شعر جدولی و نسل خردگریز
استاد محمدرضا شفیعی کدکنی، کتابی دارند به نام زمینۀ اجتماعی در شعر فارسی. یکی از گفتارهای بسیار خواندنی آن، «شعر جدولی: آسيبشناسی نسل خردگريز» است که پیشتر نیز در مجلات چاپ شده بود. به گمانم هر نویسنده و شاعری باید آن را بخواند و در آن بیندیشد. متن زیر، چکیدهای از آن گفتار بلند و خواندنی است.
1. یک سطر شعرِ عشق سرودم
2. دو رکعت نماز صبح خواندم
3. سه ساغر شراب ارغوانی نوشیدم
4. چهار قطره اشک شادی گریستم
5. پنج عدد آیینۀ شفّاف آوردم
سطرهای افقی بالا، در قلمرو غیر هنری و غیر شعری زبان است؛ یعنی کلمات، در آنها، در همان مفهومی که اهل زبان استعمال میکنند، به کار رفته است. ولی اگر ترتیب عددی کلمات را در سطرها به هم بزنیم و کلماتی از سطر اول و دوم را جابجا کنیم، بیآنکه اندیشهای به کار برده باشیم، خود به خود و بر اثر تصادف، مقداری مجاز، ایماژ و صور خیال پیدا میشود که ما نسبت به آنها هیچگونه تجربۀ شخصی نداشتهایم؛ مثلا از درهم ریختن سطرهای 1 و 2 میتوان چنین تصویرهایی به وجود آورد:
1) یک سطر اشک شادی گریستم.
2) یک سطر آیینۀ شفاف آوردم.
3) دو رکعت شعر عشق سرودم.
4) دو رکعت نماز عشق سرودم.
5) سه قطره شعر ارغوانی خواندم.
6) سه قطره نماز شادی سرودم.
در جدولِ اصلی، کلمات در خانوادۀ طبیعی خود قرار دارند. یعنی هر کس بخواهد بطور طبیعی پیام خود را برساند میگوید: «دو رکعت نماز صبح خواندم» و نمیگوید: «دو رکعت شعر عشق سرودم»؛ چون «رکعت» اختصاص به نماز دارد و فعلِ آن هم «خواندن» است نه «سرودن». ولی وقتی جای «رکعت» را و جای «سرودن» را عوض کردیم، وارد قلمرو استعاره و مجاز شدیم؛ یعنی از عرف قاموسی زبان تجاوز کردیم.
برخی کلماتی معمولا کنار هم به کار میروند؛ مثل «ابر و باران و مه و سیلاب» یا «پدر و مادر و خواهر و برادر و خاله و دایه» یا «سرخ و سبز و زرد و بنفش و کبود» یا «حرام و واجب و مکروه و مستحب» یا «پنجره و در و دروازه و روزنه». مصادری از قبیل «خوردن و نوشیدن» و «سرکشیدن و مکیدن و بلعیدن» یا «آمدن و رفتن و دویدن و قدم زدن و رقصیدن و شلنگ تخته انداختن» هم معمولا همدیگر را پیدا میکنند و با هم میآیند؛ مثل خانوادههایی که در میان خودشان ازدواج میکنند و کمتر تن به وصلت با بیگانه میدهند. حال اگر شما بیایید عمدا خانوادۀ «باران و ابر و مه و صاعقه و برق و سیل و...» را که همیشه با یکدیگر وصلت میکنند، وادار کنید به ازدواج با خانوادهای دیگر، مثلا خانوادۀ «ایمان و حضور قلب و ولایت و مذهب وایدئولوژی»، عملا نتایج عجیبی به بار میآید که غالبا فرزندان غیر عادی و غالبا ناقصالخلقه و گاه بدیع و نوآیین از ایشان زاده میشود: ایمان ابر، حضور قلب رعد، ولایت سیل، مذهب صاعقه، ایدئولوژی طوفان. یا مثلا به جای اینکه بگوییم «یک قطره باران بارید» بگوییم «یک قطره شادی بارید» همین که شما وابستۀ عددی «خانوادۀ مایعات» را که «قطره» است، به خانوادۀ دیگری که خانواد «شادیی و غم» است، دادهاید، یک رشته تصویرها و استعارههایی، خود به خود، حاصل شده است که شما کمترین احساس و تأملی دربارۀ آنها نداشتهاید.
