ده سال گذشت

ده سال پیش در چنین روزهایی بر روی «ایجاد وبلاگ جدید» در بلاگفا کلیک کردم و  سفینه را ساختم. روزی که اولین پستم را در سفینه گذاشتم، هرگز گمان نمی‌کردم که كار به 603 پست(تا امروز) برسد. آن روزها فقط می‌خواستم اين پدیدۀ نوظهور را یکی‌دوبار تجربه کنم. نامی هم که براي وبلاگم انتخاب کردم، آزمايشی بود؛ اگرچه هنوز «سفینه» را بهترین معادل سنتی برای «وبلاگ» می‌دانم؛ چون سفینه در قدیم، به نوع خاصی از دفترچه‌های یادداشت می‌گفتند که عرض‌شان قدری کمتر از عرض دفترچه‌های دیگر بود و از بالا و افقی شیرازه می‌خورد و به همین دلیل، تورق آنها عمودی می‌شد. از سفینه‌ها بیشتر برای ثبت نکته‌ای یا شعری یا مطالب کوتاه استفاده می‌کردند. وبلاگ‌ها دقیقا همین تعریف و حتی همین شکل را دارند.
به هر حال، مدتی نوشتم؛ ولی هیچ جدیتی در آن نداشتم و در همان ماه‌های اول، بارها موس را بر سر «حذف وبلاگ» ‌بردم؛ اما نتوانستم. چرا؟ شاید چون طبع من با یادداشت‌نویسی، بیشتر از تألیف مقاله و کتاب سازگار است و شاید چون معمولا اهل «حذف» نیستم. از همان روزهای اول دانستم که وبلاگ‌نویسی، فداکاری بی‌اجر و مزد است. «سفینه» برای من جز رنج و هزينه نداشت. در مجامع علمی و در میان دوستان، وقتی کسی به «وبلاگ‌نویسی» یا به قول خودشان «وبلاگ‌بازی» مشهور می‌شود، دیگر او را جدی نمی‌گیرند. جامعۀ علمی ما وبلاگ‌نویسان را ژورنالیست‌های کم‌عمق و تنوع‌طلب و سربه‌هوا می‌داند(تا حدی هم حق دارند). برای من فراوان اتفاق افتاده است که کسی را به نوشتن در وبلاگ یا شبکه‌های اجتماعی دعوت کرده‌ام و بی‌درنگ شنیده‌ام: «وقت ندارم.» معنای این جواب، این است که وبلاگ‌نویسی، کار آدم‌های بیکار و حتی بیعار است. ولی من معتقدم که نویسندگان حرفه‌ای و زحمت‌کش دنیای مجازی، فداکارترین و مؤثرترین نویسنده‌های این روزگارند. از پيامدهای دیگر سفینه برای من، خواندن حجم عظیمی از توهین و ناسزا و فحش و تهدید و کامنت‌های دلهره‌آور بود. تقریبا همۀ کامنت‌های توهین‌آمیز با نام مستعار است؛ در حالی که ما به استفاده از نام مستعار سزاوارتر بودیم تا آنان. یکی از امتيازهای شبکه‌های جديد اجتماعی همین است. در فیسبوک، کسی بدون نام و نشان نیست و اگر هم کسی از نام و نشان مستعار استفاده کند، به‌راحتی می‌توان تشخیص داد و می‌توان راه را بر هرزه‌گویی‌‌های او بست. اگر فحش‌هایی را که من در این وبلاگ شنیدم، جمع می‌کردم، کتابی پربرگ می‌شد و می‌توانستم نام آن را بگذارم: «بنا کن خانه‌ای در خورد پیل.» در مقدمه کتاب هم می‌نوشتم: این کتاب را بخوانید تا بدانید که یا نباید حرف بزنید یا باید پوست خود را به اندازه‌ای کلفت کنید که بتوانید این حرف‌ها را هم بشنوید و دم برنیاورید.
سفینه برای من، زیان‌های دیگر هم داشت که گفتنی نیست.  
به هر حال، ده سال گذشت و من هنوز نمی‌دانم چرا ده سال نوشتم و چه سودی برای دیگران در این نوشتن‌ها بود. تقریبا یقین دارم که بر وزن وبلاگستان چندان نیفزودم؛ ولی کوشیدم صادقانه و با کمترین محافظه‌کاری، آنچه در ذهنم می‌گذرد، اینجا به نمایش بگذارم، تا دیگران دربارۀ آن قضاوت کنند و بر آن خطا بگیرند. من، هم در دین‌شناسی و هم در مسائل سیاسی کشورم، یک اصلاح‌طلبم و در همۀ این مدت‌ همین مسیر را پیمودم. مخالفان و دشمنان اصلاح‌طلبی، قدر نسل ما را ندانستند و گنجشک را با توپ و تانک زدند. قواعد بازی به هیچ وجه رعایت نشد. ولی ما همچنان نوشتیم و همچنان فقر و تنگ‌دستی را بر مجیزگویی صاحبان قدرت و ثروت برگزیدیم. شاید تاریخ‌‌نگاران روزی حیرت کنند از این‌همه همت و خیرخواهی و کوشش بی‌دریغ وبلاگ‌نویسان ایرانی در دهۀ هشتاد. ایران، کشور همۀ ما است و والله العلی العظیم که جز شمار بسیار بسیار معدودی، هیچ کس زیان و تیره‌بختی میهنش را نمی‌خواهد. منتقد، دشمن نیست. منتقد، سراپا خیر و برکت است. دستش را اگر نمی‌بوسید، قطع هم نکنید.
(به‌زودی در همین‌جا نظرم را دربارۀ حیات وبلاگ‌نویسی در ایران و موقعیتش در قیاس با شبکه‌های اجتماعی جديدتر می‌نویسم. با تشكر از دوستاني‌ كه مرا به بازِی وبلاگي دربارۀ وبلاگ‌نويسي دعوت كردند)

