تبليغاتX
سـفـیـنـه

شعر جدولی و نسل خردگریز

استاد محمدرضا شفیعی کدکنی، کتابی دارند به نام زمینۀ اجتماعی در شعر فارسی. یکی از گفتارهای بسیار خواندنی آن، «شعر جدولی: ‌آسيب‌شناسی نسل خردگريز» است که پیشتر نیز در مجلات چاپ شده بود. به گمانم هر نویسنده و شاعری باید آن را بخواند و در آن بیندیشد. متن زیر، چکیده‌ای از آن گفتار بلند و خواندنی است.

 

1.    یک‌       سطر       شعرِ       عشق‌        سرودم‌
2.    دو        رکعت‌      نماز         صبح         خواندم‌
3.    سه‌      ساغر      شراب‌      ارغوانی ‌     نوشیدم‌
4.    چهار     قطره‌       اشک‌       شادی        گریستم‌
5.    پنج‌       عدد        آیینۀ‌         شفّاف‌        آوردم‌
سطرهای افقی‌ بالا، در قلمرو غیر هنری‌ و غیر شعری زبان‌ است‌؛ یعنی کلمات‌، در آنها، در همان‌ مفهومی‌ که‌ اهل‌ زبان‌ استعمال‌ می‌‌کنند، به‌ کار رفته‌ است. ولی‌ اگر ترتیب‌ عددی کلمات‌ را در سطرها به‌ هم‌ بزنیم‌ و کلماتی‌ از سطر اول‌ و دوم‌ را جابجا کنیم‌، بی‌‌آنکه‌ اندیشه‌ای‌ به‌ کار برده‌ باشیم‌، خود به‌ خود و بر اثر تصادف‌، مقداری‌ مجاز، ایماژ و صور خیال‌ پیدا می‌‌شود که‌ ما نسبت‌ به ‌آنها هیچ‌گونه‌ تجربۀ شخصی نداشته‌ایم‌؛ مثلا از درهم‌ ریختن‌ سطرهای 1 و 2 می‌‌توان‌ چنین‌ تصویرهایی به‌ وجود آورد:
1) یک‌ سطر اشک‌ شادی‌ گریستم‌.
2) یک‌ سطر آیینۀ‌ شفاف‌ آوردم‌.
3) دو رکعت‌ شعر عشق‌ سرودم‌.
4) دو رکعت‌ نماز عشق‌ سرودم‌.
5) سه‌ قطره‌ شعر ارغوانی‌ خواندم‌.
6) سه‌ قطره‌ نماز شادی سرودم‌.
در جدول‌ِ اصلی‌، کلمات‌ در خانوادۀ طبیعی‌ خود قرار دارند. یعنی هر کس‌ بخواهد بطور طبیعی پیام‌ خود را برساند می‌‌گوید: «دو رکعت‌ نماز صبح‌ خواندم‌» و نمی‌‌گوید: «دو رکعت‌ شعر عشق‌ سرودم‌»؛ چون‌ «رکعت‌» اختصاص‌ به‌ نماز دارد و فعل‌ِ آن‌ هم‌ «خواندن‌» است‌ نه‌ «سرودن». ولی‌ وقتی‌ جای‌ «رکعت‌» را و جای‌ «سرودن‌» را عوض‌ کردیم‌، وارد قلمرو استعاره‌ و مجاز شدیم‌؛ یعنی‌ از عرف‌ قاموسی زبان‌ تجاوز کردیم‌.