از همین دست است، جملههای زیر:
ـ باد احضاریۀ ابرها را صادر کرد.
ـ صبح برای باران احضاریه فرستاد.
ـ شناسنامۀ نوروز باطل شد.
ـ گواهی فوت خورشید را، شب صادر کرد.
بازی با این جدول، یکی از سرگرمیهای نسل جدید و بعضی پیران نسل قدیم شده است.(تمام کاریکلماتورها). در حقیقت، بخش عظیمی از تولیدات ادبی سیچهل سال اخیر شعر فارسی از همین مقوله است؛ یعنی حاصل درهم ریختگی نظام خانوادگی کلمات زبان فارسی است.
در قدیم اینگونه تغییرات، گاهگاه و از سر نوعی نیازمندی روحی و فرورفتن در اعماق وجود حاصل شده است. تعبیر بایزید بسطامی(عشق باریده بود) و تعبیر حلاج(دو رکعت نماز عشق) از آن نوع بود. حالا کار به «جدول» کشیده و هر آدم بیکاری که حوصلۀ کار با این جدول را داشته باشد، میتواند هزاران نمونه از اینها، قالب بزند. بخش اعظم «غزل نو» که در سالهای اخیر ظهور کرده است، از محصولات همین کارخانه است.
بایزید و حلاج در آن شطحیات خویش، قبلا تجربهای شخصی در قلمرو «کلام نفسی» داشتهاند و آن کلام نفسی خود را به کلام صوتی و کلام منقوش بدل کردهاند؛ اما پدیدآورندگان این ایماژههای جدولی، بی آنکه تجربۀ کلام نفسی داشته باشند، از طریقِ بازی با کلمات و آمیزش خانوادههای دور از هم، به قالب زدن اینگونه حرفها و تصویرها میپردازند.
تنها در عصر ما نیست که جوانان به «کشف جدول مندلیف واژهها» پرداختهاند. در عصر صفویه، شاعرانی از نوع «زلالی» و «ظهوری»، هزاران هزار از این گونه استعارهها اختراع کردهاند که غالبا پیش از خداوند خود مردهاند؛ زیرا فاقد «تجربۀ شخصی» و «کلام نفسی» بوده است؛ ولی «دو رکعت عشق» و «به صحرا شدم عشق باریده بود»، از بایزید و حلاج، همچنان طراوت و تازگی خود را حفظ کرده است؛ زیرا خاستگاه آن، تغییر آگاهانۀ خانوادۀ کلمات نیست، بلکه برخاسته از «کلام نفسی» گوینده است.
پدربزرگ مکتب «شعر جدولی» در زبان فارسی، شاعری است از شعرای عصر صفویه که مثلا میگوید: «دندان چپ دریچه کور است.» در عصر ما هوشنگ ایرانی، به طور مبهمی، پی به این نکته برده بود که معروفترین دستاورد او همان مضحکۀ «جیغ بنفش» است. سهراب سپهری نیز گاه با اعتدال و همراه حس و عاطفه و اندیشه (مانند شعر «به سراغ من اگر میآیید...») و گاه بدون حس و عاطفه و بیهیچ زمینهای از کلام نفسی(مانند «خیال میکردیم/ میان متن اساطیری تشنج ریباس/ شناوریم) شعر جدولی دارد.