بخشی از اولین پست سفیه(سه‌شنبه، چهارم اسفند 1383):
... نمی‌توان برتری‌های شگفت این رسانه مدرن و شیشه‌ای را که عمر و عزت بسیاری را در خود ریخته است، انکار کرد. در تابستان سال ۸۰ که نخستین وبلاگ ایرانی بر روی صفحۀ مانیتورها ظاهر شد، کسی گمان نمی‌کرد که چنین شتابان بگسترد و جهان‌گشایی کند؛ اما کرد. آیا نه از آن رو که جایش در میان ما خالی بود؟ باید جایی، چاهی، غاری باشد که در آن فریاد کنیم. اگر پیامبر هم باشی به حِرا محتاجی و اگر پا به راه علی هم بگذاری، از چاه گریزی نداری. وبلاگ، می‌تواند تو را کافه‌ای باشد که در آن دوستان خود را می‌یابی، من را چاهی که در آن سر فرو می‌کنم و می‌گریم، ديگری را حِرایی برای سجده بردن بر هر آنچه می‌پرستد، و همه را بیت ‌الاحزانِ ناکامی‌ها یا میخانۀ شادخواری‌ها. عصری که نوبت را به معراج پولاد داده است، سنگ صبورش نیز از جنس شیشه و تراشه است...

+ چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 

آموختن و افروختن

نیاز ما به هنر و ادبیات، نیاز شاگرد به آموزگار نیست؛ نیاز نوزاد به مادر هم نیست. نیاز جوان بالغ و دانشور به مهر مادری و تجربه‌های پدری است. من از شعر سعدی و حافظ و مولوی، یا از خط کلهر و میرعماد یا از نقاشی‌های بهزاد و کمال الملک، بیش از آنکه بیاموزم، می‌افروزم. آنان آموزگاران من نیستند؛ هم‌بازی‌های مهربان و بزرگوار من‌اند. من شش یا هفت یا هشت قرن از آنان پیرترم و جهان‌دیده‌تر. من شش‌صد‌ و پنجاه سال بیشتر از حافظ زیسته‌ام و هشت‌صد سال بیشتر از مولوی. من امروز چیزهایی می‌دانم که حافظ و سعدی، در خواب هم نمی‌دیدند؛ چنانکه از پدرم بیشتر می‌دانم و از مادرم بیشتر می‌فهمم. بزرگان تاریخ، اگر غول هم باشند، بزرگ‌تر از من نیستند؛ چون من بر شانه‌های آنان ایستاده‌ام و افق‌هایی را می‌بینم که در چشم‌انداز آنان نبود. مولوی می‌گفت به هر تار موی من هزار شمس، آونگان است، و من می‌گویم به هر برگ از صدها کتابی که من در کتاب‌خانه‌ام دارم، مولوی آرزومند است. چون من میراث‌دار او و صدها عالم و عارف و دانای پس از او هستم. مولوی هم می‌دانست که «هر قرنی سخن‌آری بود» و «گفتِ سالفان» بیشتر از کمک و «یاری» نیست.
گرچه هر قرنی سخن‌آری بود
لیک گفت سالفان یاری بود
«یاری» غیر از «آموزگاری» است. صدها سال پس از ابن سینا و مولوی، کاروان دانش پیش آمده است و اکنون در جایی است که در مخیلۀ مولوی و ابن سینا هم نمی‌گنجید. ابن سینا به دردی مُرد که امروز درمان آن را هر داروفروشی می‌داند. معشوقه‌هایی که حافظ نمی‌دانست در برابر آنان سر اندازد یا دستار، اگر امروز در خیابان‌های تهران و شیراز به جلوه آیند، گشت ارشاد هم به آنان کاری ندارد. خطا است اگر حافظ را معلم عرفان یا مصلح اجتماعی یا آموزگار زندگی یا دانای راز بدانیم. ما اکنون بیش از او عرفان را می‌شناسیم و در هر خانه و کارخانه‌ای کسانی را می‌توان یافت که هزار برابر بیشتر از حافظ، راز و رمز اصلاحات اجتماعی را می‌داند. ما بیش از او زخم دشنه‌های ریا را چشیده‌ایم. ما حتی بهتر از او می‌توانیم ریا را روان‌شناسی کنیم. ما کمبود مصلح اجتماعی یا آموزگار عرفان یا نکته‌گوی باریک‌بین نداریم تا با غزلیات حافظ یا داستان‌های مثنوی یا حکایات سعدی عقده‌گشایی کنیم. مکتب‌خانۀ گلستان و بوستان کجا، دانشگاه‌های امروزین کجا.
اما دانسته‌های بسیار ما، ما را از آنان بی‌نیاز نمی‌کند. آنان پدران معنوی و مادران مهربان ما در کشاکش روزگارند؛ هم‌بازی‌های دانا و شیرین‌زبان ما در این شهر بی‌کوچه‌اند. شارحان زیاده‌گوی مثنوی و غزلیات حافظ را رها کنید، که دیوان حافظ و رباعیات خیام، نه برای قیل و قال، که برای عشق و حال‌ است. گاه هیچ دانش و فنی، جای زمزمۀ شاه‌بیت‌های حافظ و مولوی را در بزنگاه‌های زندگی نمی‌گيرد.

+ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 

حق توهین!