برخی کلماتی معمولا کنار هم‌ به‌ کار می‌‌روند؛ مثل «ابر و باران‌ و مه‌ و سیلاب‌» یا «پدر و مادر و خواهر و برادر و خاله‌ و دایه‌» یا «سرخ‌ و سبز و زرد و بنفش‌ و کبود» یا «حرام‌ و واجب‌ و مکروه‌ و مستحب‌» یا «پنجره‌ و در و دروازه‌ و روزنه‌». مصادری‌ از قبیل‌ «خوردن‌ و نوشیدن‌» و «سرکشیدن‌ و مکیدن‌ و بلعیدن‌» یا «آمدن‌ و رفتن ‌و دویدن‌ و قدم‌ زدن‌ و رقصیدن‌ و شلنگ تخته‌ انداختن‌» هم معمولا همدیگر را پیدا می‌کنند و با هم می‌آیند؛ مثل‌ خانواده‌هایی‌ که‌ در میان‌ خودشان‌ ازدواج‌ می‌‌کنند و کمتر تن به وصلت‌ با بیگانه‌ می‌دهند. حال‌ اگر شما بیایید عمدا خانوادۀ «باران‌ و ابر و مه‌ و صاعقه‌ و برق‌ و سیل‌ و...» را که‌ همیشه‌ با یکدیگر وصلت‌ می‌‌کنند، وادار کنید به‌ ازدواج‌ با خانواده‌ای ‌دیگر، مثلا خانوادۀ «ایمان‌ و حضور قلب‌ و ولایت‌ و مذهب‌ وایدئولوژی»، عملا نتایج‌ عجیبی‌ به‌ بار می‌‌آید که‌ غالبا فرزندا‌ن غیر عادی‌ و غالبا ناقص‌الخلقه‌ و گاه‌ بدیع‌ و نوآیین‌ از ایشان‌ زاده‌ می‌‌شود: ایمان‌ ابر، حضور قلب‌ رعد، ولایت‌ سیل‌، مذهب‌ صاعقه‌، ایدئولوژی طوفان‌. یا مثلا به جای‌ اینکه‌ بگوییم‌ «یک‌ قطره‌ باران‌ بارید» بگوییم «یک‌ قطره‌ شادی بارید» همین‌ که‌ شما وابستۀ عددی‌ «خانوادۀ مایعات‌» را که‌ «قطره» است،‌ به‌ خانوادۀ دیگری‌ که‌ خانواد «شادیی و غم‌» است‌، داده‌اید، یک‌ رشته‌ تصویرها و استعاره‌هایی‌، خود به‌ خود، حاصل‌ شده‌ است‌ که‌ شما کمترین احساس‌ و تأملی دربارۀ آنها نداشته‌اید.
از همین دست است، جمله‌های زیر:
ـ باد احضاریۀ ابرها را صادر کرد.
ـ صبح‌ برای باران‌ احضاریه‌ فرستاد.
ـ شناسنامۀ نوروز باطل‌ شد.
ـ گواهی فوت‌ خورشید را، شب‌ صادر کرد.
بازی با این‌ جدول‌، یکی از سرگرمی‌‌های نسل جدید و بعضی پیران‌ نسل قدیم‌ شده ‌است.(تمام‌ کاریکلماتورها). در حقیقت‌، بخش‌ عظیمی‌ از تولیدات‌ ادبی‌ سی‌‌چهل‌ سال‌ اخیر شعر فارسی‌ از همین‌ مقوله‌ است‌؛ یعنی‌ حاصل‌ درهم‌ ریختگی نظام‌ خانوادگی‌ کلمات‌ زبان‌ فارسی‌ است‌.
در قدیم‌ این‌گونه‌ تغییرات‌، گاه‌گاه‌ و از سر نوعی‌ نیازمندی روحی‌ و فرورفتن‌ در اعماق‌ وجود حاصل‌ شده‌ است‌. تعبیر بایزید بسطامی(عشق‌ باریده‌ بود) و تعبیر حلاج‌(دو رکعت‌ نماز عشق‌) از آن‌ نوع‌ بود. حالا کار به‌ «جدول‌» کشیده‌ و هر آدم‌ بیکاری‌ که‌ حوصلۀ کار با این‌ جدول‌ را داشته‌ باشد، می‌‌تواند هزاران‌ نمونه‌ از اینها، قالب‌ بزند. بخش‌ اعظم‌ «غزل‌ نو» که‌ در سال‌های‌ اخیر ظهور کرده‌ است،‌ از محصولات‌ همین‌ کارخانه‌ است‌.
