آیین سبز نوروز

نوروز، سرزمین خاطره‌ها، و سپهر یادها است. نوروز پیوند ما با نیاکانمان و میراث ما برای آیندگان است. نوید روزهای خوش است؛ روزهایی که ما به شوق دیدارشان، شب‌هایی سخت‌ و روزهایی تلخ از زهر را از سر گذرانده‌ایم.
نوروز را زنده نگه می‌داریم تا دوست و دشمن بداند که ما روزهایی را دوست داریم که سرشار از سیر و سکه و سمنو است. پدران و مادران ما، به هزار زبان در گوش ما زمزمه کردند که با چند سین ساده هم می‌توان زندگی را دوست داشت و تا لب گور، شادمان زیست. سین‌های سفرۀ نوروز، مدرسۀ حکمت و آزادگی است. آنها به ما می‌آموزند که زندگی در سفره‌ای ساده نیز جاری می‌شود. بوییدن گلی یا همگامی با کوه و صحرا یا دست کشیدن بر گیسوان سبزه‌زار، برای زیستن و خندیدن و تا آسمان‌ها پراوزیدن، بسنده است.
روزگار بت‌پرستی گذشته است. اکنون کسی بت نمی‌پرستد. اکنون شرک در غم‌پرستی است. غمی که دل را جلا می‌دهد و روح را بال پرواز، دشمن شادی و سرور نيست؛ سرچمشۀ خاطره‌های شاد است:
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد
ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم
بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
نوروز، دشمن نشانی‌های غلط است. عرفان‌های دروغ و فلسفه‌های بیمار را شفا می‌دهد. سلوک انسان در طبیعت، طبیعی‌ترین سیر معنوی او تا بی‌کرانه‌ها است. این سیر خجسته، نه خانقاه می‌خواهد، نه معبدهای آسمانخراش و نه جنگ و مشت‌های گره کرده. نوروز، رقیب عرفان و فلسفه نیست؛ رفیق انسان و طبیعت است. با این رفیق، هر طریقی خوش است.
 سیر و سرکه و سمنو، بی آنکه خونی از کسی بریزند یا اشکی از چشمی برآورند یا درهم‌ودیناری از کیسۀ مردم نگون‌بخت درآورند، پایه‌های زندگی را می‌افرازند. طبیب نوروز، دلال خون نیست؛ لایروب رگ‌های حیات است. عروس نوروز، عبوس نمی‌نشیند تا بر دیگران فرمان براند. فرمان او، ترانه است؛ بوی گل و نسترن است؛ دیدار و خندیدن و نوشیدن است. نوروز، نه حکمت می‌بافد، نه از عرفان می‌لافد و نه چون معلمان دروغین، چوب تنبیه به دست می‌گیرد. به تو خنده و شادی می‌دهد، تا دریچه‌های دل و روحت را به سوی معنای زندگی بگشایی. نوروز، ما را عریان می‌کند از هر جامۀ چرک و ناپاک. در ترازوی نوروز، هر که شادتر است، انسان‌تر است. هیچ آیین و اسطوره و مرامی را می‌شناسی که انسان‌ها را به شاد و شادتر تقسیم کند، نه به رنگ و عقیده و حزب؟ نوروز، همه را سزاوار زیستن و خندیدن می‌داند، حتی دشمنان بی‌مرامش را. ملتی که نوروز دارد، زندگی را دوست می‌دارد.
نورزوتان پیروز.

+ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 

آيات گمنام؛ روايات مظلوم

چرا برخی روایات ما شهرت فراگیر و فرصت بازگویی‌های مکرر و فراوان می‌یابند و زبانزد می‌شوند، و برخی در کنج انزوا و فراموشی، خاک غفلت می‌خورند؟ پاسخ آن هر چه باشد، این واقعیت را هم نشان می‌دهد که در برخی مسائل، بیش از آنکه جامعۀ دینی تحت تأثیر متون دینی باشد، سرنوشت متون دینی در دست فرهنگ و سمت‌وسوی جامعۀ دینی است، و این واقعیت عجيب، پرده از واقعیت‌های ديگري برمی‌دارد...

http://dinonline.com/doc/note/fa/4781/

 
+ سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 

ده سال گذشت

ده سال پیش در چنین روزهایی بر روی «ایجاد وبلاگ جدید» در بلاگفا کلیک کردم و  سفینه را ساختم. روزی که اولین پستم را در سفینه گذاشتم، هرگز گمان نمی‌کردم که كار به 603 پست(تا امروز) برسد. آن روزها فقط می‌خواستم اين پدیدۀ نوظهور را یکی‌دوبار تجربه کنم. نامی هم که براي وبلاگم انتخاب کردم، آزمايشی بود؛ اگرچه هنوز «سفینه» را بهترین معادل سنتی برای «وبلاگ» می‌دانم؛ چون سفینه در قدیم، به نوع خاصی از دفترچه‌های یادداشت می‌گفتند که عرض‌شان قدری کمتر از عرض دفترچه‌های دیگر بود و از بالا و افقی شیرازه می‌خورد و به همین دلیل، تورق آنها عمودی می‌شد. از سفینه‌ها بیشتر برای ثبت نکته‌ای یا شعری یا مطالب کوتاه استفاده می‌کردند. وبلاگ‌ها دقیقا همین تعریف و كاركرد و حتی همین شکل را دارند.
به هر حال، مدتی نوشتم؛ ولی هیچ جدیتی در آن نداشتم و در همان ماه‌های اول، بارها موس را بر سر «حذف وبلاگ» ‌بردم؛ اما نتوانستم. چرا؟ شاید چون طبع من با یادداشت‌نویسی، بیشتر از تألیف مقاله و کتاب سازگار است و شاید چون معمولا اهل «حذف» نیستم. از همان روزهای اول دانستم که وبلاگ‌نویسی، فداکاری بی‌اجر و مزد است. «سفینه» برای من جز رنج و هزينه نداشت. در مجامع علمی و در میان دوستان، وقتی کسی به «وبلاگ‌نویسی» یا به قول خودشان «وبلاگ‌بازی» مشهور می‌شود، دیگر او را جدی نمی‌گیرند. جامعۀ علمی ما وبلاگ‌نویسان را ژورنالیست‌های کم‌عمق و تنوع‌طلب و سربه‌هوا می‌داند(تا حدی هم حق دارند). برای من فراوان اتفاق افتاده است که کسی را به نوشتن در وبلاگ یا شبکه‌های اجتماعی دعوت کرده‌ام و بی‌درنگ شنیده‌ام: «وقت ندارم.» معنای این جواب، این است که وبلاگ‌نویسی، کار آدم‌های بیکار و حتی بیعار است. ولی من معتقدم که نویسندگان حرفه‌ای و زحمت‌کش دنیای مجازی، فداکارترین و مؤثرترین نویسنده‌های این روزگارند. از پيامدهای دیگر سفینه برای من، خواندن حجم عظیمی از توهین و ناسزا و فحش و تهدید و کامنت‌های دلهره‌آور بود. تقریبا همۀ کامنت‌های توهین‌آمیز با نام مستعار است؛ در حالی که ما به استفاده از نام مستعار سزاوارتر بودیم تا آنان. یکی از امتيازهای شبکه‌های جديد اجتماعی همین است. در فیسبوک، کسی بدون نام و نشان نیست و اگر هم کسی از نام و نشان مستعار استفاده کند، به‌راحتی می‌توان تشخیص داد و می‌توان راه را بر هرزه‌گویی‌‌های او بست. اگر فحش‌هایی را که من در این وبلاگ شنیدم، جمع می‌کردم، کتابی پربرگ می‌شد و می‌توانستم نام آن را بگذارم: «بنا کن خانه‌ای در خورد پیل.» در مقدمه کتاب هم می‌نوشتم: این کتاب را بخوانید تا بدانید که یا نباید حرف بزنید یا باید پوست خود را به اندازه‌ای کلفت کنید که بتوانید این حرف‌ها را هم بشنوید و دم برنیاورید.
سفینه برای من، زیان‌های دیگر هم داشت که گفتنی نیست.  
به هر حال، ده سال گذشت و من هنوز نمی‌دانم چرا ده سال نوشتم و چه سودی برای دیگران در این نوشتن‌ها بود. تقریبا یقین دارم که بر وزن وبلاگستان چندان نیفزودم؛ ولی کوشیدم صادقانه و با کمترین محافظه‌کاری، آنچه در ذهنم می‌گذرد، اینجا به نمایش بگذارم، تا دیگران دربارۀ آن قضاوت کنند و بر آن خطا بگیرند. من، هم در دین‌شناسی و هم در مسائل سیاسی کشورم، یک اصلاح‌طلبم و در همۀ این مدت‌ همین مسیر را پیمودم. مخالفان و دشمنان اصلاح‌طلبی، قدر نسل ما را ندانستند و گنجشک را با توپ و تانک زدند؛ نسلی كه قلم به‌ دست گرفت، نه سنگ و چوب؛ آه كشيد، نه فرياد؛ تحليل كرد، نه توهين. شوربختانه قواعد بازی رعایت نشد. ولی ما همچنان نوشتیم و همچنان فقر و تنگ‌دستی و گمنامي را بر مجیزگویی و فرصت‌طلبی برگزیدیم. شاید تاریخ‌‌نگاران روزی حیرت کنند از این‌همه همت و خیرخواهی و کوشش بی‌دریغ وبلاگ‌نویسان ایرانی در دهۀ هشتاد. ایران، کشور همۀ ما است و والله العلی العظیم که جز شمار بسیار بسیار معدودی، هیچ کس زیان و تیره‌بختی میهنش را نمی‌خواهد. منتقد، دشمن نیست. منتقد، سراپا خیر و برکت است. دستش را اگر نمی‌بوسید، قطع هم نکنید.
(به‌زودی در همین‌جا نظرم را دربارۀ حیات وبلاگ‌نویسی در ایران و موقعیتش در قیاس با شبکه‌های اجتماعی جديدتر می‌نویسم. با تشكر از دوستاني‌ كه مرا به بازِی وبلاگي دربارۀ وبلاگ‌نويسي دعوت كردند)

