باران و ناودان
نویسندگی آن روی سکۀ اندیشیدن است و اندیشیدن، یعنی روی پای خود ایستادن، و فقط آدمهای بالغ میتوانند روی پای خود بایستند. پس نویسندگی، موقوف به بلوغ فکری و روحی است و هیچ کس با کلاسهای نگارش و ویرایش بالغ نمیشود. آداب و قواعد درستنویسی یا سادهنگاری، اصل نوشتن را به کسی نمیآموزد. نوشتن بدون اندیشیدن، مثل شنا کردن در ساحل است. برای شنا کردن باید دل به دریا زد. در ساحلْ تنها میتوان شنبازی کرد. وقتی نمیاندیشی، فقط میتوانی حرفهایی را که شنیدی یا خواندی، بازگویی کنی؛ گیرم قدری بهتر از دیگران. اما کار قلم، آفریدن و پخش زنده است، نه لبخوانی یا بازپخش. تنها قلم زنده و آفریننده است كه هر گاه كاغذی میبیند، به هیجان میآید و خون در رگش میجوشد. شما زندگی خودتان را بهتر و زیباتر تعریف میکنید یا زندگی دیگران را؟ حرف دل خودتان را بهتر میزنید یا حرف دل دیگران را؟ قلمهای عاریتی، جز زحمت نمیافزایند و همچون آبی که از ناودان میریزد، «همسایه در جنگ آورد.» بر خلاف بارش باران از آسمان که طراوات میافزاید و «باغ صدرنگ آورد.»
آسمان شو، ابر شو، باران ببار
ناودان بارش کند نبْوَد به کار
آب باران باغ صدرنگ آورد
ناودان همسایه در جنگ آورد
قواعد و اصول و ظرافتهای قلم، هیچ کس را نویسنده نکرده است؛ چنانکه آشنایی با همۀ قواعد رانندگی، برای اتومبیلرانی در خیابانها و جادهها کافی نیست. نویسندهای که افکار و اندیشیدههای دیگران را نشخوار میکند، هرگز آن نیرو و توان را ندارد که دلها را برانگیزد یا مغزها را دگرگون کند. بهطور میانگین از هر صد نفری که دست به قلم میبرند، یکی دست در انبان خود دارد؛ مابقی چشم به دست این و آن دوخته است.
از هزاران تن یکی زان صوفیاند
مابقی در دولت او میزیند
پس فقط اندیشنده میتواند نویسندۀ ماهری باشد، و اندیشیدن، سقفی است بر چهار پایه:
1. مطالعات بسیار؛
2. تربیت درست؛
3. کندن دندان طمع به زندگی آسوده؛
4. شجاعت روحی، در حد تهور و خودآزاری.
رکن چهارم، یعنی شجاعت، گوهر کمیابی است. سختتر از هر فضیلتی است که میشناسیم؛ اما آنگاه که این چشمه جوشیدن گیرد، دیگر سر ایستادن ندارد و پی در پی میآفریند و خشتخشت بر کاح معرفت میافزاید. دلیری در عرصۀ فکر، غل و زنجیر را از دست و پای روح برمیدارد و مرغ جان را به پرواز درمیآورد. پس از دلیری جان، نوبت به دلبری قلم میرسد.