بایزید و حلاج‌ در آن‌ شطحیات‌ خویش، ‌قبلا تجربه‌ای شخصی در قلمرو «کلام‌ نفسی‌» داشته‌اند و آن‌ کلام‌ نفسی خود را به‌ کلام‌ صوتی و کلام‌ منقوش‌ بدل‌ کرده‌اند؛ اما پدیدآورندگان‌ این‌ ایماژه‌های جدولی‌، بی‌ ‌آنکه‌ تجربۀ کلام‌ نفسی‌ داشته‌ باشند، از طریق‌ِ بازی‌ با کلمات‌ و آمیزش‌ خانواده‌های‌ دور از هم‌، به‌ قالب‌ زدن‌ این‌گونه‌ حرف‌ها و تصویرها می‌‌پردازند.
تنها در عصر ما نیست‌ که‌ جوانان‌ به‌ «کشف‌ جدول‌ مندلیف‌ واژه‌ها» پرداخته‌اند. در عصر صفویه‌، شاعرانی‌ از نوع‌ «زلالی» و «ظهوری»، هزاران‌ هزار از این‌ گونه‌ استعاره‌ها اختراع‌ کرده‌اند که‌ غالبا پیش‌ از خداوند خود مرده‌اند؛‌ زیرا فاقد «تجربۀ شخصی» و «کلام‌ نفسی‌» بوده‌ است؛ ولی‌ «دو رکعت‌ عشق‌» و «به‌ صحرا شدم‌ عشق‌ باریده‌ بود»، از بایزید و حلاج‌، ‌همچنان‌ طراوت‌ و تازگی خود را حفظ‌ کرده‌ است؛‌ زیرا خاستگاه‌ آن‌، تغییر آگاهانۀ خانوادۀ کلمات‌ نیست‌، بلکه‌ برخاسته‌ از «کلام‌ نفسی» گوینده‌ است‌.
پدربزرگ‌ ‌ مکتب‌ «شعر جدولی‌» در زبان‌ فارسی‌، شاعری است‌ از شعرای‌ عصر صفویه‌ که‌ مثلا می‌گوید: «دندا‌ن چپ‌ دریچه‌ کور است‌.» در عصر ما هوشنگ‌ ایرانی، به طور مبهمی‌، پی‌ به‌ این‌ نکته‌ برده‌ بود که معروف‌ترین‌ دستاورد او همان‌ مضحکۀ «جیغ‌ بنفش» است‌. سهراب‌ سپهری‌ نیز گاه‌ با اعتدال و همراه‌ حس‌ و عاطفه‌ و اندیشه‌ (مانند شعر «به‌ سراغ‌ من‌ اگر می‌آیید...») و گاه‌ ‌بدون ‌حس و عاطفه‌ و بی‌هیچ‌ زمینه‌ای‌ از کلام نفسی(مانند «خیال‌ می‌کردیم‌/ میان‌ متن‌ اساطیری تشنج‌ ریباس‌/ شناوریم‌) شعر جدولی دارد.
