ندای ايمان

رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیاً ینَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُواْ بِرَبِّکمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَ کفِّرْ عَنَّا سَیئَاتِنَا وَ تَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ (193/3).
ای پروردگار ما، ما شنیدیم صدای آن منادی ناپیدا را که ندای ایمان سر داده بود و می‌گفت: به پروردگارتان ایمان بیاورید. پس ایمان آوردیم. تو نیز ما را ببخشا و از ما در گذر و نیکان را همراهمان کن، در سفر مرگ.
صحنۀ شگفتی است! ما نشسته‌ایم و سر در کار خویش داریم که ناگاه صدایی برمی‌خیزد. منادی را می‌شنویم، اما نمی‌بینیم. او فریاد می‌زند و با صدای کشیدۀ «آ» و تکرار آن در پايان هر كلمه، ندای ایمان را در کوهسار هستی روانه می‌کند. ما برمی‌خیزیم و به ندای ایمان که در بیکرانۀ زمان پیچیده است، گوش می‌سپاریم. صدا که فرومی‌نشیند، نوبت ما است که بگوییم: «گوشم شنید قصۀ ایمان و مست شد.» سپس در پی نشانه‌ها چشم می‌دوانیم. ایمان، نه فلسفه می‌پذیرد و نه باورهای موروثی را وقعی می‌نهد. پس نشانۀ ایمان چیست که بدانیم آن ندا، خرناسه‌های شیطان در شب‌های توهم نبود؟ باز چشم می‌دوانیم. منادی همچنان بر قله‌ای بلند و مبهم ایستاده است و منتظر. ندای ایمان از کوهی به کوهی می‌پیچد و هر بار سیلی طربناکی بر گوش ما می‌نوازد. ناگهان نشانه‌ها را می‌یابیم: خدایا، اگر این ندا راستین است و اجابت ما لاف عاشقی نیست، روی رحمت و آغوش غفرانت را به سوی ما بگشا و با نیکان درگاهت، همراهمان کن.

 

+ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 

پيامبری و شاعری

 فهم درست بسیاری از آیات قرآنی، گروگان آشنایی با فرهنگ اعراب جاهلی و مردم صدر اسلام است؛ یعنی ماجرای تکست و کانتکست، اینجا هم جاری است. مثلا قرآن مجید، بارها با شاعران بی‌مهری کرده و ساحت پیامبر را از «شاعری» مبرا خوانده است؛ مانند آنجا که می‌گوید شعر در شأن او نیست: «و ما علّمناه الشعر و ماینبغی له.» اما کسانی که بر پایۀ این آیات و نیز روایات مشابه، نفس شعر و شاعری را مذموم دانسته‌اند، به این نکتۀ ظریف توجه نکرده‌اند که «شعر» در نزد مخاطبان نخستین قرآن و روایات، غیر از شعر در اعصار پسین است. اعراب جاهلی و مخاطبان نخستین قرآن، شعر را رهاورد ارتباط شاعر با موجوداتی ماورایی می‌دانستند. این باور در میان یونانیان نیز بوده است. شاعر در نزد آنان و اعراب جاهلی، انسانی بود که با جن یا فرشته یا شیطانی ارتباط دارد و از او الهام می‌گیرد. (ر.ک: «شیطان‌های شاعران در تمدن عربی»، نوشتۀ احسان عباس، ترجمۀ دکتر محمود فتوحی، کتاب ماه ادبیات، ش75، تیر ماه 1392)
در مقابلِ عرب جاهلی که اصرار داشت پیامبر را شاعر جن‌زده بخواند(وَ یقُولُونَ أَ إِنَّا لَتَارِکواْ آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَجْنُونِ) قرآن می‌کوشد که پیامبران را از تهمت ارتباط با جن و پری تبرئه کند. بنابراین تنزیه پیامبران از شعر و شاعری در قرآن، تنزیه گفتار آنان از هر مبدأ و منبعی غیر از خدا است؛ نه سرزنش سخن موزون و خیال‌انگیز که وجهی برای آن نمی‌توان یافت. مگر قرآن و سخنان پیامبر، موزون و مقفا بود که او را شاعر می‌خواندند؟ نه. عرب جاهلی، او را شاعر می‌خواند، چون شعر در جهان ذهنی او، سخنی بود که ازمابهتران به گوینده الهام می‌کردند. قرآن نیز همان شعر را نياموختنی و ناسزاوار(ماینبغی له) برای پیامبران می‌خواند، نه مطلق شعر را. از همین رو است که وقتی شاعری مسلمان – مانند حسان بن ثابت – شعری نيكو و شایسته می‌سرود، پیشوایان دینی می‌گفتند: «روح القدس او را تأیید کرده است.» یعنی از فرشتۀ پاک الهام گرفته است. بنابراین شاعر در گذشته، یعنی کسی که از نیرویی در بیرون از خود الهام يا مشق می‌گیرد. مولوی با اشاره به همین باور کهن است که می‌گوید:
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
بيت مشهور حافظ  نيزبی‌‌اشارت به آن باور عمومی در اعصار پيشين نيست:
در اندرون من خسته‌دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
در سده‌های پسین، تعریف شعر و شاعر به‌تدریج تغییر کرد؛ اما سرزنش شعر و شاعر در متون دینی باقی ماند. اگر کسی نداند که علت سرزنش شعر و شاعری در متون نخستین چه بوده است، همچنان شاعری را مذوم و مکروه می‌شمارد. بسیاری از موضوعات دیگر – همچون موسیقی –  که در آیات و روایات، از آنها به‌مدح یا به‌ذم سخن رفته است، بیش‌وکم چنين سرنوشتی دارند؛ اما جمود بر الفاظ و تاریخ، مانع فهم درست آنها شده است. عكس آن نیز صادق است؛ یعنی بسا اموری كه در متون دینی مدح شده‌اند، اما اعتبار پيشين آنها مشروط به دوام ماهيت تاريخی‌‌شان است.

+ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 

نظارت استصوابی فقه بر علوم حوزوی

 مسائل و مباحث دینی را می‌توان در سه گروه خلاصه کرد: اعتقادات، اخلاق و احکام. حوزه‌های علمیه، بیشترین وقت و سرمایه‌های خود را صرف استنباط احکام فرعی می‌کنند و از همین رو فقه‌محوری، مهم‌ترین شاخصۀ حوزه‌های علمیۀ شیعی است. از این رهگذر، فقه از متولی رسمی، مقتدر و سازمان‌یافته‌ای برخوردار شده است؛ برخلاف مباحث اعتقادی و تاریخی که خانه‌ای مستقل و مناسب با شأن و ماهیت خود نداشته، در دولت‌سرای فقه اجاره‌نشینی می‌کنند. قیمومیت فقه بر تاریخ و اعتقادات، مورخ و متکلم را در سایۀ فقها می‌نشاند و به آنان منصبی بیش از «فضلای حوزه» نمی‌دهد. بدین ترتیب، تأثیرگذاری تاریخ‌دانان در مسائل تاریخی، و متکلمان در حوزۀ اعتقادات، هرگز در حد و اندازۀ مراجع فقهی نخواهد بود. به عبارت دیگر، جایگاه بلند و معتبر فقها در حوزه‌های شیعی، موجب شده است که پرچم مباحثات و منازعات اعتقادی و تاریخی نیز در دست آنان باشد و در تاریخ و باورشناسی نیز فصل الخطاب محسوب گردند.
جز فقه، هیچ دانشی در حوزه، چنان بلوغ و استقلالی نیافته است که بتواند برای خودش تصمیم بگیرد و اعلام نظر کند؛ بلکه دستاوردهای هر علمی باید نخست از صافی فقه بگذرد تا اظهار آن بدون مانع و کشمکش باشد. فقه، ناظر و دیده‌بان دانش‌های دیگر است و دستاوردهای آنها را با موازینی که می‌شناسد، می‌سنجد. تکفیر «وحدت وجود» در برخی رساله‌های فقهی، نمونه‌ای تاریخی برای نظارت استصوابی فقه بر عرفان است. از همین دست است داوری در منازعات تاریخی که اظهار نظر دربارۀ آنها به دانشی وسیع و گسترده و تخصصی نیاز دارد؛ اما فقها بیش از مورخان در سرنوشت این منازعات مؤثرند. بارها تجربه شده است که تاریخ‌دان یا متکلم يا محدثی، خواسته است در مسئله‌ای مربوط به حوزۀ تحخصصی‌اش، راهی دیگر پیش نهد یا فهمی متفاوت ارائه دهد، اما نتوانسته و دیر یا زود تسلیم شده است. این واقعیت، بدین معنا است که تکلیف منازعات تاریخی و کلامی را، اندیشۀ فقهی و راهکارهای مألوف در فقه روشن می‌کند. بدین ترتیب، منابع و روش‌های اجتهاد فقهی، در برررسی‌های تاریخی و کلامی و فلسفی و عرفانی نیز حضوری پررنگ و قاهرانه می‌یابند. کتاب‌هایی با چهرۀ تاریخی یا کلامی که فقیهان نوشته‌اند، بیشتر به روش فقهی و سرشار از منابعی است که بیشتر منزلت فقهی دارند تا اعتبار تاریخی یا کلامی. میزان اعتبار «خبر واحد» در فقه و انتقال آن به مباحث تاریخی و کلامی، از پیامدهای نگاه فقیهانه به تاریخ و کلام است.
