سودمندی و خوشایندی نوشتار

تقديم به زنده‌ياد، استاد ابوالحسن نجفی كه آموزگار مهربان و دوستدار بی‌دريغ زبان فارسی‌ بود.


هر نوشته‌ای با دو ویژگی، «خواندنی» می‌شود: سودمندی و خوشایندی.

یک. سودمندی
نوشتۀ سودمند، همه يا بيشتر ویژگی‌های زیر را دارا است:
1. از مضمون و معنایی تازه و بکر برخوردار است؛ یا در مقدمات، یا در نتیجه. اگر نویسنده‌ای نه مقدمات و استدلالی تازه‌ دارد و نه به نتیجه‌ای جدید رسیده است، به هیچ وجه صلاح نیست که دست به قلم ببرد؛ وگرنه عرض خود برده و به دیگران زحمت داده است.
2. به سمت کلی‌گویی نمی‌رود. کلی‌گویی، متن را به انشا تبدیل می‌کند. انشانویسی، خطری مهلک برای هر نوشته‌‌ای است. انشا مانند فشار دادن پا بر پدال گاز خودرو است، در حالی که خلاص است. گاز بدون دنده، سر و صدای بیهوده تولید می‌کند و آزاردهنده است. خطر انشانویسی را از راه‌های مختلف می‌توان از پیش پای نوشتار برداشت؛ مانند ورود به جزئیات و مصادیق، غنی‌سازی علمی متن، هدفمندی و ارجاع به منابع لازم یا مفید.
3. ذهن خواننده را یا قانع می‌کند یا درگیر.
4. افقی جدید پیش روی خواننده می‌گشاید.
5. بیش از استدلال یا اطلاعاتی که ارائه می‌دهد، مدعایی ندارد.

دو. خوشایندی
خوشایندی یا لذت‌بخشی متن، به اندازۀ سودمندی آن، مهم و کارساز است؛ اما اکثر نویسندگان ما به آن نمی‌اندیشند یا برای رسیدن به آن، ناشی‌گری می‌کنند. خواندن، به‌خودی‌خود کاری سخت و ریاضت‌گونه است، و نویسندۀ ناشی، بر سختی کار و زحمت خواننده می‌افزاید. زبان فارسی نیز چالاکی و توانمندی زبان‌های اصلی دنیا را ندارد. به همین دلیل، متأسفانه بیشتر نوشته‌های فارسی‌زبانان خواننده‌آزار است. لذت‌بخشی، صفت اختیاری برای متن نیست؛ بلکه ضروری است و اگر کسی از عهدۀ آن برنمی‌آید، بهتر است کار و باری دیگر برگزیند یا جز به‌ضرورت دست به قلم نبرد.
 لذت‌بخشی متن در گرو طیفی از مهارت‌های قلمی و آرایه‌های زبانی است؛ از تایپ پاکیزه تا تصویرسازی‌های هنرمندانه و مهندسی ماهرانۀ متن و تنوع در تعبیر و زاویۀ دید. برخی از مهم‌ترین مهارت‌ها و آرایه‌هایی که ممکن است متنی را «خواندنی» کند، به این شرح است:  
1. پاکیزگی.
2. سادگی.
3. برابری کمّی و کیفی لفظ با معنا.
4. صمیمت.
5. ابتکار در تعبیر و و اعتدال در استفاده از کلیشه‌ها.
6. طنر ملیح، ملایم و پراکنده.
7. تدوین و چیدمان منطقی.
8. استفاده از آرایه‌های زیرپوستی.
9. مراعات شعور خواننده.
10. غنای واژگانی.
11. مناعت طبع و پرهیز از شیوه‌های دستمالی‌شده در بیان.  
12. اهتمام‌ به تغییر ذائقۀ خواننده در ایستگاه‌های بین‌راهی.
13. تبدیل مطلب به نکته و نکته به مطلب در برخی پاراگراف‌ها.
14. استفاده از شگردهای روایت در داستان و سینما، مانند بازگشت(فلش‌بک) و پایان باز در آخر متن.
15. ظهور حالات روحی نویسنده(مانند خشم، شادی، غم و هیجان) در متن؛ آن مقدار که به فضای علمی بحث لطمه نزند و بیش از حد آن را شخصی نکند.
16. برخی آرایه‌های سنتی، مانند تناسب و تلمیح و حسن مطلع.
خوشایندی نوشتار، بر پایه‌های دیگری نیز استوار است. شرح اصول نامبرده و غیر آن را به فرصتی دیگر می‌سپارم.

+ پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴ | 

بزرگ‌مرد فرهنگ و قلم

استاد ابوالحسن نجفی، پس از 86 سال زندگی شرافت‌مندانه و خدمت به زبان و فرهنگ فارسی درگذشت. کتاب «غلط ننویسم» او پایۀ درست‌نویسی در زبان فارسی شد و ترجمه‌های او بر غنای واژگانی و توانمندی‌های زبان فارسی افزود. پس از بازگشایی دانشگاه‌ها در سال 1362، ادامۀ تدریس برای او ممكن نشد. پس در خانه نشست و رمان چهار جلدی و شاهکار «خانوادۀ تیبو» را براي انتشارات نيلوفر ترجمه کرد که از بهترین و سالم‌ترین نمونه‌های نثر فارسی معیار در ادبیات داستانی است. پس از آن نیز چندين تألیف راه‌گشا و ترجمۀ گران‌مایه تقدیم فارسی‌زبانان کرد که همگی منبعی ارشمند در قلمرو پژوهش‌های زبان‌شناختی و فرهنگی است. روحش شاد و يادش گرامی.

+ پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴ | 

چرا از فیلم مجیدی استقبال نشد؟

فیلم «محمد رسول الله(ص)» ساختۀ مجید مجیدی، پس از تبلیغات بی‌مانند شهری و تلویزیونی و برخورداری از 150 سالن نمایش(نیمی از همۀ سالن‌های نمایش فیلم در کشور) و طولانی‌ترین مدت اکران یک فیلم در ایران و همکاری بی‌دریغ نهادهای دولتی و خصوصی برای کشاندن مردم به سالن‌ها، در طی 20 هفته، 15 میلیارد تومان فروش کرده و حدود 1.875.000 بیننده داشته است. یعنی گران‌ترین فیلم تاریخ سینمای ایران، در فهرست فیلم‌های پربینندۀ سینمای پس از انقلاب قرار نگرفت:
عقاب‌ها:‌ 9.761.119
کانی‌مانگا 7.337.199
کلاه قرمزی: 6.126.202
افعی: 5.620.920
اخراجی‌های دو: 5.394.214
کلاه قرمزی دو: 2.850.000
شهر موش‌ها: 2.500.000
به عبارت دیگر، فروش فیلم آقای مجیدی هیچ تناسبی با هزینه‌های ساخت آن ندارد. این آمار رسمی، برای کسانی که سینما را می‌شناسند، شگفت‌آور نیست؛ چون این فیلم، بیش از این قادر به جذب مخاطب نبود. به احتمال نزدیک به یقین، در بیرون از ایران هم با استقبالی سرد مواجه خواهد شد؛ زیرا فیلم آقای مجیدی، چهار ویژگی دارد که هیچ‌یک از آنها برای ببیندۀ خارجی، بکر یا جذاب نیست:
1. جلوه‌های ویژه؛
2. معجزه‌محوری؛
3. پیام انسانی پیامبر اسلام(ص).
4. سوءقصد یهود برای کشتن محمد(ص) در کودکی؛