البته‌ اینجا تا حدودی‌ قلمرو سلیقه‌ است‌. ممکن‌ است‌ کسانی‌ باشند که ‌از «دندا‌ن چپ‌ دریچه‌ کور است‌» لذتی‌ بیشتر از «دیدار یار غایب‌، دانی‌ چه‌ لطف‌ دارد/ ابری‌ که‌ در بیابان‌ بر تشنه‌ای‌ ببارد» ‌ببرند؛ ما را با آن‌گونه‌ ذوق‌ها کاری‌ نیست‌؛ ولی‌ از یک حقیقت‌ اجتماعی‌ و تاریخی‌ نباید غاقل بود و آن‌ اینکه‌ تاریخ‌ هزار و دویست‌ سالۀ ادب‌ فارسی ‌به‌‌صراحت‌ به‌ ما می‌گوید که‌ درهم‌ ریختگی‌ افراطی‌ نظام‌ خانوادگی‌ کلمات‌- از آن‌گونه‌ که‌ در شعرهای‌ شاعران‌ سبک‌ هندی و یا محصولات‌ روزنامه‌های عصر ما دیده‌ می‌شود- اگر خوب‌ و اگر بد، به دلیل‌ انحطاط‌ روح‌ جامعه‌ است‌ و نشانۀ این‌ است‌ که‌ جامعه‌ به‌ لحاظ‌ فرهنگی‌ فاقد روح‌ عقلانیت و خلاقیت‌ واقعی‌ است؛ خلاقیتی‌ که‌ در آن، نشانی‌ از نگاه‌ تازه‌ به‌ حیات‌ باشد. تکامل‌ و انحطاط‌ خرد ایرانی‌ و ژرفای‌ بلند عقلانیت‌ ما، در ارتباط‌ مستقیمی‌ است‌ با همین‌ مسئلۀ رعایت‌ معتدل‌ خانوادۀ کلمات‌ و یا درهم‌ ریختگی آن‌. هرگاه‌ روح‌ جامعۀ ایرانی‌ روی در سلامت‌ و میل‌ به ‌نظامی‌ خردگرا داشته ‌است‌، از میل‌ به‌ استعاره‌ها و مجازهایی افراطی‌ و تجرید اندر تجرید کاسته‌ و زبان‌ در جهت‌ اعتدال‌ و همنشینی‌ طبیعی‌ خانواده‌های‌ کلمات‌، حرکت‌ کرده‌ است‌. فردوسی‌ در عصر خود و بیهقی‌ درعصر خود و خیام‌ در عصر خود، مظاهر این‌ خردگرایی‌‌اند. آخرین‌ مرحله‌ای‌ که‌ خرد ایرانی‌ روی‌ در سلامت‌ می‌آورد، داستان‌ مشروطیت‌ است‌ که‌ شعرش‌ (شعر بهار و ایرج‌ و پروین‌ و دهخدا)، گریزان‌ از هر نوع‌ استعارۀ‌ تجریدی‌ و غریب‌ است‌. و متأسفانه‌ بایدگفت‌: خط‌ ممتد ادبیات‌ و فرهنگ‌ ما، درست‌ برعکس‌ مغرب‌زمین‌ است‌. هرچه‌ از عصر فردوسی‌ و ناصرخسرو و خیام‌ دورتر می‌رویم‌، میل‌ به‌ بالا بردن‌ ِاستعاره‌ها و تجرید، بیشتر و بیشتر می‌شود. و در عصر تیموری‌ و صفوی‌ به‌ اوج‌ می‌رسد. تنها در مشروطیت‌ است‌ که‌ ما به‌ آستانۀ خردگرایی‌ می‌رسیم‌ و طبعاً از «تجرید» دور می‌شویم‌ و باز در دوره‌هایی پس‌ از مشروطیت‌، حریص‌ بر تجرید می‌شویم‌ و این‌ نشانۀ آن است‌ که‌ روح‌ جامعه‌ از خرد گریزان‌ است‌ و روز به‌ روز سیطرۀ تفکر اَشعری‌ با تصاعد هندسی‌ بالامی‌رود؛ حتی‌ در دوره‌هایی‌ که‌ یک‌ نفر هم‌، رسما هوادار تفکر اشعری ‌نیست‌، یعنی‌ در او‌ج تشیع‌ صفوی‌.