کلام و تاریخ و فلسفه و عرفان و تفسیر در حوزه‌های علمیه، نیاز به استقلال بیشتری دارند تا بتوانند به وظایف خود به‌درستی عمل کنند. بسیاری از فقهای بزرگوار شیعه، همچون آیت الله العظمی بروجردی، با همۀ اعتبار عام و جایگاه بلند حوزوی، استقلال علوم دیگر را کم‌وبیش پذیرفته بودند و  بیرون از تخصص و مسئولیت‌های خود مداخله نمی‌کردند؛ یعنی تاریخ را به تاریخ‌دان و کلام را به متکلمان سپرده بودند؛ مگر به‌ضرورت و پس از فشارهای بسیار از ناحیۀ دیگران. بدین رو برخی از آنچه امروز تابو شده است و کمتر می‌توان دربارۀ آن چندوچون کرد، در زمان ایشان، موضوع بحث‌های دامنه‌دار در متن حوزه بود. در دوره‌هایی که بزرگانی همچون سید مرتضی و شیخ مفید بر حوزه‌های علمیه ریاست داشتند، متکلم یا مفسیر قرآن، منزلتی همسان با فقیه در حوزه داشت و مهم‌ترین آثار کلامی و تفسیری و تاریخی شیعه نیز در همان زمان‌ها به نگارش درآمد. اگر کسی در این دعوی تردید دارد، برون‌داد حوزۀ بغداد و نجف(در زمان ریاست شیخ طوسی و شاگردانش) را با آنچه در قرن‌های اخیر از حوزه‌های علمیۀ قم و نجف انتشار یافته است، بسنجد. برای نمونه، مهم‌ترین آثار شیخ مفید، در علم کلام و عقاید است؛ همچون: اوائل المقالات، شرح عقاید صدوق، اجوبه المسائل السرویه، نکت الاعتقادیه. کتاب‌های مهم تاریخی شیعه را نیز همو نوشت: الارشاد و الجمل. سید مرتضی نیز بیش از آنکه فقیه باشد، متکلم بود. کسی که تاریخ حوزه‌های علمیه را بررسیده است، نیک می‌داند که پیشتر نه کلام و تاریخ در سایۀ فقه بود و نه فقیه دعوی مرجعیت عام برای همۀ علوم حوزوی داشت؛ بلکه هر یک به‌استقلال بخشی از اطلس دین را رسم می‌کرد.
سیطرۀ فقه و هر علم دیگری بر سایر علوم، آثاری بر جای می‌گذارد که در درازمدت نه به نفع قاهر است و نه به سود مقهور. اکنون صدها، بل هزاران مسئلۀ فرعی وجود دارد که حل آنها فقط با سرانگشت اجتهاد فقهی ممکن است؛ البته فقهی که واحد الهمّ و الغمّ است، نه فقهی که بار تاریخ و اعتقادات و عرفان و فلسفه و سیاست را هم به دوش می‌کشد. فقیه بزرگواری که در منازعات کلامی و تاریخی نیز میدان‌داری می‌کند و پرچم جبهۀ شیعه را بر دوش می‌کشد، باید در همۀ شاخه‌های دین‌شناسی و علوم حوزوی سرآمد یا دست‌کم متخصص باشد. چنین جامعیتی به‌تحقيق ناممكن است؛ پس چاره‌ای هم جز این نیست که هر کس در حوزۀ تخصصی و مسئولیت صنفی خود اقدام کند. فقه مساوی با دین نیست؛ بلکه جزئی از آن است. دین‌شناسی، مجموعه‌ای از دانش‌های پیچیده و گسترده است که صاحب‌نظری در هر یک از آنها ممکن نیست مگر به قیمت بیگانگی از سایر علوم. پس هر دانشی و دانشمندی باید به مسئولیت‌های ویژۀ خود قناعت کند و همۀ همت خود را بر همان بگمارد، تا دین‌شناسی چهره‌ای متوازن و معقول بیابد؛ وگرنه عضوی از این چهره، همۀ آن را می‌پوشاند.
پيوند يادداشت در سايت دين‌آنلاين:
http://dinonline.com/doc/note/fa/4890/

+ سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 

واقعا در مقطع حساس كنونی ...

در تاریخ هر کشوری، روزهایی است که در هر لحظه‌اش، سطری از آیندۀ آن کشور رقم می‌خورد. ما اکنون دقیقا در آن «روزها» و «لحظه‌ها» به سر می‌بریم. از امروز تا یازده تیرماه که قرار است بیانیۀ لوزان، تبدیل به توافق‌نامه شود، از سرنوشت‌سازترین روزها و لحظه‌های ایران است. مخالفان توافق(تحریم‌پیشگان سیاسی و اقتصادی)، با همۀ امکانات سیاسی، مالی، اعتباری و رسانه‌ای خود(از جمله صداوسیما) به میدان می‌آیند تا نگذارند این توافق، امضا یا بدون دردسر اجرا شود. توافق‌نامۀ لوزان، ممکن است وضعیت اقتصادی کشور را در کوتاه‌مدت بهبود نبخشد و حتی این امکان وجود دارد که مخالفان توافق‌نامه، گلوی اقتصاد کشور را چنان بفشارند که مردم به وضعیت پیشین رضایت دهند، اما در درازمدت، فضای کشور را عقلانی‌تر و برای پیشرفت اقتصادی، آماده‌تر می‌کند و ایران را به جامعۀ جهانی بازمی‌گرداند. بله؛ در لوزان، پروژۀ هسته‌ای ایران از پیشرفت صنعتی بازماند و به بن بست رسید، اما آیندۀ ایران از بن بست بیرون آمد. بیانیۀ لوزان، ایران را ژاپن یا کرۀ جنوبی یا حتی ترکیه نخواهد کرد، اما مانع تبدیل ایران به کرۀ شمالی دوم می‌شود.
دشمن اصلی تفاهم لوزان در خارج از ایران، اسرائیل است که از همین امروز بزرگ‌ترین لابی‌گری قرن را علیه اوباما آغاز کرده است. نتانیاهو امروز گفت: «از هر راهی می‌کوشیم که جلو امضای این توافق‌نامه را در ماه ژوئن بگیریم. آنچه در لوزان گذشت، احساسات ملت ما را جریحه‌دار کرد.» روزنامه‌های اسرائیل، پرچم‌های عزا را بلند کرده‌اند و افکار عمومی مردم آمریکا را برای پیوستن به کنگرۀ آمریکا و مخالفت با اوباما تحریک می‌کنند. اسرائیل به چیزی کمتر از نابودی همۀ تأسیسات هسته‌ای ایران راضی نیست و بیانیۀ لوزان، همۀ زیرساخت‌های اتمی ایران را به رسمیت شناخته است؛ گرچه با تغییر کاربری در فردو و محدودیت غنی‌سازی در نطنز. در سه ماه آینده، هر سخن نسنجیده و هر اشتباهی در ایران، کمکی است به اسرائیل در کارزار تبلیغاتی‌ شومی که عليه لوزان به راه انداخته است.
به گمان من، این روزها هر کس که نامی و اعتباری و جایگاهی و محبوبیتی و قلمی یا فرصتی برای اظهار نظر دارد، باید صدای خود را به نفع توافق‌نامۀ لوزان بلند کند و به گوش مردم برساند؛ وگرنه به مسئولیت تاریخی خود عمل نکرده است.

+ جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ | 

مطالب قدیمی‌تر