بخشی از اولین پست سفیه(سه‌شنبه، چهارم اسفند 1383):
... نمی‌توان برتری‌های شگفت این رسانه مدرن و شیشه‌ای را که عمر و عزت بسیاری را در خود ریخته است، انکار کرد. در تابستان سال ۸۰ که نخستین وبلاگ ایرانی بر روی صفحۀ مانیتورها ظاهر شد، کسی گمان نمی‌کرد که چنین شتابان بگسترد و جهان‌گشایی کند؛ اما کرد. آیا نه از آن رو که جایش در میان ما خالی بود؟ باید جایی، چاهی، غاری باشد که در آن فریاد کنیم. اگر پیامبر هم باشی به حِرا محتاجی و اگر پا به راه علی هم بگذاری، از چاه گریزی نداری. وبلاگ، می‌تواند تو را کافه‌ای باشد که در آن دوستان خود را می‌یابی، من را چاهی که در آن سر فرو می‌کنم و می‌گریم، ديگری را حِرایی برای سجده بردن بر هر آنچه می‌پرستد، و همه را بیت ‌الاحزانِ ناکامی‌ها یا میخانۀ شادخواری‌ها. عصری که نوبت را به معراج پولاد داده است، سنگ صبورش نیز از جنس شیشه و تراشه است...

+ چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 

آموختن و افروختن

نیاز ما به هنر و ادبیات، نیاز شاگرد به آموزگار نیست؛ نیاز نوزاد به مادر هم نیست. نیاز جوان بالغ و دانشور به مهر مادری و تجربه‌های پدری است. من از شعر سعدی و حافظ و مولوی، یا از خط کلهر و میرعماد یا از نقاشی‌های بهزاد و کمال الملک، بیش از آنکه بیاموزم، می‌افروزم. آنان آموزگاران من نیستند؛ هم‌بازی‌های مهربان و بزرگوار من‌اند. من شش یا هفت یا هشت قرن از آنان پیرترم و جهان‌دیده‌تر. من شش‌صد‌ و پنجاه سال بیشتر از حافظ زیسته‌ام و هشت‌صد سال بیشتر از مولوی. من امروز چیزهایی می‌دانم که حافظ و سعدی، در خواب هم نمی‌دیدند؛ چنانکه از پدرم بیشتر می‌دانم و از مادرم بیشتر می‌فهمم. بزرگان تاریخ، اگر غول هم باشند، بزرگ‌تر از من نیستند؛ چون من بر شانه‌های آنان ایستاده‌ام و افق‌هایی را می‌بینم که در چشم‌انداز آنان نبود. مولوی می‌گفت به هر تار موی من هزار شمس، آونگان است، و من می‌گویم به هر برگ از صدها کتابی که من در کتاب‌خانه‌ام دارم، مولوی آرزومند است. چون من میراث‌دار او و صدها عالم و عارف و دانای پس از او هستم. مولوی هم می‌دانست که «هر قرنی سخن‌آری بود» و «گفتِ سالفان» بیشتر از کمک و «یاری» نیست.
گرچه هر قرنی سخن‌آری بود
لیک گفت سالفان یاری بود
«یاری» غیر از «آموزگاری» است. صدها سال پس از ابن سینا و مولوی، کاروان دانش پیش آمده است و اکنون در جایی است که در مخیلۀ مولوی و ابن سینا هم نمی‌گنجید. ابن سینا به دردی مُرد که امروز درمان آن را هر داروفروشی می‌داند. معشوقه‌هایی که حافظ نمی‌دانست در برابر آنان سر اندازد یا دستار، اگر امروز در خیابان‌های تهران و شیراز به جلوه آیند، گشت ارشاد هم به آنان کاری ندارد. خطا است اگر حافظ را معلم عرفان یا مصلح اجتماعی یا آموزگار زندگی یا دانای راز بدانیم. ما اکنون بیش از او عرفان را می‌شناسیم و در هر خانه و کارخانه‌ای کسانی را می‌توان یافت که هزار برابر بیشتر از حافظ، راز و رمز اصلاحات اجتماعی را می‌داند. ما بیش از او زخم دشنه‌های ریا را چشیده‌ایم. ما حتی بهتر از او می‌توانیم ریا را روان‌شناسی کنیم. ما کمبود مصلح اجتماعی یا آموزگار عرفان یا نکته‌گوی باریک‌بین نداریم تا با غزلیات حافظ یا داستان‌های مثنوی یا حکایات سعدی عقده‌گشایی کنیم. مکتب‌خانۀ گلستان و بوستان کجا، دانشگاه‌های امروزین کجا.
اما دانسته‌های بسیار ما، ما را از آنان بی‌نیاز نمی‌کند. آنان پدران معنوی و مادران مهربان ما در کشاکش روزگارند؛ هم‌بازی‌های دانا و شیرین‌زبان ما در این شهر بی‌کوچه‌اند. شارحان زیاده‌گوی مثنوی و غزلیات حافظ را رها کنید، که دیوان حافظ و رباعیات خیام، نه برای قیل و قال، که برای عشق و حال‌ است. گاه هیچ دانش و فنی، جای زمزمۀ شاه‌بیت‌های حافظ و مولوی را در بزنگاه‌های زندگی نمی‌گيرد.

+ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 

مطالب قدیمی‌تر