حتی‌ شاعر به‌ ظاهر ضد خردی چون‌ مولانا که‌ ناقد هوشیار قلمرو فعالیت‌ عقل‌ است‌، در قلمرو خلاقیت‌ او، جایی‌ برای‌ این‌ گونه‌ استعاره‌های‌ جدولی‌ و بیمارگونه‌ و قالبی ‌وجود ندارد. او به طور غریزی‌ و از سر نیاز، گاه‌گاه‌ خانوادۀ کلمات‌ را از نظام‌ طبیعی‌ خویش‌ بیرون‌ می‌آورد و در فضای‌ بیکران‌ مجازهای ‌شگفت‌آور خویش‌، بشریت‌ را مسحور ذهن‌ِ دریاوار خود می‌کند و می‌گوید:
آب‌ حیات‌ عشق‌ را در رگ‌ ما روانه‌ کن‌
آینۀ صبوح‌ را ترجمۀ شبانه‌ کن‌
در مصراع‌ دوم‌ "آینه‌" با "صبوح‌" و "ترجمه‌" با "شبانه‌" از خانواده‌های‌ دور از هم‌اند که‌ از رهگذر نبوغ‌ مولانا همنشین‌ شده‌اند و "وصلت‌" کرده‌اند.
 وقتی‌ هنرمندی (و در اصل‌ جامعه‌ای ‌که‌ هنرمند در آن‌ زندگی‌ می‌کند) حرفی‌ برای‌ گفتن‌ ندارد، با در هم‌ ریختن‌ نظام‌ خانوادگی‌ کلمات‌ سر خود را گرم‌ می‌کند و خود را گول‌ می‌زند که‌ «من‌ حرف ‌تازه‌ای‌ دارم‌!» در عصر ما نسلی‌ پدید آمده است‌ که‌ از هر گونه‌ نظام‌ خردگرایانه‌ای بیزار است‌ و می‌کوشد که‌ خرد خویش‌ را، با هر وسیله‌ای‌ که‌ در دسترس‌ دارد، زیر پا بگذارد و یکی‌ ازین‌ نردبان‌ها شعر سپهری‌ است،‌ و اگر سپهری‌ کم‌ آمد، کریشنا مورتی‌ و کاستاندا را هم‌ ضمیمه‌ می‌کند. چگونه‌ امکان‌ دارد که ‌جوانی‌ یک‌ مصراع‌ از سعدی‌ و حافظ‌ و فردوسی‌ و مولوی‌، و از معاصران، ‌امثال‌ اخوان‌ و فروغ‌ و نیما، به‌ یاد نداشته‌ باشد و مسحور "هشت‌ کتاب‌" سپهری باشد؟ آیا این‌ جز نشانه‌های‌  همان‌ بیماری‌ است‌؛ بیماری نسلی‌ که‌ دلش‌ نمی‌خواهد پایش‌ را ر‌وی نقطۀ اتکایی‌ خردپذیر استوار کند و ترجیح‌ می‌دهد در میان‌ ابرها و در مه ملایم‌ خیال‌، «وضو با تپش ‌پنجره‌ها» بگیرد.‌ من‌ سپهری‌ را یکی‌ از شاعران‌ بزرگ‌ شعر مدرن‌ فارسی‌ پس‌ از نیمایوشیج‌ می‌شمارم‌، در کنار فروغ‌ و اخوان‌؛ ولی‌ حرف‌ من‌ دربارۀ این‌ هجوم‌ کورکورانه‌ است‌ که‌ نسل‌ جوان ‌ما به‌ او دارد؛ به‌ویژه‌ نسلی‌ که‌ بعد از جنگ‌ ایران‌ و عراق‌ و عوارض‌ اجتماعی ‌و فرهنگی‌ آن‌، به‌ صحنۀ زندگی‌ اجتماعی‌ ما وارد شد.