بینندۀ خارجی، آنقدر فیلم هالیوودی و مدرن دیده است که جلوه‌های بصری فیلم مجیدی برای او اهمیتی ندارد، بر خلاف بینندۀ داخلی. معجزه‌محوری فیلم هم به کمک آن نخواهد آمد؛ چون در جهان امروز، کسی در پی معجزه نیست. اگر پیامبر گرامی اسلام(ع) هم اکنون دوباره مبعوث شوند، بعید است راهی غیر از عقلانیت و گفت‌وگو با جهانیان را برگزینند. تنها معجزه‌ای كه می‌تواند بر راه و روش انسان مدرن تأثیر بگذارد، استدلال و گفت‌وگو است.
پیام انسانی اسلام نیز که فیلم آقای مجیدی تا حدی به آن می‌پردازد، چندان هنرمندانه و مبتکرانه ارائه نشده است که مخاطب جهانی را به فکر فرو برد. سازندگان این فیلم برای نشان دادن چهرۀ انسانی اسلام، می‌بایست تقابل این چهرۀ اسلام را با رفتار خشنونت‌آمیز برخی اسلام‌گرایان جهان امروز نشان می‌داد که دریغ از اشاره‌ای به آن!
رکن چهارم این فیلم گران‌قیمت، تم اصلی آن، یعنی سوءقصد سلسله‌وار یهودیان حجاز به جان پیامبر(ص) است. آیا سازندگان فیلم توقع دارند که این ویژگی فیلمشان با استقبال جهانی روبه‌رو شود؟
هر مسلمانی دوست می‌داشت که چنین فیلمی با استقبالی گرم و فزاینده روبه‌رو می‌شد. بر خلاف گفته‌های مكرر کارگردان فیلم در چندین مصاحبه، هیچ کس با ایشان و موضوع فیلم، دشمنی ندارد. من هزینۀ فیلم را هم چندان مهم نمی‌دانم؛ آنچه آه از نهاد انسان برمی‌آورد، فرصت‌سوزی فیلم آقای مجیدی است. این اثر می‌توانست آبی گوارا در گلوی تشنۀ اسلامیان، و سخنگوی اسلام در جهان معاصر باشد؛ اما آنچه بر روی پرده رفت، نمایش مصنوعی چند معجزه و دیالوگ‌های بسیار ضعیف و شخصیت‌پردازی‌های شعاری است. فیلمی که نتوانست دل هم‌کیشان اهل سنت را به دست آورد، چگونه می‌تواند از جهانیان دلبری کند؟ فیلم آقای مجیدی، یک‌بار دیگر به ما آموخت که سینما زبانی است که به‌خودی‌خود تأثیرگذار نیست، مگر آنکه مغزی متفکر، جهان‌دیده، آزاداندیش و دانش‌آموخته، آن را به ‌کار گیرد؛ نه اراده‌‌های سفارشی و شعاری.
آقای مجیدی در مصاحبه‌ای گفته است: «من باور نمی‌کردم در کشوری که ادعای متعلق بودن به امام عصر(عج) وجود دارد و متعلق به اسلام است، پیامبر اینقدر مظلوم باشد و فیلمی که من می‌سازم نیز تا این اندازه مورد هجمه قرار گیرد.»
 این گونه سخنان که در چند ماه گذشته بارها در مصاحبه‌ها تکرار شده است، به این معنا است که وی نقد فیلمش را حمله و هجمه به اسلام و رسول خدا(ص) می‌داند! از همین‌جا می‌توان دانست که سازندۀ این فیلم، در چه سطحی از اندیشه و انصاف است.

