چل کلاغ است.
شمار طرفداران «ایمان منهای ادیان» در جهان و ایران رو به افزونی‌ است. این گروه، با همۀ شوق و ذوقی که به راه خود دارند، در برابر این پرسش که حفظ محتوا بدون قالب، چگونه ممکن است، هنوز پاسخ قاطعی نگذاشته‌اند.
یکی از پاسخ‌ها این است که «می‌توان عرفان را جایگزین ادیان کرد.» اما عرفان هم محتوا است نه قالب. می‌توان ادیان را عرفانی کرد، ولی از عرفان نمی‌توان «دین» یا «قالب» ساخت؛ چون نه عرفان عملی و نه عرفان نظری، قادر به نظام‌سازی نیست و می‌دانیم که حفظ محتوا فقط در یک قالب نظام‌مند ممکن است. اما اینکه چرا عرفان، نمی‌تواند نظام بسازد، دلایل روشنی دارد؛ از جمله اینکه عرفان اساسا ضد نظام و نظام‌مندی است؛ مگر عرفان‌های مضاف، مثل «عرفان اسلامی» یا «عرفان مسیحی». اما نظام‌مندی این‌گونه عرفان‌ها به دلیل نسبتی است که با دینی خاص پیدا کرده‌اند، نه بر اثر محتوای عرفانی‌شان. به زبان منطقی، در این‌گونه ترکیب‌ها(عرفان اسلامی، عرفان مسیحی...)، فصل «اسلامی»، جنس «عرفان» را قالب‌بندی کرده است، و عرفان در این نظام‌ها، همچنان محتوا است؛ مثل جنس حیوان برای نوع انسان.
بعد از اشکالاتی که هیوم بر خدای متشخص وارد كرد(از جمله اینکه نامتناهی نمی‌تواند تشخص داشته باشد و متشخص نمی‌تواند نامتناهی باشد) خدای عرفان که عاری از هرگونه تشخص است، جلوۀ بیشتری نزد اهل نظر یافت؛ همچنان که پیش از این، اهل دل، خدای عرفان را بیشتر از خدای فلسفه و غير آن، می‌پسندیدند. با وجود این، مسئلۀ ایمان، هنوز به چیزی فراتر از نظریه‌های عرفانی نیاز دارد تا عامی و عالم را با خود درگیر کند.
در واقع سؤال مهم و اساسی این است که آیا ایمان می‌تواند روی پای خود بایستد و نیازی به تکیه‌گاه‌هایی مانند عرفان و ادیان ندارد. پاسخ دینداران به این سؤال منفی است؛ اما ایمان‌گرایان می‌گویند: برای عنقای ایمان، هر آشیانه‌ای، دامی است که دست و پای او را می‌بندد. پس این دام بر مرغی دگر نه/ که عنقا را بلند است آشیانه.
از برخی ابیات مثنوی، برداشت می‌‌شود که به عقیدۀ او، ایمان همچون دیگر حالات روحی انسان، یا «حال» است یا «مقام». ایمان حالی حقا به هیچ قالبی از هیچ نوعی نیاز ندارد؛ اما ایمان مقامی، چاره‌ای جز پناه گرفتن یا بیتوته کردن در آشیانه‌ای، همچون دین، ندارد.

+ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 |