منبع اينترنتی‌: http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/361554

+ یکشنبه نهم بهمن 1390 | 

بیا به میکده و چهره ارغوانی کن

            غلام نرگس مست تو تاجدارانند        
            خراب بادۀ لعل تو هوشیارانند  
            به زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
            که از یمین و یسارت چه بی‌قرارانند
            گذار کن چو صبا بر بنفشه‌زار و ببین        
            که از تطاول زلفت چه سوگوارانند
            نه من بر آن گل عارض غزل‌سرایم و بس        
            که عندلیب تو از هر طرف هزارانند 
            تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز        
            وگرنه عاشق و معشوق رازدارانند
            تو دستگیر شو ای خضر پى‌خجسته که من
            پیاده می‌روم و همرهانْ سوارانند
             بیا به میکده و چهره ارغوانی کن        
            مرو به صومعه کانجا سیاهکارانند
            نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو        
            که مستحق کرامت گناهکارانند
            خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد 
            که بستگان کمند تو رستگارانند

+ سه شنبه چهارم بهمن 1390

نامۀ يک بانوی مشروطه‌خواه

در ماه‌های نخست پس از پیروزی مشروطه و استقرار مجلس شورای ملی، دولت مظفری به دولت‌های روس و انگلیس درخواست وام می‌دهد. آنها اعطای وام را مشروط به دریافت امتیازه‌های ویژه می‌کنند. مرحوم آخوند خراسانی و اکثر نمایندگان مجلس، به‌شدت با این وام مخالفت می‌کنند؛ به دو دلیل: نخست اینکه دولت، این وام را خرج نيازهای خود می‌کند، نه ملت. دیگر آنکه درخواست‌های روس و انگلیس، مخالف منافع ملی است. مجلسیان، پیشنهاد می‌دهند اگر دولت برای ادارۀ کشور نیاز به پول دارد، آن را از راه‌های دیگر، مانند فروش اوراق بهادار، فراهم کند. حمایت‌ آخوند از اين پیشنهاد، و تأیید رهبران ملّی مشروطه، دولت را از گرفتن وام بازمی‌دارد. مجلس شورای ملی نیز با تصویب قانون مربوط، راه را برای انتشار اوراق بهادار هموار می‌کند و امتیاز آن را به بانک ملی می‌دهد.
متأسفانه به دلیل ناآشنایی با این‌گونه روش‌های مدنی، مردم از اين طرح ملّی استقبال نمی‌كنند. اما در آن روزگاران، بانویی فرزانه‌ در تبریز، نامه‌ای به سعدالدوله، یکی از رهبران مشروطه در آذربایجان، می‌نویسد که حکايت‌ها دارد. این نامه و چند نامۀ مشابه آن، از افتخارات زنان ایرانی در عصر مشروطه است. بخش‌هایی از این نامه، به روایت تاریخ بیداری ایرانیان(ج۲، ص۹۲) چنین است:
... بندۀ کمینه که جان ناقابل خودم را با نهایت افتخار برای پیشرفت مقاصد حضرات امنای دارالشورای ملی حاضرم فدا نمایم، در روزنامۀ مبارک مجلس دیدم که در خصوص تأخیر مراقبت عموم در بانک ملی کم‌کم خواطر مبارک وکلای محترم دارد مکدر و مأیوس می‌شود. ای جان این کمینه فدای آن ساحت مقدس باد. والله و بالله که ظلم و تعدی چیزی از برای ما باقی نگذارده است، والا تا این درجه ایرانیان بی‌غیرت و همت نیستند. همه کس دسترس به تهران ندارد که بتواند به اندازۀ استطاعت، سند اسهام بانک را دریافت نماید. این کمینه، مقدار ناقابل از زیورآلات خودم را که برای ایام سخت ذخیره کرده بودم، به توسط جناب... به جهت بانک ملی، نزد شما فرستادم. از حضور عالی عاجزانه استدعا دارم که هدیۀ مختصر کمینه را با نظر بلند خودتان دیده بفرمایید. چه کنم که زیاده از این قادر نبودم، مگر آنکه جان خودم را برای ترقی وطن عزیز فدا بنمایم... .

+ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 | 

زبان ادبی

چند سالی است که مخالفت با «زبان ادبی در مقالات علمی»، مد شده است و هر کس به هر مناسبتی دربارۀ آن اظهار نظر می‌کند. کسانی که بر زبان علمی غیرت می‌ورزند، خواستار مرزبندی آن با زبان ادبی‌اند. در نظر این گروه، «نگارش علمی» یعنی پرهیز از بازی کردن با احساسات خواننده و کوشیدن در پاکیزگی زبان از آرایه‌ها و آویزه‌های ادبی. حق هم همین است. آب چشمه در کوزۀ گلین گواراتر است تا در جام زرّین، و گرسنه را نان و پنیر باید نه نقل و نبات. تا اینجا سخنی نیست. سخن، این است که زبان ادبی چیست که باید از آن در نوشته‌های علمی پرهیخت؟
روزی‌روزگاری، ادبیات زینت علم بود و در خدمت آن؛ اما اندک‌اندک عیب کار روشن شد و اکنون ادبیات‌زدایی از آثار علمی، اهمیت فراوان یافته است. این هوشیاری را باید غنیمت شمرد؛ اما عده‌ای به این بهانه که در متن علمی نباید ادب‌ورزی کرد، از آن سوی بام افتاده‌اند و هیچ ترتیبی و آدابی را تن نمی‌دهند. این گروه، آراستگی کلام را هم از مقولۀ ادبیات پنداشته‌اند و به این بهانه، نازیبانویسی را حُسن می‌شمارند. اما باید بدانیم که زبان آراسته نیز از جنس زبان است، نه از سنخ ادبیات. تشبیه و استعاره و تصویرپردازی و حتی جناس و سجع، زبان را ادبی نمی‌کند. ویژگی‌های مهم و مقوّم زبان ادبی، «مبالغه»، «کلی‌گویی»، «آشنایی‌زدایی» و «آرایه‌پردازی‌‌ به جای تحلیل و استدلال» است. هر زبانی که در آن مبالغه باشد یا آرایه را جایگزین دلیل کند، ادبی است.(البته غیبت دلیل، همیشه به معنای غلط بودن مدعا نیست). بسا نوشته‌هایی که در آنها هیچ خبری از ادبیت و زیبایی نیست، اما به دلیل مبالغات یا استدلال‌گریزی یا خالی بودن از تحلیل علمی، شعر منثورند. نیز ممکن است کسی نوشتۀ خود را از تصویر و آرایه بیاکند، اما پا از گلیم استدلال یا تحلیل درازتر نکند. این زبان، ادبی نیست؛ اگرچه سرشار از زیبایی و آرایه‌پردازی باشد. جملۀ «من تو را دوست می‌دارم»، آراسته‌تر از جملۀ «من تو را دوست دارم» است؛ اما جملۀ ادبی نیست؛ چون در آن اولا مبالغه‌ای نیست و ثانیا سخنی نیست که اقتضای دلیل یا تحلیل داشته باشد. اما اگر کسی از سر مبالغه يا به‌گزاف، به دیگری گفت: «من تو را می‌پرستم»، جملۀ ادبی گفته است؛ اگرچه در آن هیچ سجع و جناس و آرایه‌ای نیست.