پس از تحریر:
برخی خبرگزاری‌ها فیلم مجیدی را پرفروش‌ترین فیلم تاریخ سینمای ایران خوانده‌اند. این ادعا شاید درست باشد؛ اما آنچه نمی‌گویند، این است که فروش ریالی، معیاری صحیح برای میزان استقبال مردم نیست؛ زیرا فروش ریالیِ کسادترین فیلم‌های امروز هم بیشتر از فروش ریالیِ فیلم گوزن‌هاست که در زمان خود با بیشترین استقبال روبه‌رو شد و دویست میلیون تومان فروش کرد. معیار در استقبال، تعداد بیننده است، نه فروش ریالی. قیمت بلیط فیلم مجیدی، بین هفت تا ده هزار تومان بود و پس از 5 ماه اکران بی‌وقفه(حتی در روزهایی که فیلم‌های دیگر اجازۀ اکران نداشتند)، فروش آن به 15 میلیارد تومان رسیده است؛ یعنی کمی بیشتر از یک‌دهم هزینۀ ساخت آن.

نقد من بر فیلم مجیدی، در روزهای نخست اكران
http://www.dinonline.com/doc/note/fa/5499/

+ پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۹۴ | 

دايره در دايره؛ دربارۀ بیتی از حافظ

رایج‌ترین و پرطرفدارترین آرایۀ ادبی در شعر کهن فارسی، «مراعات النظیر» یا «تناسب» است. در این صنعت ادبی، واژه‌هایی که با یک‌دیگر نسبتی دارند، در کنار هم قرار می‌گیرند و فضایی دوستانه یا خانوادگی پدید می‌آورند. هنر نویسنده یا شاعر، این است که کلماتی را کنار هم بنشاند که از قدیم میان آنها دوستی و هم‌نشینی بوده است و آن شاعر یا نویسنده، آنها را «دوباره» به هم می‌رساند. مثلا سعدی گفته است:
مکن سرگشته آن دل را که دست‌آموز غم کردی
به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی
سعدی در این بیت، کلمات «سر»، «دل»، «دست»، «پا» و «لگد» را کنار هم آورده است که همگی از اعضای بدن انسان‌اند. در بیت زیر هم حافظ، کلمات «مزرع»، «سبز»، «فلک»، «داس»، «کشته»، «خویش» و «درو» را کنار هم چیده است تا فضایی یک‌دست و همگرا پدید بیاورد.
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشتۀ خویش آمد و هنگام درو
حافظ می‌توانست بگوید: یادم از کشتۀ «خود» آمد و هنگام درو. اما «خویش» را كه همسايۀ «خیش» است، برگزيده است تا «داس» را از تنهایی و تک‌افتادگی بيرون آورد.
حافظ در بیتی دیگر می‌گوید:
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
میان «کیمیا»، «زر= طلا»، «[فلز] روی» و «خاک» تناسبی است که ربطی به معنای بیت ندارد، اما هم‌خوانی و هم‌خونی کلمات، خواننده را با مجموعه‌ای یک‌دست و همگرا در بيت مواجه می‌کند و به او آرامش می‌دهد.
دربارۀ این صنعت و سرنوشت آن در دوران تناسب‌ستیز «جیغ بنفش»، سخن بسیار است. اما یکی از جذاب‌ترین ترفندهای ادبی در میان پیشینیان ما کشف نسبت‌های پنهان و کم‌رنگ در میان کلمات و استفاده از آنها در شعر، به‌ویژه در غزل بوده است. گاهی این نسبت‌ها چنان ظریف و لغزنده است که جز شماری اندک از خوانندگان فاضل و حرفه‌ای، متوجه آن نمی‌شوند. نپرسید که این چه هنری است که برای خوانندۀ معمولی پنهان و پوشیده می‌ماند و او نمی‌تواند از آن لذت ببرد؛ چون پاسخی دور و دراز دارد. همین‌قدر بگویم که پراکندگی و بیگانگی کلمات از یک‌دیگر، ذهن خواننده  را می‌‌‌آزارد، اما همگرایی کلمات – هرچند پنهان و پوشیده از چشم‌ها – آرامش‌بخش است؛ حتی اگر خودآگاه خواننده نداند که چرا این بیت بر دل او نشسته است و برای او لذت‌بخش است. وقتی شما تناسب را در رنگ لباستان رعایت می‌کنید، برای دیگران خوشایند است و آنان از دیدن شما حسی خوب پیدا می‌کنند، اگرچه منشأ این حس را ندانند.
 مرادم از این یادداشت، بازبینی بیتی در ديوان حافظ است که در آن مراعات النظیری نازک و ظریف، جاسازی شده است و هیچ‌یک از شارحان حافظ به آن اشاره نكرده‌اند:

از دِماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصۀ دوران نرود
معنای بیت روشن است: «جفای فلک و غصۀ دوران، خیال دهن معشوق را از یاد من نمی‌برد.» اما حافظ در این بیت، مجموعه‌ای از کلمات هم‌خوان و هم‌جنس را کنار هم گذاشته است که البته هم‌روزگاران او، بیش از ما متوجه آن می‌شدند. حافظ در بیت بالا، به‌عمد کوشیده است از کلماتی استفاده کند که نسبتی نزدیک یا دور با «دایره» و «گردی» دارند: خیال، دماغ، سرگشتگی، دهن، فلک و دوران.
نسبت فلک با گردی و دایرگی روشن است. شکل فیزیکی دماغ(به کسر دال، به معنای مغز) و دهن نیز گرد و مدوّر است. دوران هم که از «دَور» به معنای محیط دایره است و می‌دانیم که کلمه «دایره» از ریشۀ «دَور» و اسم فاعل مؤنث آن است. اما چرا شکل هندسی «سرگشتگی» دایره است؟ چون سرگشته یعنی کسی که راه به جایی نمی‌برد و هر چه می‌رود، باز در جای نخست است، همچون نقطه‌ای که در محيط دایره است:
دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد
و اندر آن دایره سرگشتۀ پابرجا بود
حافظ در بیت زیر نیز به حلقوی بودن شکل «سرگشتگی» اشارتی ملیح دارد:
گفتی که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست
در حلقه‌های آن خم گیسو نهاده‌ایم
می‌ماند شکل هندسی «خیال» که از همه جالب‌تر است؛ در یادداشتی جداگانه دربارۀ آن خواهم نوشت.

+ سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۴ | 

مطالب قدیمی‌تر