تأملاتی در دين و دينداري

يادداشت‌هايي كوتاه در حوزۀ دين. نزديك نيمي از اين يادداشت‌ها قبلا در كتاب «خارج از نوبت» منتشر شده بود. نيم ديگر، بازنشر برخی يادداشت‌هايي است كه تا بهار سال 92 نوشته‌‌ام. چند يادداشت‌ هم سابقۀ نشر ندارد. خواندنش را فقط به كساني توصيه مي‌كنم كه وقت اضافي دارند و مي‌خواهند با قلم و افكار يك آدم خيلي متوسط آشنا شوند.

 

+ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 

گوشم شنيد قصۀ ايمان و مست شد

 لذتی که در شنیدن شعر است، هرگز در خواندن آن نیست. دربارۀ شعر نمی‌توان گفت: شنیدن کی بود مانند دیدن؟ دربارۀ شعر باید گفت: در شنیدن اثری است که در خواندن نیست؛ چون راه گوش، مستقیم‌تر و هموارتر از راه چشم است که از پس هفت‌پرده می‌بیند.
در میان صوفیه، «شنیدن» شعر و آواز موزون، بخشی از سیر و سلوک بود؛ چنانکه مولوی، مثنوی را با «بشنو» آغاز کرد و می‌گفت من از راه گوش مست می‌شوم: «گوشم شنید قصۀ ایمان و مست شد.» خوراک فرشتگان را هم «سخن» می‌دانست: «سخنم خور فرشته است، اگر سخن نگویم / ملک گرسنه گوید که بگو، خمش چرایی.» اهل ادب نیز شنیدن شعر را بیشتر از خواندن آن، کارساز و روح‌‌افزا می‌دانند. به قول بهمنی، «شاعر شنیدنی است.»
موسيقی شعر، در کاهش آلام روحی و دردهای فلسفی ما مؤثر است؛ چنانکه هر صدای آهنگينی، دل‌گشا و حتی گره‌گشا است. در واقع شعر، طبیعی‌ترین و زنده‌ترین نوع موسیقی است؛ چون بدون واسطه‌هایی مانند ابزارهای زهی و بادی و پوستی یا الکترونیکی به گوش ما می‌رسد. موسیقی شعر، معراج کلمات تا روح انسان است. و چقدر انسان مدرن به این معراج نیازمند است!

+ سه شنبه هجدهم آذر 1393 | 

قانون‌های بی‌قواره

از علاقه‌مندی‌های من در دوران جوانی، خواندن سیاست‌نامه‌ها و نصیحة الملوک بود. تا آنجا که من می‌دانم حدود ده کتاب مهم یا نسبتا مهم در این ژانر به زبان فارسی وجود دارد. از این کتاب‌ها چنین برمی‌آید که پیشینیان ما در مواجهه با صاحبان قدرت، امید بسیاری به پند و اندرز داشتند. امروز ما می‌دانیم که تنها راه کنترل قدرت، محدودسازی و تبدیل آن به مسئولیت و پاسخگویی است.
باری؛ در سیاست‌نامه‌های کهن، حکمت‌ها و حکایت‌های خواندنی هم بسیار است. در یکی از آنها، حکایتی به این مضمون دیدم:
پادشاهی به ولی‌عهدش وصیت کرد که هرگز فرمانی(به تعبیر امروزین: قانونی) صادر نکن که می‌دانی اکثر مردم به آن تن نخواهند داد؛ وگرنه مسئول هرج‌ومرچ و بی‌قانونی در ملک، تویی، نه مردم. ولی‌عهد می‌پرسد: اگر آن فرمان لازم باشد، چه؟ پادشاه می‌گوید: من 50 سال بر این مردم حکومت کردم و به‌تجربه می‌دانم که مردمان، فرمان بخردانه را دیر یا زود می‌پذیرند. پس اگر یک سال از فرمان تو گذشت و دیدی مردم همچنان نافرمانی می‌کنند، بدان که فرمان تو یا بی‌هنگام است یا نابخردانه.

+ جمعه چهاردهم آذر 1393 | 

چگونه آدمیانی هستیم؟

آيا در هیچ دوره‌ای، مردم به اندازۀ ما گرفتار تناقض بوده‌اند؟
در زیر کرسی می‌نشینیم، با وای ‌فای روشن. با گجت‌های سرد و بی‌روح، گرم می‌شویم. با سنتْ عشق می‌کنیم و با مدرنیته زندگی. مغزمان شهری است و قلبمان روستایی. طرفدار آزادی زنانیم ولی از زن‌های آزاد خوشمان نمی‌آید. در جامعه‌ای که کسی به وظیفه‌اش عمل نمی‌کند، از حق و حقوق می‌گوییم. صلح را می‌ستاییم اما قهرمانان خود را از میان جنگجویان برمی‌گزینیم. چشم به آینده داریم و دل در گذشته. به جان هم افتاده‌ایم و جانیان را فراموش کرده‌ایم. عشقِ عریان و خواهشگر را به جا نمی‌آوریم اما خیانت پنهان را از هفت پرده بیرون می‌کشیم و قصاص می‌کنیم. خسته‌ایم اما می‌دویم. دلشکسته‌ایم اما دست در گیسوی شکن‌درشکن یار نمی‌آویزیم. می‌خندیم اما شاد نیستیم؛ شادیم اما نمی‌خندیم. قیمت نان را می‌دانیم، قیمت جان را نه. زندگی را دوست داریم، اما مردگان را می‌پرستیم. به ماشین‌های گران‌قیمت پناه می‌بریم تا ما را چند فرسخ از زندگی ماشينی دور کنند. جسممان در شهر سرگردان است و روحمان در روستا. با چراغ گرد شهر می‌گردیم كه انسانم آرزو است، اما این همه انسان‌های زلال و دردمند را در کوچه‌های تنگ و خسته نمی‌بینیم. گاه جام‌های پی‌درپی به مستی ما کفاف نمی‌دهد، و گاه بی‌باده مستیم. ما چگونه آدمیانی هستیم؟ 

+ جمعه چهاردهم آذر 1393 | 

مطالب قدیمی‌تر