بر پایۀ این معیار، بسیاری از زیبانویسان و آراسته‌گویان و حتی سجع‌پردازان، علمی‌تر می‌نویسند تا کسانی که هیچ آرایه و هنری در نوشتۀ خود نمی‌آورند، اما اهل غلو و مبالغه‌اند. مثلا جملۀ «فلان نظریه، همۀ مشکلات فکری بشر را حل می‌کند» را به این بهانه که در آن سجع و قافیه نیست، نمی‌توان علمی شمرد. اگر نویسندۀ این جمله، برای سخن خود دلیل نیاورد و به ادعاگری بسنده کند، شعر گفته است؛ اگرچه در آن، به‌ظاهر هیچ نشانی از شاعرانگی به چشم نمی‌خورد. در برابر، اگر کسی بگوید: «فلان فلسفه، برخی گره‌های فکری را می‌گشاید و همچون نسیم بهاری بر گلستان اندیشه می‌وزد» و سپس برای این ادعای آراستۀ خود، دلیل شایسته(و حتی ناشایسته) بیاورد، جنس سخنش علمی است. مصرع «عبادت به جز خدمت خلق نیست»، شعر است؛ اما نه از آن رو که وزن و قافیه دارد؛ بلکه چون در آن مبالغه است. یا وقتی مولانا می‌گوید: «مستمع چون تشنه و جوینده شد// واعظ ار مرده بود گوینده شد»، سخنی شاعرانه گفته است؛ اما شاعرانگی این سخن، به دلیل «تشبیه» مستمع به تشنه نیست؛ دلیل آن،  اغراق در تأثیر مستمع بر واعظ است. پس:
ای بسا ناظم که اندر عمر خود شعری نگفت
ای بسا شاعر که اندر عمر خود نظمی نسفت
صنعت و سجع و قوافی، هست نظم و نیست شعر
ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت
پشت‌هم‌اندازی‌های غلوآمیز است که نوشته‌ای را از علمی بودن ساقط می‌کند؛ نه چند تشبیه و استعاره. برخی از اهل اندیشه در روزگار ما، دوست ‌دارند که آراسته و حتی زیبا بنویسند؛ اما وام استدلال یا تحلیل علمی را نیز کم‌وبیش می‌گزارند. زبان اینان، علمی‌تر از زبان کسی است که ساده و بی‌شاخ‌وبرگ می‌نویسد، اما برای ادعاهای آسمان‌خراشش، هیچ دلیلی که بتوان آن را دلیل شمرد، نمی‌آورد. اتهام شعبده‌بازی و شاعرانگی به گروه  نخست، گاهی از سر غیرت علمی و پاسداری از کیان معرفت است و گاه نیز برای آن است که سخن و استدلال آنان را نادیده بگیرند و به این بهانه، از پاسخگویی بگریزند. اگر برخی به کمک آراستگی کلام، بی‌مایگی خود را می‌پوشانند و خرقۀ لفاظی بر سر صد عیب نهان می‌پوشند، برخی نیز «چون به حجت از خصم فرومانند، سلسلۀ خصومت بجنبانند» و مخالف را متهم به شاعری و جنون کنند؛ چنان‌که قریشیان، پیامبر گرامی اسلام(ص) را ساحر و مجنون و شاعر می‌خواندند.
زبان علمی نشانه‌هایی دارد که باید آن را جست. مثلا در این زبان از کلمات و قیدهایی مانند «برخی»، «گاهی»، «گویا»، «شاید» و «گزاره‌های جزئیه»(موجبه یا سالبه) فراوان استفاده می‌شود؛ بر خلاف زبان ادبی که پذیرای گزاره‌های کلیه، اعم از موجبه و سالبه، است. در زبان علمی، پای ادعا به اندازۀ گلیم دلیل یا تحلیل، دراز است؛ نه بیشتر. اما در زبان شاعرانه می‌توان مدعی شد که دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند؛ یا سمرقند و بخارا را به خال هندوی کسی بخشید و رفت.
یادآوری مهم: آنچه گفتم به معنای برتری زبان علمی بر زبان ادبی نیست؛ بلکه سخن در ضرورت کاربست آن دو در جای خود است.
چکیده: سخن هر چه آراسته‌تر باشد، نافذتر است و آراستگی زبان، لزوما از مقولۀ ادب‌ورزی نیست. شاخص زبان ادبی، مبالغه، آشنایی‌زدایی، کلی‌گویی و آرایه‌پردازی به جای تحلیل علمی و دلیل‌آوری است. صرف آرایه‌پردازی، کلام را ادبی نمی‌کند. بنابراین استفادۀ متعارف از آرایه‌های ادبی و شیوه‌های زیبانویسی، نقض زبان علمی نیست؛ چنان‌که کسی در علمیت نهج‌البلاغه، به رغم زبان آراستۀ آن، تردید ندارد.

+ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 |