البته اینجا تا حدودی قلمرو سلیقه است. ممکن است کسانی باشند که از «دندان چپ دریچه کور است» لذتی بیشتر از «دیدار یار غایب، دانی چه لطف دارد/ ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد» ببرند؛ ما را با آنگونه ذوقها کاری نیست؛ ولی از یک حقیقت اجتماعی و تاریخی نباید غاقل بود و آن اینکه تاریخ هزار و دویست سالۀ ادب فارسی بهصراحت به ما میگوید که درهم ریختگی افراطی نظام خانوادگی کلمات- از آنگونه که در شعرهای شاعران سبک هندی و یا محصولات روزنامههای عصر ما دیده میشود- اگر خوب و اگر بد، به دلیل انحطاط روح جامعه است و نشانۀ این است که جامعه به لحاظ فرهنگی فاقد روح عقلانیت و خلاقیت واقعی است؛ خلاقیتی که در آن، نشانی از نگاه تازه به حیات باشد. تکامل و انحطاط خرد ایرانی و ژرفای بلند عقلانیت ما، در ارتباط مستقیمی است با همین مسئلۀ رعایت معتدل خانوادۀ کلمات و یا درهم ریختگی آن. هرگاه روح جامعۀ ایرانی روی در سلامت و میل به نظامی خردگرا داشته است، از میل به استعارهها و مجازهایی افراطی و تجرید اندر تجرید کاسته و زبان در جهت اعتدال و همنشینی طبیعی خانوادههای کلمات، حرکت کرده است. فردوسی در عصر خود و بیهقی درعصر خود و خیام در عصر خود، مظاهر این خردگراییاند. آخرین مرحلهای که خرد ایرانی روی در سلامت میآورد، داستان مشروطیت است که شعرش (شعر بهار و ایرج و پروین و دهخدا)، گریزان از هر نوع استعارۀ تجریدی و غریب است. و متأسفانه بایدگفت: خط ممتد ادبیات و فرهنگ ما، درست برعکس مغربزمین است. هرچه از عصر فردوسی و ناصرخسرو و خیام دورتر میرویم، میل به بالا بردن ِاستعارهها و تجرید، بیشتر و بیشتر میشود. و در عصر تیموری و صفوی به اوج میرسد. تنها در مشروطیت است که ما به آستانۀ خردگرایی میرسیم و طبعاً از «تجرید» دور میشویم و باز در دورههایی پس از مشروطیت، حریص بر تجرید میشویم و این نشانۀ آن است که روح جامعه از خرد گریزان است و روز به روز سیطرۀ تفکر اَشعری با تصاعد هندسی بالامیرود؛ حتی در دورههایی که یک نفر هم، رسما هوادار تفکر اشعری نیست، یعنی در اوج تشیع صفوی.
حتی شاعر به ظاهر ضد خردی چون مولانا که ناقد هوشیار قلمرو فعالیت عقل است، در قلمرو خلاقیت او، جایی برای این گونه استعارههای جدولی و بیمارگونه و قالبی وجود ندارد. او به طور غریزی و از سر نیاز، گاهگاه خانوادۀ کلمات را از نظام طبیعی خویش بیرون میآورد و در فضای بیکران مجازهای شگفتآور خویش، بشریت را مسحور ذهنِ دریاوار خود میکند و میگوید:
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
آینۀ صبوح را ترجمۀ شبانه کن
در مصراع دوم "آینه" با "صبوح" و "ترجمه" با "شبانه" از خانوادههای دور از هماند که از رهگذر نبوغ مولانا همنشین شدهاند و "وصلت" کردهاند.
وقتی هنرمندی (و در اصل جامعهای که هنرمند در آن زندگی میکند) حرفی برای گفتن ندارد، با در هم ریختن نظام خانوادگی کلمات سر خود را گرم میکند و خود را گول میزند که «من حرف تازهای دارم!» در عصر ما نسلی پدید آمده است که از هر گونه نظام خردگرایانهای بیزار است و میکوشد که خرد خویش را، با هر وسیلهای که در دسترس دارد، زیر پا بگذارد و یکی ازین نردبانها شعر سپهری است، و اگر سپهری کم آمد، کریشنا مورتی و کاستاندا را هم ضمیمه میکند. چگونه امکان دارد که جوانی یک مصراع از سعدی و حافظ و فردوسی و مولوی، و از معاصران، امثال اخوان و فروغ و نیما، به یاد نداشته باشد و مسحور "هشت کتاب" سپهری باشد؟ آیا این جز نشانههای همان بیماری است؛ بیماری نسلی که دلش نمیخواهد پایش را روی نقطۀ اتکایی خردپذیر استوار کند و ترجیح میدهد در میان ابرها و در مه ملایم خیال، «وضو با تپش پنجرهها» بگیرد. من سپهری را یکی از شاعران بزرگ شعر مدرن فارسی پس از نیمایوشیج میشمارم، در کنار فروغ و اخوان؛ ولی حرف من دربارۀ این هجوم کورکورانه است که نسل جوان ما به او دارد؛ بهویژه نسلی که بعد از جنگ ایران و عراق و عوارض اجتماعی و فرهنگی آن، به صحنۀ زندگی اجتماعی ما وارد شد.
منبع اينترنتی: http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/361554