آقای دکتر عبد الکریم سروش در واکنش به کاریکاتورهای شارلی ابدو، یادداشتی به نام «هله برخیز که اندیشه دگر باید کرد» نوشته‌اند که بسیاری از بندهای آن جای گفت‌وگو و نقد و بررسی دارد. پیش از این، از ایشان مقاله یا یادداشتی نخوانده بودیم که این همه دعاوی شگفت و گوناگون را در چند صفحه ریخته باشند و هیچ یک را به سرانجام نرسانده و در میانۀ راه رها کرده باشند. از ایشان و هر اندیشه‌گری، توقع آن است که نوشته‌های خود را گرانبار از دعوی‌های رنگارنگ نکنند. آقای سروش در این یادداشت، از «تقابل حق و تکلیف» تا «ضرورت نقد دین» تا «تحدی شگفت حافظ در برابر قرآن!» و چندین مسئلۀ مهم دیگر سخن گفته‌اند و انصاف را که در هیچ یک، گوی توفیق و کرامت نزده‌اند. گله باید کرد که این همه بار گران بر دوش مقالتی نحیف، چرا؟
من، نه بنای نقد آرای ایشان را دارم و نه یارای آن را. اما در ابتدای یادداشت ایشان، سخنی دیدم که به گمانم هم خطا است و هر خطرآفرین. خطای بی‌خطر را می‌توان نادیده و نشنیده گرفت؛ اما خطای خطرساز را هرگز. آقای سروش نوشته‌اند:
«هرچه هست، حقّ است، نه تکلیف... هواداران این حقّ، چنان از آن سخن می‌گویند که گویی یک تکلیف است! بلی، به حکم این حقّ، آدمی مجاز است که کاریکاتور قدّیسان را بکشد ولی مکلّف که نیست؛ یعنی اگر نکشد هم باکی نیست و حقّی ضایع نشده است. آن تکلیف است که الزام‌آور است، و اگر به‌جا آورده نشود، موجب مؤاخذه است. به همین دلیل، وقتی کسی پیامبر را به صورت ... می‌نگارد، اگر از وی بپرسند چرا چنین کرده‌ای، کافی نیست بگوید چون حقّ من است. چرا که تصویر نکردن هم حقّ او است. دلیلی فراتر از حقّ باید بیاورد تا رفتار دردآورش را توضیح دهد. و همین‌جاست که خار تردید، دل و دماغ مسلمانان را می‌خلد که مبادا ریگی در کفشی یا خنجری در آستینی نهان بوده است که حقِّ کشیدن را بر حقّ نکشیدن ترجیح نهاده است.»
نویسندۀ این عبارات، هم اهانت‌‌آمیزی کاریکاتورها را پذیرفته و هم خلق آنها را حق مجلۀ شارلی ابدو دانسته است؛ اما به آنان توصیه می‌کند که از حق خود استفاده نکنید!
پرسیدنی است:
یک. آیا حقی که دیگری را می‌آزارد، واقعا «حق» است؟
دو. اگر حق است، چرا و چگونه می‌‌توان از کسی خواست که از حقوق خود استفاده نکند؟
به عبارت دیگر، آیا اینکه هم به کسی حق بدهیم و هم کار او را توهین و دیگرآزاری قلمداد کنیم، تناقض نیست؟ «اگر» کاریکاتوریست‌های فرانسوی از حق قانونی خود استفاده کرده‌اند، جز از راه قانون نمی‌توان با آنان محاجه و مجادله کرد و توصیه‌های اخلاقی در اینجا معنای خردپسندی ندارد. کسی می‌تواند آنان را نصیحت کند که کارشان را توهین نمی‌داند ولی معتقد است که گاهی برای رعایت حال دیگران(نه حق دیگران) باید از حقوق خود چشم پوشید. اما آقای سروش که کاریکاتورها را «توهین به پرچم و ناموس دیگران» می‌داند و نتیجه می‌گیرد که آنان «ریگی در کفش و خنجری در آستین» دارند، چگونه آن را حق نیز می‌شمارند؟ از آن مهم‌تر اینکه ما به چه حقی می‌توانیم از دیگران بخواهیم که از حقوق خود استفاده نکنند؟ اگر اخلاقی‌ترین فعل انسانی – بنا بر مبانی لیبرالیسم – دفاع از حقوق دیگران است، چگونه می‌توان حقوق قانونی آنان را نادیده گرفت؟ آقای سروش که کاریکاتورها را به‌حق توهین و نابخشودنی دانسته و نوشته‌اند «چند کس از سر تفریح و در بستر عافیت و برای رونق تجارت»، «عشق و غرور کرور کرور آدمیان عاشق و مؤمن را به سخره و استهزاء» گرفته‌اند، چگونه آن را «حق» نیز می‌خوانند؟ یا باید آن را حق دانست یا توهین. اگر توهین و دیگرآزاری است، حق نیست و اگر حق است، باید با آن مدارا کرد، نه مبارزه.
بنابراین، مقدمۀ واجب برای اعتراض به آنها، اثبات این حقیقت است که کاریکاتوریست‌ها چنین حقی نداشتند. اگر، هم آنان را صاحب حق بدانیم و هم سزاوار سرزنش و درشت‌گویی و... راه را برای حق‌کشی‌های دیگر باز کرده‌ایم. بر جناب دکتر سروش و دیگران است که یا هیچ اعتراضی نکنند، یا نخست مبنای نظری اعتراض خود را استوار سازند؛ یعنی اعتراض خود را از مقولۀ حق در برابر ناحق بشمارند، نه از باب نصیحت به صاحبان حق؛ وگرنه «حق توهین» را پذیرفته‌اند و اعتراضشان به کاریکاتورهای مجلۀ شارلی، اعتراض به حقوق شهروندی دیگران، تلقی می‌شود! آیا ایشان، این تلقی را می‌پذیرند؟
باری؛ برای اعتراض به کاریکاتورهای مجلۀ فرانسوی، راهی جز این نداریم که نخست از راه‌های ممکن و حتی المقدور مدنی و در محکمه‌های معتبر، بهانۀ حقوق روزنامه‌نگاری و شهروندی را از دست کاریکارتوریست‌ها بگیریم و سپس فرياد برآوريم؛ وگرنه:
گوش اگر گوش من و ناله اگر نالۀ توست
آنچه البته به جایی نرسد، فریاد است

+ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 

آينده

در علوم سیاسی، مدخلی است به نام آینده‌پژوهی(Futures studies) یا آینده‌شناسی(Futurology). این مدخل میان‌رشته‌ای، عهده‌دار پاسخ به پرسش‌های بسياری است؛ از جمله اینکه آیا جهان مانند قطار بزرگی است که با همۀ واگن‌هایش روی یک ریل حرکت می‌کند و از یک مسیر می‌گذرد و به یک مقصد می‌رسد، یا مانند ناوگان اتوبوس‌رانی است: هر اتوبوس در مسیری ویژه؟ اکثر دانشمندان علوم سیاسی، عقیده دارند که کشورهای مختلف جهان، واگن‌های یک قطارند و جز یک ریل هم وجود ندارد. مهم نیست که در داخل این واگن‌ها چه می‌گذرد. واگن‌ها پس و پیش می‌شوند و دیر و زود به ایستگاه‌ها می‌رسند و حتی ممکن است مسافران واگنی، علیه واگن‌های دیگر و قطار و ریل قیام کنند، اما در نهایت بیش از یک راه پیش پای هیچ یک از آنها نیست و آن، همان راهی است که واگن‌های جلوتر پیموده‌اند. واگن‌های جلوتر هم چاره‌ای جز انتخاب این راه نداشتند. لوکوموتیو واقعیت‌ها، به‌نوبت همه را به دنبال خود می‌کشد، و چرخ‌های آن هر چوبی را در هم می‌شکند؛ حتی اگر آن چوب، اتحاد جماهیر شوروی باشد، با هفتاد سال سابقۀ ابرقدرتی. باری؛ متأسفانه نمی‌توان عالمی دیگر ساخت وز نو آدمی؛ بلکه باید به جهان خُرم بود که جهان خُرم از او است.

+ یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 

مطالب قدیمی‌تر